نظریه تمدن پارسی یا ایران فرهنگی
فرهنگ، محصول زیست و تجربههای بِخردانه بشری است. رنگین کمان فرهنگ بشری، نماد هدف آفرینش استعدادهای گوناگون و خلاق است. موضع اسلام در برابر فرهنگها موضع تعامل و هدایت فرهنگی است و نه تهاجم و تسطیح فرهنگی. همین موضع بخردانه اسلام و مسلمانان به تدوین اسلام علمی و تمدنی منجر شد، چون از تجربههای خرده فرهنگها به خوبی سود برده است. طرح تمدن پارسی نه بر اساس ایجاد تضاد در درون جامعهی اسلامی که بر اساس اشتراک فرهنگی مجموعه انسانهایی است که مهمترین خدمت فرهنگی را در قالب همین فرهنگ به اسلام انجام داده است. تاکید بر سهم نیمه مغفول تمدن پارسی و ریشههای این تمدن برای آن است که دو نیمه جدا افتاده رگههای اشتراک، پیوند و یگانگی خود بداند و برای یگانگی خود تلاش کنند. این جدا افتادگی به اندازه وحشتناک است بسیاری منکر یگانگی تعبیرهای «پارسی» و «دری» هستند.
در سالهای پسین، برخی از نویسندگان و صاحبنطران، برای تثبیت پیوندهای فرهنگی مردمان پارسی زبان نظریههایی مطرح کردهاند که نیازمند بررسی و روشنشدگی زوایای آن است. برخی از گسترهی زبان پارسی به «تمدن ایرانی» تعبیر کردهاند. نظریهی تمدن پارسی یا تمدن ایرانی نیازمند بررسی جدیتر است. روشنابخشی مسأله به سادگی قابل دسترسی نیست. هم تعبیر ایران با ابهامهایی مواجه است و هم تعبیر پارسی. اگر از نظرگاه کهنترین متن این حوزه- اوستا- نظر افکنیم، جغرافیایی که اوستا تصویر میکند به منحصر در بخش شرقی حوزه زبان پارسی است، در حالی که اکنون حوزه شرقی ایران یاد نمیشود، بلکه برعکس، حوزه غربی ایران نامیده میشود. بنا براین به نظر من، اگر به جای تمدن ایرانی از تمدن پارسی سخن گفته شود، روشنتر و از بحثهای چالشی تعیین ایران تاریخی نیز عبور خواهد شد.
تعبیر پارسی یک تعبیر فرهنگی شده است و از خاستگاه جغرافیایی نخستین خود توسع یافته و به گسترهی زبانی که از پارس تاریخی جاری شده و به گستره وسیعی انتشار یافته اطلاق میشود. در آغاز انتشار پارسی، دیانت زرتشت نقش برجسته و انحصاری داشته است. همراه با دیانت زرتشت که در قالب داده زبانی رخ نموده بود، زبان اوستایی- که مادر زبان پارسی است- به سمت هند و عراق و مازندران گسترش یافته است.
به نظر نگارنده، تعبیر تمدن پارسی بهتر به نظر میرسد، چون این تعبیر اکنون از معنای سرزمینی خاص خود گسترش یافته و یک حوزه زبانی را دربرمیگیرد. وحدت و هماهنگی تمدن و فرهنگ پارسی به این معنا است که کسی که به این زبان سخن میگوید در این حوزه داخل است. به دلیل ممحض بودن این تعبیر در عنصر فرهنگی، از تعبیر تمدن ایرانی بهتر است. در این تعبیر اشارهای به قومیت، تبار، کشور، مرز سیاسی و... که محدود کننده است نمیباشد. از سوی دیگر، سه کشور کنونی پارسی زبان، زبانهای دیگر مانند ترکی، ا.زبیکی، پشتو، نورستانی و... رایج است اما زبان پارسی زبان اصلی، علمی و واسطه همه اقوام و زبانهای دیگر است. با زبان پارسی، همه مردمان این حوزه انس دارند و ممکن است تعبیر «ایران» شمولیت این گونه نداشته باشد. این به این معنا نیست که من به دلیلی که از حوزه سیاسی افغان برخاستهام از تعبیر ایران پرهیز داشته باشم، بلکه متن اوستا ایران جغرافیایی و سرزمینی را در شرق روایت میکند و طبیعی است که ایران جزو هویت من است. تعیبر «تمدن ایرانی» بدون قید «فرهنگی» ابهام آمیز و چالش برانگیز است. تعبیر «ایران فرهنگی» هم میتواند درست باشد. البته بازهم در این تعبیر باید زبان پارسی واسطه باشد. اگر قرار باشد بدون واسطه به این مفهوم پرداخته شود، باید همان تمدن پارسی را به کار برد. در این تعبیر منظور از تمدن سبک زندگی و فرهنگ است که تجلی و نماد آن زبان پارسی است، تا شامل دیگر بخشهای فرهنگ مانند آداب و رسوم، تاریخ و علایق مشترک نیز باشد.
یکی از بحثهای چالش برانگیز، گفت و گو در مورد ماهیت، یگانگی و بیگانگی زبان رایج در سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان است که با دو نامِ دری و پارسی شناخته میشود. این دوگانگیِ در نام، پندار دوگانگی در ماهیت آنرا پدید آورده است. در افغانستان و ایران، حساسیتهای عصبیتآلودی نسبت به دو تعبیر دری و پارسی وجود دارد که ناشی از بیخبری از ریشههای تاریخی و برامده از مسایل سیاسی و جهانی است. یک بخش این حساسیت در افغانستان، به غیر پارسی زبانان برمیگردد که بدون تأمّل تاریخی، دو تعبیر از یک زبان را به دو زبان تعبیر میکنند و لهجهی ایران را یک زبان جداگانه و بیگانه میپندارند و برای تضعیف زبان دری یا پارسی، لهجهی ایرانی را زبان بیگانه میشمارند. اگر تامّلی در خاستگاه تاریخی دو اصطلاح دری و پارسی انجام شود؛ یگانگی ماهیت آن روشن خواهد شد.
استاد محمد کاظم کاظمی در کتاب «همزبانی و بیزبانی» به یگانگی ماهیت پارسی و دری پرداخته و شواهد عینی ارائه کردهاند. این قلم در صدد است ریشهی تاریخی تعبیر پارسی و دری را بکاود و نشان دهد که هر دو تعبیر به یک حوزهی فرهنگی و سرزمینی پیوست دارد و به یک زبان اطلاق میشده است. و نیر به این پرسش پاسخ دهد که چرا در شرق کویر نمک [اَئیریَنِم وئیجه و خراسان] به دری مشهور است و در غرب کویر [عراق عجم و مازندران] به پارسی شهرت یافته است.؟
این قلم به یافتهی جدیدی در تاریخ زبان پارسی دری دست یافته است که زبان پارسی دری را به گونهی مستقیم گرفته شده از زبان اوستایی میداند که زبان اوستایی و زبان پارسی دری از یک حوزهی سرزمینی و فرهنگی یعنی حوزه سرزمینی ائیرینم وئیجه و خراسان برخاسته است. این یگانگی خاستگاهی و شواهد زبان شناختی، یگانگی هویتی این دو یگانه را نشان میدهد. تفصیل این فرضیه را در کتاب «درّ اوستایی در صدف لهجهی هزارگی[1]» آوردهام. در این میان، زبان مادها و پهلوی در امتداد هم دانسته شده که مربوط به حوزهی فرهنگی و جغرافیایی غرب کویر است.
مفهوم شناسی
همواره پرسشهایی مطرح است که گفتار فلان مردم، زبان مستقل، گویش و یا لهجه است؟ تفاوت زبان، گویش، لهجه و گونه چیست؟ این پرسشها در جامعهشناسی زبان مطرح میشوند و هدف از آن دست یافتن به طبقهبندیی از انواع گوناگون زبان در اجتماع است. برخی از دلایل دوگانه پنداری دری و پارسی، از نبود آگاهی و تبیین تفاوت زبان، گویش و لهجه ناشی شده است.
زبان، یکی از تواناییهای شگرف انسان است. گفتار، نمود آوایی و خط نماد شکلی آن است. زبان به گونهای بر زندگی انسانی سیطره دارد که بدون آن فکر کردن هم ممکن نیست. ما اگر در مورد چیزی فکر هم میکنیم از رهگذر واژهها امکان پذیر است. پیش از همه، باید روشن کرد منظور از زبان چیست؟ اگر زبانرا مفهوم گسترده در نظر گیریم، «زبان، هر گونه نشانهای که به وسیلهی آن زندهای بتواند حالات یا معانی موجود در ذهن خود را به ذهن موجود زندهی دیگر انتقال دهد، «زبان» خوانده میشود.» (ناتل خانلری، 1350، ج1: 15) زبان، وسیلهی بر قراری ارتباط و انتقال مفاهیم و مقاصد است؛ بنا بر این، «زبان عبارت است از سازوکاری از صرف و نحو، نشانهها، آواها، و واژههایی که برای نمایش و فهم ارتباطات و اندیشهها به کار برده میشود.» زبان تنها واژهها نیست؛ بلکه مهمترین عنصر زبان، ساختواژهها، ساختار، دستگاه حرف و دستگاه فعل، دستگاه آوایی و نحو آن زبان است. دکتر خانلری زبان را این گونه تعریف کرده است: «زبان مجموعهای از نشانهها یا دلالتهای وضعی است که از روی قصد میان افراد بشر برای القای اندیشه یا فرمان یا خبری، از ذهنی به ذهن دیگر، به کار برود.» (ناتل خانلری، 1350، ج1: 16)
زبان وسيلهي انتقال مفاهيم و مقاصد گويندگان زبان است. بشر از دير باز به صورت اجتماعي ميزيسته ويکي از مهمترين نيازهاي آدمي در زندگي اجتماعي، بر قراري ارتباط با همنوعان و ايجاد تفاهم است. بشر همواره براي برقراري ارتباط در جوامع خود، از وسايل و ابزارهاي مختلفي سود ميجسته که در اين ميان «زبان» مهمترين ابزار و وسيله به شمار ميآيد. بنا بر اين، زبان يک «نهاد اجتماعي» است. به اين معنا که افراد يک اجتماع به منظور آگاهي از هدف و خواستهی يکديگر و براي بر قراري ارتباط، عناصر آن را برقرار کردهاند. زبان نه تنها مهمترين وسيلهي ارتباطي بشر، بلکه پايهي اغلب نهادهاي ديگر اجتماعي نيز ميباشد و به دليل سرشت اجتماعي، همگام با گوناگونی جوامع، زبانشان مختلف شده است. با اين که اين نهاد در همهي اجتماعات بشري وجود ندارد و وظيفه و نقش آن در همه جا يکسان است، شکل آن الزاماً در همهي جوامع يکسان نيست و نحوهي کارکرد آن در هر اجتماع با اجتماع ديگر تفاوت دارد، به گونهای که هر شکلي از زبان فقط در ميان افراد جماعتي معين، وظيفهی برقراري ارتباط و تفاهم را ميتواند انجام میدهد. گفتار و زبان متفاوت است. کسانی که به دلیل مادرزادی نمیتوانند حرف بزنند نیز دارای زبان است اگر چه توان گفتار ندارند. در زبان اشتباه و خطا نیست اما در زبان خطا وجود دارد. گاهی انسان میخواهد حرفی بزند اما اشتباه سخن میگوید، نشان از دوگانگی زبان و گفتار است.
هر گاه انسان از نظام ارتباطی استفاده کنند، که برای دیگران امکان مفاهمه و تعامل وجود نداشته باشد؛ به باور زبانشناسان، دو زبان متفاوت به کار رفته است. بنا بر این، پارسی دری، افغانی[2]و اوزبیکی، هر کدام زبان مستقل میباشند، نه لهجه و گویش. این زبانها در همهی لایهی زبانی یعنی واژگانی، دستوری و آوایی تفاوت دارند. تفاوت آن قدر زیاد است که درک متقابل رخ نمیدهد.
از منظر دانش زبانشناختی، گویش به معنای آن است که افزون بر تفاوتهای گفتاری و آوایی، تفاوتهای واژگانی و دستوری نیز رخ میدهد. با توجه به این که مردمانِ دارای یک زبان، در هر منطقه و شهری با اختلافهای واژگانی و یا شکلی کلمهها، با منطقه و شهر دیگر، سخن میگویند، اما همه دارای یک زبانند. تفاوت میانزبانی، گاهی در حد تفاوت گفتاری و آوایی است مانند مَیدان، مِیدون و مَیدو که همه تفاوتهای گفتاری یک واژه است. گاهی تفاوت از حد گفتاری فراتر است و واژگان نیز باهم متفاوت است و اختلاف دستوری هم دارد. با همهی اینها تفاوتی در اصل زبان ایجاد نمیکند. اگر تفاوتهای تلفظی یا دستوری بهگونهای باشد که درک متقابل با ایرادات و دشواریهایی رو به رو باشد؛ تفاوت گویشی وجود دارد، یعنی در این حالت با دو گویش متفاوت از یک زبان رو به رو خواهد بودیم.
برخی[3] باور دارند که گویش از منظر جامعهشناختی زبانشناسی، هیچ تفاوتی با زبان ندارد. زبان، نهادی اجتماعی است. در طبقه بندی زبان، گاهی عوامل فرازبانی نیز دخالت دارد. ممکن است از نظر سیاسی و حفظ تمامیت ارضی صلاح ندانند که در کشوری، از وجود زبانهای مختلف نام برده شود، بهتر میدانند، که بهجای زبان، از اصطلاحی متعادلتر یعنی گویش استفاده شود.
لهجه به معنای تفاوت گفتاری کلمهها میان سخنگویان یک زبان است. هر منطقه و شهری واژهها را به گونهای تلفظ میکنند و این تفاوتها از دامنهی تلفظ کلمات فراتر نخواهد رفت. در زبانشناسی به گونهای از طرز تلفظهای ویژه یک گروه زبانی لهجه میگویند. تقریباً در تمامی زبانهای جهان، گروههایی با لهجههای گوناگون وجود دارند. مجموعه تلفظهای ویژه یک گروه معمولاً قانونمند و مطابق ضوابط ثابتی صورت میگیرد. لهجهها معمولاً با مناطق جغرافیایی ویژه ارتباط دارند. اگر مجموعه گفتارهای دو گروه از گویندگان یک زبان، به گونهای باشد که سخنان همدیگر را نسبتاً آسان بفهمند، تفاوت لهجهای وجود دارد.
بنا بر آن چه از دیدگاه زبانشناختی گفته شد؛ گفتار دری زبانان افغانستان، لهجهای از زبان پارسی دری شمرده میشود، به دلیل آن که هنگام سخن گفتن، نظام ارتباطیِ که یک انسان افغانستانی با انسان تاجکستانی و ایرانی [کنونی] ایجاد میکند؛ مفاهمه و تعامل برقرار میشود. تفاوت برخی از واژهها و آواها تفاوتی در زبان ایجاد نمیکند.
پارس و پارسی
نخست باید مشخص کرد که سرزمین پارس تاریخی کجا است و زبان پارسی منسوب به کجا و کدام حوزهی تاریخی و فرهنگی است؟
پارس تاریخی و سرزمینی
پارس، در اوستا، کهنترین متن سرزمینی و فرهنگی اَئیریَنِم وئیجه یعنی حوزهی هندوکش و هیرمند، به نام «اوپائیری سئن» و به معنای فراتر از پرش عقاب، یاد شده است. در متنهای پهلوی به گونهی «اپارسن» نام برده شده است. واژهها در گذر تاریخ، دیگردیسی و تراش خوردگی را تجربه میکند. این واژه نیز، در اوستایی اوپائیری سئن، در پهلوی به گونهی اپارسن و در پارسی دری نو، به گونهی پارس در آمده است. نشانههایی که از موقعیت سرزمینی آن در متن اوستا و متنهای پهلوی داده شده است، شکی باقی نمیگذارد که منظور از آن سلسله کوههای هندوکش و بابا است.
در متنهای کهن اوستا و پهلوی به روشنیِ تمام، از جاری شدن رودهای «هریرود»، «هیرمندرود»، «بلخرود» و «مرو رود» از اوپائیری سئن، اپارسن و پارس سخن گفتهاند که بدون تردید این رودها از کوههای بابا و هندوکش که در مرکز افغانستان جاگیر است؛ سرچشمه گرفته است از کوههای بابا و هندوکش، شش رود برخاسته که افزون بر چهار رودخانهی بالا، کابل رود نیز از این کوهها جاری میشود. . اگر به نقشهی افغانستان که کوهها و رودخانهها را نشان میدهد، نگریسته شود؛ موقعیت مکانی این کوهها و جاری شدن رودخانههای ششگانه به روشنی نمایان است. کوههای سر به فلک کشیدهی هندوکش و بابا، شریان حیاتی افغانستان و کشورهای همسایه است. مرحوم پور داود، اوستا شناس برجسته نیز ضمن نقل مستندات متون پهلوی، اوپائیری سئن و اپارسن را کوههای بامیان در مرکز افغانستان دانسته است:
«این کوه در نوشتههای پهلوی «اپارسن» (Aparsen) یاد شده است، بندهش فصل 12، فقره 9: «اپارسن، گذشته از البرز، بزرگترین کوه است، در فصل 20 بندهش که از رودها سخن رفته در فقرات 16، 17، 21 و 22 گوید: «هریرود از اپارسن روان است، هلمند رود که در سکستان [سیستان] است؛ سرچشمهاش در اپارسن میباشد. مرو رود از اپارسن میآید. بلخ رود از کوه اپارسن به بامیکان (بامیان) برخیزد» بنا براین اوپائیری سئن، در اوستا و اپارسن در بندهش، عبارت است از بخش غربی هندوکش که سلسلهی کوه بابا باشد.» (پور داود، فرهنگ ایران باستان، 2535: 304)
رود هیرمند، از دامنههای کوه بابا سرچشمه گرفته و به سیستان تاریخی میریزد و بلخرود از پارس به بامیان میآید. پور داود در حاشیه یشتها نیز گفته است: «بلخ رود از کوه اپارسن به بامیکان [بامیان] میآید.» (حاشیه پورداود بر ج2 یشتها: 326).
پور داود در کتاب گرانسنگ «فرهنگ ایران باستان»، مینویسد:
«در هشت فقره نخست زامیادیشت، نام پنجاه و سه کوه نام برده شده است. یکی از این کوهها «اوپائیری سئن» (upairi- saena) است که به گفته اوستا این کوه «پوشیده است از برف، مقدار کمی از آن آب میشود» هم چنین در یسنا فقره ده و یازده، «اوپائیری سئن» با چند کوه که بر آنها گیاه هوم میروید یاد شده است.» (پور داود، 2535: 304)
ویژگی برفگیر بودن کوه اوپائیری سئن، کاملا با ویژگی کوههای بابا و هندوکش همخوانی دارد که یخچالهای طبیعی فراوانی دارد. واژهی اوپائیری سئن، در زبان پارسی دری تراش خورده و به گونهی پارس نوشته و خوانده میشود. زبان پارسی همراه با آموزههای دین حضرت زرتشت به هندوستان کهن و عراق و مازندران منتشر شده است. چون دین زرتشت در دامنههای کوه اوپائیری سئن نازل شده، دین زرتشت هم به «دین پارسی» شهرت یافت و زبان کتاب این دین [اوستا] نیز پارسی خوانده شده است. پارسی، بیشتر نام دینی است که از اوپائیری سئن، ریشه گرفته است. سردسیری و برفگیر بودن حوزهی هندوکش و بابا، همخوانی روشنی با سرزمین ائیرینم وئیجه تاریخی دارد که گفته شده ده ماه زمستان و دو ماه تابستان است. زمستانهای پر برف زمانهای گَینه[4]، حدود ده ماه سرما بر مردمان این حوزه تحمیل میکرده است که در بسیاری از جاها به ویژه بامیکان برفها تا زمستان بعد مهمان کوهها بوده است.
ستیغ اوپائیری سئن، غرور تسخیر ناپذیری است که هیچگاه مسخّر دیوان قرار نگرفته که روزگاری هندوکش و روزگاری هندهکش بوده است. این کوه، بلندترین قله هندوکش است که به نام کوه شاه پولادی معروف است: «بلندی این کوه، مناسبتی با نام آن دارد، زیرا اوپائیری سئن، که از دو جزء ترکیب یافته لفظا یعنی برتر از پرش عقاب. یعنی این کوه چندان بلند است که عقاب بلند پرواز هم بر فراز آن نتواند رسید.» (پور داود، 2535: 304)
فردوسی نیز به بلندای کوهی که سر به ابر میساید سخن گفته است:
یکی کوه بینی سر اندر سحاب/ که بر وی نپرید پرّان عقاب- فردوسی.
پارس فرهنگی و تمدنی
منظور از پارس در این تعبیر، هر جایی است که جوهره فرهنگ و تمدن پارسی در آن حضور داشته باشد. پس از آن که دین زرتشت به فرامرز «ائیرینم وئیجو» گسترش یافت، مجموعه سرزمینهایی که دین زرتشت را پذیرفته بودند، «پارس» خوانده شده است. شبیه آن که امروزه به مجموعه کشورهای اسلامی «جهان اسلام» یاد میشود، آن زمان، به گستره دیانت زرتشتی، پارس گفته میشده است. به تبع دیانت زرتشت پارسی، زبان اوستایی نیز در این اقلیم نفوذ یافته و ترجمه شده است که کمکم جایگزین زبان مادی و پهلوی گردید.
پارسی
پارسی، منسوب به اوپائیری سئن، اپارسن و پارس است. دین زرتشت و زبان این دین، به پارسی شهرت یافته است. چون کوه اوپائیری سئن، خاستگاه دین زرتشت است، این دین به «دین پارس» و «پارسی» مشهور شد. بیشتر هم در ادبیات عربها به دین رزتشتی و سرزمین رزتشتیان فارس و فرس گفته شده است. همراه با متن مقدس اوستا، زبان مکتوب آن نیز به سایر مناطق جهان، به ویژه غرب کویر نمک و شبه جزیره هند، گسترش یافته است. همان گونه که امروزه همراه ترجمه و تفسیر قرآن مجید، بخشی از واژهها و تعبیرهای عربی به زبان پارسی دری راه یافته، همراه متن و تفسیرهای اوستا نیز زبان و واژگان اوستایی گسترش یافته است. البته باید یادآوری شود که واژههای اوستایی در این تحولات، دچار تغییراتی هم شده است، اما ریشهی اصلی آن در زبان و لهجهی هزارهها یافت میشود. این تغییر در واژهها و همسان نمایی آن با زبان مردم عراق عجم، برخی را بر آن داشته است که گمان کنند این واژهها اصالت پهلوی دارند. دین زردشتی به دلیل آن که از دامنهی کوه اپارسن برخاسته به نام دین پارسی مشهور شد، که قلمرو این دین را نیز پارسی و پارس نامیدهاند. دکتر محمد معین، یکی از متخصصان زبان پارسی از این تغییرات یاد میکند:
«چون در زمان ساسانیان زبان اوستا متروک شده بود، اگر آنرا به خط پهلوی مینوشتند تلفظ درست کلمات مقدس میّسر نبود، از این رو، چارهای اندیشیده، در الفبای معمول تصرفاتی کردند و مانند الفبای یونانی حروف مصِّوت را داخل حروف غیر مصِّوت نمودند و شاید هم در این عمل الفبای یونانی سرمشق شده باشد. الفبای اخیر، یعنی دین دبیری به اقرب احتمالات در قرن ششم میلادی یعنی چندی پیش از استیلای عرب تدوین گردید.» (دهخدا، مقدمه، م. معین: 29)
زبان پارسی دری کنونی بازماندهی زبان اوستایی است. دکتر محمد معین نیز زبان دری را زایده و بازمانده پهلوی نمیداند و از وجود زبان پارسی در کنار پهلوی، رایج میداند و دلایل فراوانی ذکر میکند که مهمترین آن پختگی متون اولیه زبان دری است. دهخدا، زبان اوستايي را مخصوص شرق میداند: «زبان اوستايي زبان نواحي شرق ايران است.» (دهخدا، ذیل واژهی اوستايي)
دکتر محمد معین در بارهی زبان اوستا مینویسد: «اوستا: این زبان، در زمان شاهنشاهان اشکانی و ساسانی، دیگر استعمال نداشت. باید دانست که این زبان، با زبان سانسکریت از یک ریشه است... از این که زرتشت در گاتها به گشتاسب مانند پادشاهی زنده خطاب میکند، لابد باید به زبانی سخن راند که شاه مشرق ایران بدان مانوس باشد. پس باید تصور کنیم که زبان اوستا در مشرق ایران هم مفهوم میشده است. برخی خاورشناسان این زبان را زبان باختری (بلخی) باستان [Vieux bactrien] نامیدهاند.» (م. معین، مقدمه دهخدا: 27) همان گونه که معین به درستی اشاره میکند، اشکانیان و ساسانیان زبان اوستایی را نمیدانستند و بر اساس گزارشهای تاریخی ساسانیان در محفل خصوصی و خانوادگیشان به زبان ویژهی جنوب و به تعبیر داکتر خانلری به زبان پهلوی سخن میگفتند. حضور شرح ترجمههای اوستا، بخشی از واژگان اوستایی را به غرب کویر منتقل کرد. به دلیل آن که زبان اوستایی زبان فرهنگ، دین و تمدن حوزهی ائیرینم وئیجه و تدوین شده بود، زبان دیوان و دفتر حکومتها نیز بود. به دلیل گسترش تفسیر و ترجمههای اوستا، کمکم زمینهی پذیرش آن در چارچوب زبان پارسی دری فراهم شد.
همان گونه که مشاهده شد، اوپائیری سئن سرچشمهی بلخ رود، هیرمند، مرو رود، هریرود و کابل رود است که از کوههای بابا و هندوکش جاری است. بنا بر این، پارس اصلی و نخستین، همان کوههای مرکز افغانستان امروز، یعنی «بابا» و «هندوکش» است و دین و زبان پارسی منسوب به این سرزمین است. برخی، با واژهی پارسی واکنش منفی نشان میدهند که از بیخبری از این ریشهها ناشی میشود. زبان پارسی منسوب به خاستگاه اصلی این زبان، یعنی اوپائیری سئن و بامیان است. به دلیل گسترش دین پارسی به حوزهی غرب کویر، در زبان عربها، «فرس» و «فارس» خوانده شده است، همان گونه که امروز به کشورهایی که مردمش مسلمان هستند جهان اسلام خوانده میشود.
دری، منسوب به «دربار» است که «در» به معنای درگاه و دربار است. دری، عنوان نوشتار و گفتاری است که در موقعیتهای رسمی استفاده میشده است. در گذشتههای دور، نوشتن در اختیار طبقهی خاص بوده و همه به آن دسترسی نداشتهاند. زبان، در موقعیتهای رسمی و درباری، مجالی برای هنرنمایی و رقابت دانشمند بوده و این نام [دری] برای حوزهی شرق، پشتوانهی حکومت بوده و جاذبه داشته است. دری عنوان نوشتاری و گفتار رسمی است. داکتر خانلری تصریح میکند که در هر دوره زبان رسمی و دیوانی را دری میگفتهاند:
«به اين طريق بايد گفت كه در طي تاريخ دراز مدت شاهنشاهي ايرانيان، در هر يك از ادوار، يك زبان رسمي اداري بوده كه بر گويشهاي متعدد محلي غلبه داشته است، و به عبارت ديگر، هميشه درايران يك زبان دري در كار بوده كه زبان فارسي دري بعد از اسلام نيز آخرين مرحلهي تكامل و تحول آن است». (ناتل خانلری، 1373، ج: 272).
خوارزمي نیز دری را منسوب به دربار دانسته است: دری، لغت اهل شهرهاي مداين است و كساني كه در دربار شاه بودند بدان سخن ميگفتند، پس اين كلمه منسوب به حاضران دربار است و از بين لغات اهل مشرق، لغت مردم بلخ بر آن غالب است.» (خلف تبری، : بیست و نه؛ از مفاتیح العلوم/ 75). نکتهی خوارزمی قابل دقت است که واژههای مشرق و بلخ را در این زبان غالب میداند که از هویت شرقی این زبان حکایت دارد.
سعيد نفيسي نیز زبان دری را منسوب به دربار و زبان شرقی دانسته است:
«زبان كنوني ما كه در دورهي اسلامي هميشه آن را «دري» ناميدهاند و احتمال نزديك به يقين ميرود كه پيش از اسلام نيز همين نام را داشته باشد و از دورهي ساساني مردم ايران كه در شمال و مغرب و جنوب ري بودهاند همه به زبان پهلوي سخن ميراندهاند و آنها كه در مشرق ري بودهاند به زبان دري سخن ميگفتهاند. در دورهي اسلامي از زمان طاهريان اندك اندك ادبياتي به زبان پيدا شده و در دورهي صفاريان و به مراتب بيشتر از آن در دورهي ساسانيان[5] اين زبان ادبيات بسيار وسيع و بسيار جالبي پيدا كرده و رفته رفته در قلمرو زبان پهلوي بيشتر منتشر شده است. زماني كه دري بناي انتشار را گذاشته مردم قلمرو زبان پهلوي خود را به كتابهايي نيازمند دانستهاند كه زبان دري بديشان بياموزد و اين مقدمهي فرهنگ نويسي زبان فارسي كنوني يعني زبان دري است» (تبریزی، برهان قاطع: شصت و هفت)
همان گونه که مرحوم نفیسی گفته دو حوزهی شرقی و غربی، دارای دو زبان بوده که زبان عراق عجم پهلوی و زبان شرق کویر دری بوده و این زبان در نهایت به غرب کویر گسترش یافته و جانشین زبان پهلوی شده است. آغاز فرهنگ نویسی پارسی به پارسی نیز در پی گسترش زبان پارسی به غرب کویر است. همین حالا نیز واژههای بسیاری است که در غرب کویر با سیاق آن معنا میشود اما در افغانستان رایج و متداول همگانی است.
مرحوم ملک الشعرای بهار نیز چنین عقیدهای دارد:
«از اسناد نام برده گويا شكي نمانده باشد كه زبان دري خاص مردم خراسان و مشرق ايران بوده و در دربار تيسفون و ميانهی درباريان و رجال مملكت شاهنشاهي هم اين زبان متداول بوده است و از اين رو آنرا دري گفتند، چه «در» به زبان ساساني به معناي پاي تخت و دربار است.» (بهار، سبک شناسی، 1337، ج1: 19-24)
داكتر ذبيح الله صفا نیز تصریح دارد که دری زبان شرقی و منسوب به دربار است:
«از ميان تمام لهجههاي ايراني و زبانهاي مشهور ادبي پيش از اسلام و مقارن ظهور اسلام كه پيش از اين در بارهي آنها سخن گفته ايم، تنها لهجهاي كه به صورت يك زبان رسمي در آمد و در تمام دورهي اسلامي مورد استفادهي سياسي و علمي و ادبي قرار گرفت و حتي مدتها زبان سياسي قسمت بزرگي از قارهي آسيا شد، زبان فارسي دري است كه شاعران و نويسندگان ما آن را گاه «دري» و گاه «پارسي» و يا «پارسي دري» ناميده اند. ... هم چنان كه در دورهي ساساني لهجهي متداول در مداين را «دري» ميگفتند در قرن سوم و چهارم زبان «بخارا» پاي تخت سامانيان را بدين نام موسوم ميداشتند و از طرفي ديگر توضيحات مستوفاي ابن حوقل و المقدسي در بارهي زبان خراسان و قسمتي از ماوراءالنهر بر ما ثابت ميكند كه بين آن زبانها و زبان بخارا تقارب فراوان وجود داشته و حوزهي استعمال لهجهي دري از حدود نيشابور به طرف مشرق وشمال شرقي امتداد داشته است. پس وقتي در دورهي اسلامي نامي از زبان دري ميبرند مراد زبان ادبي مشرق و شمال شرقي ايران كهن است و علت آن است كه دولتهاي ايراني در دورهي اسلامي نخست از همين ناحيه بر خاستند و زبان رسمي در بارهايشان مبتني بر لهجهي متداول در همين نواحي بود و چون اين زبان متداول و محلي در دستگاههاي حكومتي و در «در»ها يعني در بارها به كار مي رفت آن را دري ناميدند.» (صفا، 1373، ج1: 24- 25)
چرا این زبان در شرق به دری و در غربِ کویر به پارسی شهرت یافته است؟
حقیقت آن است که هر دو تعبیر پارسی و دری بر واقعیت یگانهای ولالت دارد. هر دو تعبیر نیز منشاء بومی شرقی دارد. در شرق به دلیل آن که زبانِ عامهی مردم، دیانت، دبیری و دیوانی یکی بوده، زبان دربار نیز برای عامه مردم قابل فهم بوده، تعبیر «دری» به دلیل پشتوانهی اسمی حکومتی خوشایندتر تلقی شده و رایجتر است. در شرق تعبیر پارسی نیز رایج بوده و هست. اما در مغرب به دلیل آن که زبان عامهی مردم [پهلوی] با زبان «دربار» [دری] تفاوت داشته، لذا تعبیر «دری» نا آشنا بوده است. کمکم که زبان پارسی نو در مغرب گسترش یافت، و با آموزههای دین پارسی سازگارتر بود و پیوند مذهبی برای آنان خوشایندتر از نسبت به دربار بوده است؛ بنا بر این، تعبیر پارسی را بر دری ترجیح دادهاند. پارسی و دری اصالت شرقی دارد و هر دو، تعبیری از حقیقت یگانه و گل یک چمن است. ما نباید در پژوهش هیجانات را دخالت دهیم و باید تابع حقایق تاریخی باشیم. در شرق، تعبیر پارسی و دری یکی است و در افغانستان عبارتهای پارسیوان (پارسی زبان)، زبان پارسی و... رایج است.
نکته
از مستندهای تاریخی به دست میآید که پارس همان اوپائیری سئن اوستا و اپارسن کتابهای پهلوی است و در پارسی دری نو به گونهی پارس خوانده و نوشته میشود. دری و پارسی دو تعبیر از حقیقت یگانهای است که به یک حوزهی سرزمینی و فرهنگی پیوست دارد. حساسیت تفاوتگذاری میان دری و پارسی از بیخبری ریشهی مشترک ناشی میشود. در شرق کویر زبان مردم، دربار و دین همسان و مشترک بوده و تعبیر دری که منسوب به دربار است جاذبهی بیشتری داشته است. در غرب کویر زبان پارسی به دنبال نفوذ دین پارسی جانشین زبان پهلوی شده و تعبیر دینی [پارسی] جاذبه داشته این تعبیر جاگیر شده است. هر دو حوزهی شرق و غرب کویر اکنون یک حوزه فرهنگی است که زبان شرقی در غرب نفوذ و استیلا یافته است.
برخی، واژهی اوستا و ابستا را به معناي اساس، بنياد، متن اصلي، پناه و ياوري دانسته است. اُوپَستا: Upasta يار، همدست، پشتيبان. (دهخدا، ذیل واژهی اوستا). برخی دیگر مانند آقای جُنیدی، اوستا را واژهی پهلوی دانسته و از ریشهی «پیتاک» به معنای پیدا که «اَ» نفیی بر سر آن آمده «اَ+ پیدا= ناپیدا» معنا کرده است. (بهرامی، 1367: خ). اما به نظر نگارنده، اوستا معنای دیگری دارد که در میان هزارهها رایج است. با توجه به تبدّل واژ «و» و «ب» به همدیگر و دگردیسی واژهها، این واژه به گونهی «آبست» و «ابسو» در لهجهی هزارگی رایج است. آبَست به معنای خویشاوند است، که در تعبیر «دوستابست» [دوست- آبست] استفاده میشود. واژهی دیگری که به روشنی، این معنا را میرساند، «اَبسو» است. ابسو به معنای «رحم» است. زنان هزاره، به دلیل حیا و غرابت این واژه، آن را به کار میبرند که کسی متوجه صحبتشان نشود. ابسو به معنای رحم و آبست به معنای کسی که پیوند رحمی دارد میباشد. بنا بر این، من پیشنهاد میکنم اوستا به معنای «پیوند خویشی» معنا شود. با توجه به دورهی اسطورهای پیشین و جوهرهی شعری اوستا، این معنا درستتر به نظر میرسد. اوستا آمده است که خویشاوندی خدا و انسان را تبلیغ کند و پیوند مردمان و ایزدان را مستحکمتر سازد.
کتاب اوستا در سرزمینی سروده و یا نازل شده که حوزهی هزاره نشین، با آن انطباق دارد و از همین مردم [هزارهها] و حوزهی جغرافیایی و فرهنگی سخن میگوید و نامهای تاریخی این سرزمین مانند زابلستان، گرشستان، پشینه (بشین)، زمین داور، ورنه (بامیان)، هرابرزئیتی، رود دائیتیا، خردروی، و... و نیز از کسانی سخن میگوید که در همین سرزمین زندگی کردهاند. به دلیل آن که در این سرزمین تحول برزگ جمعیتی و کوچ اجباری و یا قتل عامی که همهی ساکنانش نابود شده باشند؛ رخ نداده و تاریخ در حافظه ندارد؛ پس هزاره نمیتواند به جز مردم بومی حوزهی هیرمند و هندوکش باشد. اوستا در کناره رود دائیتیا یعنی بلخ رود و رودخانهای که از بند امیر بامیان سرچشمه میگیرد؛ سروده شده است.
در مورد زمان نزول و یا سرایش اوستا دیدگاههای گوناگونی مطرح است. برخی 600 سال پیش از میلاد مسیح میدانند و برخی هزار سال پیش از میلاد و بعضی تا 1600 سال پیش از میلاد گفتهاند. برخی حدود هزار سال را درستا دانستهاند. هاشم رضی پس از بررسی اقوال گوناگون، به نقل و گزینش سخن پور داوود، «زمان زرتشت را 1080 سال پیش از میلاد» میداند. (اوستا، رضی، 1382: 30) زرتشت از لحاظ تباری به پیشدادیان نسبت دارد و از بومیان بلخ و بامیان و حوزهی هیرمند به شمار میرود. «به موجب بخش سی و دوم از کتاب بُندهش bon- dahesn که در آن از دودمان و نسب زرتشت یاد شده، با چهارده پشت به «منوچهر»- از پادشاهان نامی پیشدادی میرسد. نهمین نیای زرتشت «سپی تامه» نام داشته و از همین روی است که این نام به گونهی نام خانوادگی برای پیامبر باقی مانده و شهرت یافته و هفت بار در گاثاها یاد شده است.» (اوستا، رضی، 1382: 35)
خاستگاه اوستا
خاستگاه اصلی اوستا در گسترهی جغرافیایی شرق کویر یعنی ائیرینم وئجه تاریخی واقع است که مرکز آن سرزمین بامیان کنونی است. دکتر محمد معین، متخصص ادبیات پارسی، در بارهی زبان اوستایی مینویسد:
«برخی گفتهاند که این زبان باید زبان «مادها» باشد، ولی آن را نیز دانشمندان متتبع رد کردهاند، زیرا از نامهای مادی(دیاکو، هوخشتره و...) که باقی، این اختلاف پیدا است. همین طور زبان اوستا را نباید زبان سکهها دانست. Skyths یا سکهها طایفهای از آریائیان غارتگر بودند که نام آنان در سنگ نبشتهی بغستان موجود است.» (معین، مزد یسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی: 116؛ معین، محمد، مقدمه لغتنامهی دهخدا: 27)
«کلیهی بخشهای اوستا دارای نشانههای روزگار بسیار کهن است. در اوستا، نه از مادها نامی در میان است و نه از پارسیان.... چنان که گفته شد، در هیچ جای اوستا از هگمتانه (همدان کنونی) که از قرن هفتم پیش از میلاد پایتخت ایران و شهر معروف دنیا بود؛ نامی نیست. گذشته از پایتخت بودن هگمتانه، به قول پلوتارخس، شهر مذبور، مرکز روحانیت ایران باستان و اقامتگاه مغان بوده. در اوستا از شهرهای قدیم فقط از بابل (بوری Bawray) نام برده شده است. ( معین، محمد، مقدمه لغتنامهی دهخدا: 27، 28)
هاشم رضی، اوستا شناس برجستهی ایرانی، سرزمین زرتشت و اوستا را بلخ دانسته است:
«میهن زرتشت در خاور ایران و بلخ بود. در اوستا زادگاه وی «ایرانویج» airyana- vaeja یاد شده است. بنا بر تحقیق، این مکان در شمال شرقی ایران و نزدیک خوارزم بوده. در همان جا به پیامبری برگزیده شد و مردم را به فرمان اهورا مزدا خواند و کتاب اوستا را که بر وی وحی شده بود، پایهی آیین قرار داد.» (رضی، 1382: 30)
هاشم رضی، حوزهی زبان و خاستگاه اوستا را شرق کویر نمک میداند:
«مکان سروده شدن یشتها شرق ایران است. یعنی همان جا و قلمروی که نخستین بار زرتشت آیین خود را عرضه کرد و مورد پذیرش مردم قرار گرفت. امارات و نشانههایی در یادکردها و اسامی جغرافیایی، دلیل بر این نظریه است و در شروح گذشته نیز اشاره شد که زبان و لهجهی یشتها نیز زبان و لهجهای است که در مشرق ایران زبانزد بوده است. میان یشتهای کهن شاید بتوان گفت که مهریشت یعنی یشت دهم قدیمترین آنهاست. در بندهای 13و 14، از این یشت، نام مکانها و رودها و شهرها و کوههایی آمده که همهی آنها در شرق ایران هستند.» (اوستا، رضی، 1382: 329)
در شرق نیز، مرکز سرزمین اوستایی، کنارههای رود هیرمند و جیحون و سرزمین هزار رود [هزارهجات کنونی] است و سرزمین هندوستان قدیم بیرون از این قلمرو است.
در بند 104 این یشت (مهر یشت) آمده که: «بازوان توانای «مهر» آن قدر بلند است که گناهکاران را هر چند در هند شرقی یا هند غربی باشند گرفتار میسازد.» از این اشاره برمیآید که حوزهی کشورهای درهی سند خارج از منطقه نفوذ مزدیسنا بوده باشد.» (اوستا، رضی، 1382: 329)
هاشم رضی از دیدگاه صاحب نظران نیز، چنین برداشتی را نقل میکند:
«نیبرگ میگوید: یشت پنجم (آبان یشت)، از دید جغرافیایی، سد در سد به ایران شرقی وابسته است و آناهیتا به گمان قوی، خداوند رودخانهی سیحون و بسا رودهای دیگر بوده است. یشت پنجم نیز چون یشتهای سیزدهم و دهم بسیار کهنه میباشد و بازگو کنندهی جریانهای دینی در ایران شرقی و اقوام آریایی است.» (اوستا، رضی، 1382: 352)
ترجمهی اوستا در غرب کویر
به دلیل نفوذ دین زرتشتی در غرب کویر، متن اوستا در این سرزمین ترجمه شده است. به دلیل آن که زبان اوستایی ویژه شرق کویر و سرزمین «ائیرینم وئجه» بوده، مردمان غرب کویر یعنی مادها، این زبان را نمیفهمیدند، بنا بر این موج ترجمه و تفسیر اوستا در غرب رایج شد که در این فرایند دستکاریهای فراوانی از سوی مغان مادی انجام شده است. برای تودهی مردم غرب کویر فهم و سخن گفتن به زبان اوستایی سخت و دشوار بوده که میپرسیدهاند چرا باید نیایش و نماز به زبان اوستایی شرقی انجام شود، آیا نماز با ترجمه درست نیست؟ همین پرسشها اکنون در زبان پارسی برای نماز به زبان عربی هم برای برخی روشنفکران مطرح است. نامکهای پهلوی ترجمه و تفسیر اوستا است. آقای فریدون جُنیدی در مقدمه فرهنگ واژههای اوستایی، نوشتهی احسان بهرامی مینویسد:
«در «دینکرت» یکی از نامهها که به دبیرهی پهلوی بر جای مانده است، و گزیدهی اوستای باستان است. پرسش فراوان است که پرسنده از دانا میپرسد: «چرا دین (اوستا، نمازهای دینی) را به آوازی نا آشنا و نهفته اوستا نام گوییم؟» و این سخن نشان میدهد که در همان هنگام نیز زبان اوستایی برای گویندگان پهلوی، زبان دور بوده است، چنانکه ایرانیان آنرا به درستی در نمییافتهاند و انبوه نامهها که به زبان پهلوی بر اوستا نگاشته میشد؛ همه از برای گزارش واژههای دور از زبان و سخنان دور از اندیشهی مردمان بود. برخی از همین گزارشها که به «زند» نامبردار بود هنوز در دسترس ما هست. و از برخی بخشهای اوستا که با ستیزهی روزگار از میان رفت گزیدهها و نوشتههای پراکنده در دفترهای پهلوی بر جای مانده است، چنان که نامهی «بندهش» از روی یکی از نَسکهای اوستا کهن به نام «دامدات نَسک» فراهم آمده است.» (بهرامی، 1367: الف)
آقای جنیدی تاکید دارد که: «انبوه این گزارشها نشان میدهد که اگر چه زبان اوستایی از دیدگاه تودهی مردمان، زبانی نهفته بوده است، دبیران و نویسندگان و دینداران همه آن زبان را به خوبی میآموختهاند، چنان که به خوبی آن را ترجمه یا گزارش میکردهاند.» (بهرامی، 1367: ب)
زبان اوستایی که در غرب کویر ترجمه شده است، بسیاری از واژگان اوستایی را در غرب منتقل کرده است. حضور واژگان اوستایی در غرب کویر مشکلاتی برای مردم مازندران و عراق به وجود آورده بود. عامهی مردم واژههای اوستایی را به خوبی تلفظ نمیتوانستند. عالمان زرتشتی تجوید اوستایی را میدانستند اما تلفظ اوستایی بَلدِه[6] عامهی مردم مشکل بود. به همین دلیل برخی از واژههای اوستایی به گونهی اصلی یعنی تلفظ و لهجهی شرقی، در متنهای پهلوی موجود است، اما عامهی مردم حوزهی غرب کویر، به درستی تلفظ نمیتوانند. برخی از واژههایی که در متون پهلوی به گونهی اصلی ضبط شده است، با لهجهی کنونی هزارهها که در مرکز ائیرینم وئیجه قرار دارند همخوانی دارد. تجوید واژههای اصیل اوستایی در غرب کویر رعایت نمیشود، چنانکه این واژهها به گونهی قدیمی و اوستایی آن در متون پهلوی ثبت شده، اما عامهی مردم غرب کویر به خوبی نمیتوانند تلفظ کنند.
نتیجهگیری
از آن چه در تاریخ و شواهد پالیدیم، این حقیقت به دست میآید که پارس تاریخی و سرزمینی همان حوزه هندوکش و بابا در مرکز افغانستان کنونی است که دیانت زرتشت از آن جا برخاسته و به هندوستان و عراق عجم و مازندران گسترش یافته است. به دلیل حضور دیانت پارسی زرتشت، گستره این دیانت به پارس، پرس، پرشین، فرس و فارس در ادبیات ملل مختلف شهرت یافته است. اکنون زبان شرقیریشهی پارسی در سه کشور افغانستان، ایران و تاجیکستان زبان رسمی و واسطهای است و همزبانانی در سایر کشورهایی مانند ترکمنستان، پاکستان، اوزبیکستان، و... دارند. برای حفظ جوهره این حلقه زرین فرهنگی و ارتباطی، باید دایرهای به نام تمدن پارسی شکل بگیرد و الزامهایی به وجود آید، تا حفظ و گسترش این فرهنگ تسهیل شود. به نظر نگارنده اقدامهایی لازم است انجام شود، به عنوان پیشنهاد مطرح میشود:
1. در سه کشور پارسی زبان، از نام واحد زبانی استفاده شود؛
2. در کتابهای درسی سه کشور پیشینه تمدنی مشترک با توافق متخصصان سه کشور به گونه یکسان پرداخته شود، نه آن که پارسی زبانان دو کشور دیگر «فرامرز» خوانده شود؛
3. برای کاهش چالشهای احتمالی، دانشمندان این تمدن، به زادگاهشان منتسب شوند و از افتخارات مشترک شمرده شود؛
4. سهم تمدنی هر بخش به گونه عادلانه ترسیم و از دخالت احساس منطقه گرایانه پرهیز شود؛
5. یک رسانه تصویری مشترک پارسی تاسیس شود که هر سه کشور نقش و سهم مساوی داشته باشند؛
6. فرهنگستان مشترک زبان پارسی شکل بگیرد و واقعا مشترک باشد؛
7. همایشهایی جهت تبیین پیوندهای مشترک در سه کشور برگزار شود و جایزه ادبی «پارسی» تجلی تلاش برای این پیوند به وجود آید؛
8. رفت و آمد برای متخصصان فرهنگ و زبان پارسی در سه کشور تسهیل شود و باید به تعداد مساوی از سه کشور- مثلا صد نفر از هر کشور- شهروند افتخاری داده شود؛
9. و....
سرچشمهها
1. بهار، محمد تقي، سبك شناسي يا تاريخ تطور نثر فارسي، چ دوم، امير كبير، تهران 1337ش.
2. پور داود، فرهنگ ایران باستان، دانشگاه تهران، تهران، 2535شاهی.
3. دهخدا، علی اکبر، لغتنامه دهخدا، بی تا.
4. صفا، دکتر ذبيح الله، تاريخ ادبيات ايران (خلاصه چهار جلد در دو مجلد)، چ دوازدهم، انتشارات ققنوس، تهران، 1373ش.
5. معين، محمّد، ديگر زبانهاى ايرانى، برهان قاطع، ج1، به سعى محمّد معين، مؤسسه امير كبير، چاپ دوم، تهران، 1357ش.
6. معين، محمّد، فرهنگ فارسى معين، اميركبير، چاپ هشتم، تهران ، 1371ش.
7. ناتل خانلري، دكتر پرويز، تاريخ زبان فارسي، نشر نو ، تهران، 1365ش.
8. ناتل خانلري، دكتر پرويز، وزن شعر فارسي، دانشگاه تهران، تهران، 1337ش.
[1] . آمادهی چاپ.
[2]. پشتو
[3] صهبا سلیمی زبان، گویش، لهجه، ۶ شهریور ۱۳۸۷: http://persianlanguage.ir/
[4] گاهینه: کهن و قدیمی
[5] - به نظر مي رسد منظور سامانيان باشد و اشتباه چاپي رخ داده باشد.
[6] . برای
نظرات خوانندگان این نوشته در سایت افغان شبکه اطلاع رسانی افغانستان:
نظرات بینندگان:
>>> بسیار عالی و علمی. این روش نوشتن شما همانند نوشتن مقاله های علمی دانشگاههای کانادا می باشد. همچنین تحلیل شما از زبان و مرزهای زبان پارسی بسیار دقیق و علمی می باشد. امیدوارم که دیگر دوستان همچنین مقالاتی را بنویسند. شهاب از تورنتو.
>>> ضمن تقدیر ازاین مقاله کاملاعلمی .لکن یک نکته اینکه چه ضرورت که ماباداشتن هزاران منبع علمی وکتب معارف واخلاق وعرفان وفلسفه واحکام وعلم وسیاست که ازمنبع پاک قران واحادیث گرفته شده به گذشته موهوم که حتی به زحمت دههااثر ازرسوم واعتقادات این زردشت وتاریخ وفرهنگ ان نداریم وبعضا اداب بسیار زشت قومگرایی ونکاح بامحارم ونداشتن حقوق جامع خانواده وزن ستیزی وخرافات رادراین کتابهامشاهده میکنیم .نواندیشان بلخ
>>> جناب گرامی نوشته شما بسیاردانشمندانه است خداوند شما وهمراهان تان را توانایی بیشتر بدهد. حوزه زبان فارسی ، فرهنگ وادبیات آن ازافتخارات ما بوده وپیشینه گران سنگ ما را نشان میدهد ومردم این حوزه با تحمل فراز وفرود های بی شماری را که متقبل شده اند یگانه سلاح شان برعلاوه دین اسلام همانا فرهنگ غنی شان میباشد که محو نشده اند وبه این مهم باید توجه بیشتری صورت گیرد دربین فرهنگی ها وفرهیجته گان باید مرزهای مذهبی ، سمتی ونژادی ازبین برود وهمه مان باعشق وعلاقه که به زبان وفرهنگ ودین خود داریم درشکوفایی آن کوشا باشیم .... نامدارتاجیک افغانستانی
>>> هیچ نظریه تاریخی قطعی نیست بلکه فقط بر پایه حدس و گمان است
>>> درتاریخ جهان هیچگاه زبان واستعمال زبان را کسی نتوانسته به اساس رهنمائی های اداری کنترول کند. زبان پراتیک زنده و خود متغیر است و نمی توان آنرا درچوکات های فکری و اداری داخل نمود. فکر می کنم بهتر است هرکس به هر لهجه و گویش و زبان که راحت است و می تواند ارتباط گیری کنشی نماید آنرا به کار برد. زبان هیج چیز دیکر ی جز ممکن کردن تفاهم نیست. این بحث هامشکل امروزی مارا حل نمی کند فقط کاری اکادمیک می باشد که برای دسته ی کوچکی مطرح است.
سروش
>>> افغانستان و تاجيكستان تا 200 سال پيش جزو ايران بوده به نظر من شما به جاي اين حرفها بايد مثل ساير كشور هاي در حال توسعه سطح اجتماعي اقتصادي كشور خودتون را بالا ببرين
>>> به عنوان یک ایرانی بارها گفته ام که مرز کشی فرهنگی سمتی و نژادی و حتی مذهبی بزرگترین نقشه موفق استعمارگران خاورمانه برای تجزیه و به جان هم انداختن ملت های این منطقه بود...این که من بهتر هستن تو بدتر من بالاتر هستم تو پایین تر این بزرگترین فاجعه برای نابودی این حوزه تمدنی بود....
حقیقت این هست که همه مردمان این حوزه تمدنی با هر لقبی چه تمند پارسی چه خراسانی چه ایرانی چه افغانی و.....همه یک ملت هستند...چون تاریخ فرهنگ دین نژاد و زبان مشترکی دارند....
فقط یکی از این همه اشتراک برای یک ملت بودن و یکی بودن کافی هست...
افسوس...که در حالی که کشورهای کوچک اروپا تشکیل اتحادیه اروپا و ارتش واحد به نام ناتو و یک واحد پولی مانند افغانی با نام یورو داده اند........با وجود آنهمه تفاوت تاریخی فرهنگی نژادی زبانی و دینی....
افسوس که ما قدر خود و هزاران سال تاریخ باستان و اسلام واقعی آخرین دین آسمانی و فرهنگ بی نظیر پارسی/دری را نمی دانیم...
>>> با درود به همه پارسی زبانان در سراسر ایران فرهنگی عزیز و با سپاس از پژوهش تان، شوربختانه در ناخوداگاه این پژوهش مواردی را می توان یافت که مردود می باشد، پژوهشگر گرامی فرهنگ پارسی، نام ایران، زرتشت و دیگر استوانه های فرهنگ ایرانی را رندانه به سرزمین افغانستان تعلق می دهد ! تمامی این افتخارات متعلق به ایران فرهنگی (از جیحون تا تیسفون) است و نه ایران سیاسی امروز و یا افغانستان و یا تاجیکستان ! چه بهتر است که بجای هویت سازی برای نام های نو افغانستان و تاجیکستان، پرچم ایران فرهنگی، زرتشت، کوروش، فردوسی، مولوی، رودکی و...را برافرازیم. (کوروش)
>>> خیلی عالی بود. امید وارم که بالای این ایده کار صورت گیرید و پخته تر گردد، تا مواردی که موجب آزدگی ساکنین فعلی کشورهای پارسی گو می گردد، عالمانه رفع گردد.
جواد از غزنی
>>> سلام به پارسی گویان که تمدن بشیریت است دمحل که گونیده گان شان اکسیریت پارسی است رشد فرهنگ وتمدن بنهایت دیده میشود به امید ازبین بردن زبان پشتو
احمد
>>> متشکرم،خیلی عالی بود
>>> یک چیز را یادتان باشد زبان و فرهنگ پارسی یا فارسی تنها فرهنگی بود و است کی از هجوم اسکندر مقدونی و رومیان و عربها و مغولها در امان مانده است
کشورهایی مثل مصر مثل عراق مثل لبنان مثل کشورهای شمال افریقا کی فرهنگ و زبان عربی توانست فرهنگ و تمدن انها را بگیرد مصر کی خودش مهد یک تمدن بسیار مهم است الان عربی شده است یک مثال خوب است
>>> جنا ب كو رو ش شما تا ريخ را مطا لعه كن به بين مؤ لوي از آد رسش پيدا است كه از بلخ است و رو دكي هم هم چنين زبا ن دري سا بغه چند هزا ر سا له دا رد تما م بزر گا ن كه شما نام بر ديد به فا رسي دري صحبت كردم نه به فا رسي
علي از هرات
>>> زبان شما افغانهافارسی نیست پشتو است.پس حق ندارید شاعران فارسی گوی را افتخارخودبدانید.
احسان ازایران
نظرات خوانندگان این نوشته در سایت غرجستان:
محمدی :
۱۴ سرطان , ۱۳۹۱
- باقر (۱۳۹۱ سه شنبه ۲۷ سرطان)
آدرس آر اس اس سایت را میتوانید برایم نوشته کنید؟؟من هرچی گشتم پیدا نکردم..باتشکر
- امیری (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
جناب شوکت علی محمدی!
مقاله شما عالی بود، ولی اگر بتوانید از منابع خارجی هم استفاده کنید به نظرم بهتر خواهد بود. لطفا به تحقیقات خود ادامه دهید. - Kudos Talash (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
11th July 2012
goyesh yek wajae-ye paarsi ast kae beraber an daer zabaan taazi/arabi wajae-ye lahjae mi baashad. - محمد حسین (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
جناب شمس الدین ای بیرار رنج دیده و فراموش شدم ام.. ای بیراری که قربانی تاریخ شدی...
بیرار های شیعه شما هیچ گاه شما را فراموش نخواهد کرد و شما را همیشه از خود میداند. - امیری (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
جناب شمس الدین ثاقب!
برادر گرامی، من بسیار بسیار خوشحال هستم که شما هزاره های سنی به هویت اصلی خویش پی بردید.
آغوش طبقه ی روشنفکر هزاره به روی شما باز است. ممکن است کمی مشکل بین هزاره ها شیعه و سنی وجود داشته باشد ولی من حتم دارم که به مرور زمان این مشکل حل خواهد شد. شما باید کمی صبور باشید و به هزاره های شیعه ارتباط داشته باشید.
موفق باشید.... - طاهری (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
سلام برشوکت علی محمدی تحقیق گرواستادوزبان شناس ومورخ شجاع ومنطقی افتخارمردم هزاره وروشنگرتاریخ وزبان وفرهنگ وهویتئ مردمش وسلام به جباب آقای تابش که درهرعرصه ای شعرش می آیدومعرکه ایجادمی کندودردآشنایی که درچندین میدان چه تاریخی وفرهنگی وسیاسی وزبانی و...درقالب گفتمان وشعردرهای گذشته وحال رازیبا بیان میکنندوهردوبزرگواران ازافتخارات ما هستند.
- طاهری (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
به دوستان وبرادران سنی مذهب هزاره باید عرض کنم که شما وارث اصلی این سرزمین هستیددلیل سنی شدن شما دراثرجنایات عبدالرحمن بوده که پدران شما بخاطرنجات ازچنگال آن سفاک خون آشام عنوان تاجیک بخودداده اندودرگذشت ایام نسلهای بعدی مذهب اهل سنت راپذیرفته اند.مادردهای شمارادرک می کنیم امیدواریم شما هم بیشتر خودتان راتبارزدهیدودرسایتهامقاله بدهیدتا مردم هزاره بیشتر باشماآشنایی پیدا کنند.موفق باشید.
- یار مهربان (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
به شمس الدین ثاقب و همه ستم دیدگان جهان، بالخصوص ستم دیگان هزاره در مملکت فغانستان سلام و درود می فرستم.
ای برادر من، ای عضو جدا از پیکر من، ای پشت و پناه طبیعی و هم سنگر من. ای هزاره ستم دیده و رنج کشیده تاریخ من!
با این نظرت قلب مجروحم را خون کردی و اشکم را روان ساختی.
1) آه كه آدم كُشان و دست هاي پليد، وحدت و سيادت قومی و فرهنگی و سياسي ما را به تبر تقسيم و نسل كشي خدشه دار نموده اند و ما را به سنی و شیعه و اسماعیلی و تاجیک و هزاره و نامهای دیگر قسمت قسمت نموده و کمزور ساخته اند.
2) پدران بیسواد و ساده و دهاتی ما و شما در گذشته بنام شیعه و سنی بازی خوردند و از همدیگر دور ماندند. امروز وظیفه ما و شما و وظیفه نسل باسواد و آگاه جامعه هزاره است که دیگر فریب غداران و اربابان سیاست و مذهب را نخورند و از برادر و هم خون و از یار و یاور طبیعی خود بنام شیعه و سنی فرار نکنند و همدیگر را بدخواه و بیگانه نپندارند.
3) برادر من! رسیدن به عدالت اجتماعی و حقوق مساوی شهروندی، حق همه ما و دیگر هم وطنان ماست. شما اول از خود تان شروع کنید. فریاد مظلومیت خود را بالا کنید. داد بکشید. از دردهای اجتماعی و سیاسی و از ستم و حق کشی و از تبعیض قومی بر خود فریاد کنید. با مردم خود گپ بزنید و دوستان و بدخواهان حقیقی را به آنان معرفی کنید. در رسانه ها قلم بزنید. بالاخره امروز یا فردا کسانی پیدا خواهند شد که با شما همصدا و همنوا شوند.
4) مثل است که می گوید: تا نگرید طفل کی نوشد لبن.
یا اینکه میگوید: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من. . - هزاره (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
برادر آقای شمس تلدین ثاقب هیچ هزاره بخودآجازه نمیدهند که شمارا رافراموش کنند ملگر میشود کسی از خون خود بیگانه شود بنظر من ما هیچ وقت نباید مسئله مذهبی راه با مسئله نژادی قاطی کنیم ما وقتی کامیاب میشویم که به عقیده هم دیگر احترا بگذاریم تویی که سنی هستی به عقیده من شیعه احترام داشته باشی من به عقیده شما یا کسی اصلا عقدیه ندارند ما نباید انها را مجبور کنیم که چرا عقیده ندارند آیا انهای که عقیده ندارند نباید به عقیده دیگران بی احترامی کنند چون بی احترامی به عقیده دیگران هیچ مسئله را حل نمیکند بجر اینکه ما را عقدیی کرده از هم جدا کنند
این یک فاجعه برای هزاره ها خواهم بود که روشن فکرش بجان ملا بیفتد و بد گویی کند ملا بجان روشن فکر همچنان شیعه وسنی یابا دین و بی دین
یکسی نمیخواهد بهشت برود مگر زور است یا یک کسی میخواهد بهشت بی رود کسی نباید مانعش شود برایش آروزی موفقیت کند همچنان شیعه و سنی / هرکس به زبانی صفت روی توگوید/بلل به غزل خوانی وقمری به ترانه / هر کس به زبانی صفت خدا را میکند هر کس به وجه عبادت خدا را میکند سنی به روش خود شیعه به روش خود
منظورهمه خداست پس ما چرا سری این مسئله اختلاف داشته باشیم - ض ن (۱۳۹۱ چهارشنبه ۲۱ سرطان)
چند روز پیش در شهرستان خنجان استان بغلان، درگیری اتفاق افتاد که «نبرد هزارهها و سالنگیها» نام گرفت.
در این درگیری که میان مردم یومی خنجان (هزارهها) و سالنگیها اتفاق افتاده بود، دو نفر کشته و چندین تن دیگر زخمی شدند.
این درگیری، اگرچه از یک رویداد جزئی و حاشیهای آغاز شد که در میان دانشآموزان لیسه خنجان پیوسته بود، اما در پشت سر آن عقدهمندیهای تاریخی نهفته است که برخاسته از مسئله هویت میباشد.
مردم خنجان که تا پیش از این خود را تاجیک پنداشته و در زد و بندهای سیاسی – قومی چند دهه پسین کشور، جانب آنها را میگرفتند، تازه متوجه شدهاند که برخورد تاجیکها با ایشان، نه برادرانه بلکه تبعیض آمیز بوده و از گونهی برخورد با «غیرخودی»ها میباشد
http://razaqmamoon.blogspot.com/2012/07/blog-post_6682.html
همی نوشته ره نشرکو - تابش (۱۳۹۱ سه شنبه ۲۰ سرطان)
درود بر محمدی گرامی! مثل همیشه عالی و استواربود!
- شمس الدین ثاقب (۱۳۹۱ سه شنبه ۲۰ سرطان)
محترم جمهوری سکوت
من یک هزاره ای سنی می باشم. من در جمهوری سکوت از هر چیز مطلب می بینم و می خوانم مگر متاسفانه هیچ کس به فکر هزاره های سنی نیست.
دیگران ما را هزاره گفته از حقوق ما محروم کرده تلاش می کنند که از مردم ما کسی نه به جایی برسد و نه مشهور شود. اما جای نا امیدی برای ما این است که هزاره ها خود ما هم سخن ما را و فریاد ما را یا نمی شنوند و یا نا شنیده می گیرند.
چند روز پیش در خنجان بغلان مردم ما از ظلم یک اقلیت کوچک به نام سالنگی به ستوه امده کار به درگیری مسلحانه کشید که یک نفر ما کشته شدند. نه دولت صدای ما مردم را می شنود و نه هم شما که از خود ما و از قوم ما هستید. ایا وقت ان می رسد که شما صدای ما مردم بیچاره را بلند کنید و هزاره گفته لااقل از ظلم هایی که بر ما می شود در اینحا و دیگر مطبوعات هزاره ها یک چیزی بگویید؟
طوری که شما می دانید تعداد هزاره های سنی در افغانستان بسیار زیاد است اما از بی هویتی و بی کسی هیچ حق و حقوق مشخصی ندارند. دیگران ما را هزاره گفته محروم می کنند و هزاره های شیعه هم یا اصلا خبر ندارند و یا صدای ما را نمی شنوند. همین قدر بگویم که مردم ما هم به فکر این افتاده اند که هویت شان چه است و به کدام قوم و ریشه تعلق دارند. اما کسی را ندارند و بسیار مظوم هستند. یک عمر جمعیت اسلامی از مردم ما استفاده کرد اما وقتی پای چوکی و قدرت رسید مردم ما را کاملا نادیده گرفت و هیچ وقت نگذاشت که از این مردم یک کسی بلند شود و یک شخصیت ساخته شود.
من از شما می خواهم که هزاره های سنی را یاری کنید. هزاره هزاره است اگر سنی باشد اگر شیعه باشد اگر به هر دین و مذهب باشد. دیگران هم در مقابل قوم مذهب را مهم نمی دانند. ببینید که ما سنی هستیم اما برادران تاجیک ما را هنوز هم هزاره گفته از خود نمی دانند گرچه که پدران ما خود را تاجیک می گفتند.
تشکر زیاد از توجه شما
سرخط:
فارس همین ایران فعلی است وله ایران محدوده جغرافیای افغانستان کنونی است
۱۴ سرطان , ۱۳۹۱
با سپاس از مقاله علمی و مطالب نو و سوال بر انگیز جناب محمدی
گرچه امروزه نام فارس بر استان جنوبی ایران کنونی نامی مشهور است. اما جغرافیای اصلی سرزمین فارس در کتاب های جغرافیای عربی دوره اسلامی از عراق تا بلخ بوده است.
حرف صاحب مقاله یک نظر علمی و قابل دفاع است که پارس از شرق به غرب گسترش یافته است.
اما ایران تاریخی بغیر از افغانستان امروزی در جای دیگر نبوده است.
۱۵ سرطان , ۱۳۹۱
حنی یک سند مکتوب تاریخی وجود ندارد که بشود به آن استناد کرد افغانستان نام قدیمش ایران بوده !!
بنا بر کتیبه های زمان ساسانی که ایران در آن زمان رایج بوده ایران از هرات تا فرات بوده
برخی افغانها مادری که نام طفل بیمارش را عوض میکند تا از بند بیماری رهایی یابد سعی در تعویض نام افغانستان دارند بدون اینکه بیماری این کشور را که همان فقر فرهنگی و اجتماعی است درمان نمایند
شما نام افغانستان را فرانسه هم بگذارید وضعیتتان همین است
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
مسعود جان و همه ایرانیان مدعی و بی خبر و پر رو !
بیایید از مدرسه آگاهی بخش و سلیتهای علمی و سواد آموز افغانها ، سواد و آگاهی از تاریخ بیاموزید.
۱) هانری ماسه یکی از خاورشناسان معاصر فرانسوی نوشته است: «رضاشاه، مؤسس سلسله پهلوی، که به گذشته پر افتخار ایران توجه بسیار داشت، کمی پس از رسیدن به سلطنت تصمیم گرفت که کشور او، که تا آن زمان به زبان های خارجی «پرس» نامیده میشد، ایران خوانده شود. (تمدن ایرانی، چند تن از خاورشناسان ، ترجمه دکتر عیسی بهنام، ص ۳۹ و ۴۰)
۲) دکتر یزدی نوشته است «یکی از محققین افغان به من گفت وتا حدی درست هم می گفت: آن وقت که کشور افغانستان «افغانستان» نامیده نمی شد، ایران امروزی هم «ایران» نامیده نمی شد. بلکه به تفاوت زمان به مقدار کم و زیاد، اسم های مختلف داشت: مملکت پارس، مملکت آذر بایجان، مملکت عراق عجم، ملوک لرستان و غیره. گفتم: این حرف راست است.( دکتر محمود افشار یزدی، افغان نامه ج۱ ص۱۳۴،)
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
قابل توجه مسعود
تاریخ آریانای کهن یا پارس باستان در عهد ساسانی مورد تحریف و تغییر قرار گرفت. موبدان دورة ساسانی تاریخ و جغرافیای آریانا و پارس را از حوزة شرق کویر نمک به محیط غرب کویر منتقل ساخته و به آن رنگ بابلی (بین النهرینی) دادند. سپس در دوران حاکمیت اعراب نیز تاریخ آریانا مشوش گردید.
پس از آمدن اسلام و پیروزی اعراب مرزهای سیاسی دولتها شکسته شد و در نوشته های مورخان دوره نخست اسلامی مرز های سیاسی و حدود مشخصی بنام ایران وجود ندارد. آنان غالبا به جای ایران واژة ایرانشهر و فارس و فُرس و به جای ایرانی واژه فارسی را به کار برده اند. اما مترجمان معاصر ایرانی واژگان فارس و فُرس و فارسی را به «ایران» و «ایرانیان» و «ایرانی» ترجمه کرده و آن را بر جغرافیای ایران امروزی تطبیق میکنند. این طور ترجمه ها به کلی نادرست و غلط انداز است.
طبری مورخ پیشگام اسلامی (قرن ۳ هجری) در تمام کتاب تاریخ خود عنوان ایران را به کار نبرده و تنها دو بار کلمه «ایرانشهر» و یکبار واژة «ایرانکرد» را به کار برده است.
حمزه اصفهانی (قرن۴ هجری) بیشتر از کلمه فارس و آریان استفاده کرده و تنها یکبار واژة «ایران» را به کار برده است.
لغتنامه دهخدا نوشته است: «به کشور ایران در عهد ساسانی «اِرانشتر» (Eran – shatr) میگفتند…» به نظر میرسد که ایرانشتر پهلوی همان ایرانشهر پارسی دری است. خوانندگان از این نکته نیز غفلت نکنند که نام اِرانشتر یا ایرانشهر مساوی با نام ایران نیست، بلکه به معنی شهر ایران است.
در دوره سلطنت ساسانیان پایتخت ایرانشهر در عراق امروزی بود، لذا مورخان دورة اسلامی به نقل از پارسیان دوره ساسانی بابل (عراق) را دل و مرکز ایرانشهر نوشته و جغرافیای آن را چنین مشخص کرده اند.
۱) ابن خردادبه خراسانی و احمد بن عمر اصفهانی معروف به ابن رسته (قرن ۳ هجری) نوشته اند: « ابتدا به شرح سرزمین سواد می پردازم. زیرا شاهان پارسی آنجا را «دل ایرانشهر» یعنی قلب عراق می نامیدند.»
منهاج سراج جوزجانی (مورخ بزرگ شده دربار غوریان در سدة ۷ هجری) کلمه ایران را بر شمال افغانستان امروزی اطلاق کرده و نوشته است: «… از جمله خواص چنگیزخان چون منکوته بر زمین ایران آمد به طالقان و قندوز و لوالِج مقام خود ساخت، و در سال شش صد و چهل و سه هجری عزیمت ممالک سند کرد.»
این جغرافیای ایرانشهر دوره ساسانی بود. اما جغرافیای یاد شده در نوشته های معاصر مسکوت مانده و تنها یک نقطة خورد در جنوب شرق ایران امروزی به نام ایرانشهر است که به گفتة دهخدا: «در شهریور ۱۳۱۴ ش. به موجب تصویب نامة هیئت وزیران نام «بَمپُور» به ایرانشهر بدل گردید.»
زابلستان
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
وحال مسعود به این سوال به این سوال پاسخ دهد
در شاهنامه فردوسی از زابلستان و زاولستان و زابل و زاول ۹۹ بار و از کابل و کابلستان و کاولستان ۹۶ بار، از قندهار ۲ بار، از نیمروز ۳۲ بار، از زرنگ ۲ بار، از سیستان ۳۱ بار، از هیرمند ۱۴ بار، از کلات ۱۰ بار، از بُست ۸ بار، از بلخ ۴۶ بار، از آموی (دریای آمو در شمال بلخ) ۱۰ بار، از زم (نام شهر و رودی در مرو) ۵ بار، از مرو و مرورود (شمال هرات) ۳۴ بار، از طالقان (در نزدیک مرورود) ۳ بار، از کوه البرز (جنوب بلخ) ۱۲ بار، از بامیان ۱ بار، از گوزگانان ۱ بار، از غرچگان ۲ بار، از پنجهیر ۱ بار، از بدخشان ۴ بار، از هری (هرات) ۱۷ بار، از پارس (در بلخ و شیراز) ۵۱ بار، از کرمان ۸ بار، از نشاپور ۵ بار، از شیراز ۷ بار، از صطخر ۱۴ بار (در رابطه با ساسانیان) از اصفهان ۱۰ بار، از مازندران ۸۴ بار، از ری ۳۱ بار، از آمل ۱۵ بار، از ساری ۶ بار، از قم ۲ بار، از همدان ۵ بار، از اهواز ۸ بار نام برده شده است.
نام کیان و کیانی در شاهنامه فردوسی ۲۴۷ بار و نام اشک به عنوان نام شخص ۲ بار و نام ساسان و ساسانی ۲۱ بار تکرار شده است. اما چرا نام های هخامنش و کورش و داریوش در شاهنامه نیامده است.؟
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
خدمت دوستان افغان که ظاهرا” اطلاعات تاریخی چندانی ندارند باید چند نکته را متذکر کردم
۱- کتیبه ها و سنگ نوشته های بجای مانده از دوران ساسانی ( ۱۷۰۰ سال قبل ) که شاهان ایران در آن صراحتا” خود را شاه ایران نامیدند نشان میدهد نام این سرزمین از فرات تا هرات ایران بوده ( در حالی که چنین اسنادی در کابل و یا قندهار وجود ندارد )
۲- نام ایران قبل از سلطنت رضا شاه نیز ایران بوده و او صرفا” نامی را که غربی ها آنرا پرسیا مینامیدند تغییر داد
سکه های بجای مانده از دوران صفوی و افشار و قاجار و همچنین قرار داد های میان ایران و دول عثمانی و روسیه در زمان قاجار همه و همه نشان از ایران بودن نام این سرزمین دارد
۳- زبان رسمی ایران پارسی است که سرزمینی در جنوب ایران میباشد و این زبان از نظر فن زبان شناسی و گرامر تفاوتهای آشکار با دری افغانستان دارد در این زمینه باید گفت رفت آمد مهاجران افغان به ایران باعث رواج واژه های پارسی در افغانستان شده و این شبهه را ایجاد نموده فارسی همان دری است در حالی که صرفا” زبان مردم هرات را که تا پیش از سال ۱۸۲۰ جزیی از ایران بوده را میتوان به فارسی نزدیک دانست
۴- در مورد شاهنامه فردوسی باید گفت فردوسی در شاهنامه اش ایران را از فرات تا سند میدانسته البته شاهنامه یک افسانه است ولی فردوسی شاهان ساسانی را که برخواسته از سرزمین فارس ایران بودند و آثار تاریخی مکتوب در آن سرزمین بجای گذاردند را نیز ایرانی ذکر کرده نه پارسی !!
۵- تفاوتهای تاریخی و آثار تاریخی ایران و افغانستان بقدری زیاد است که هیچ شکی بجای نمیگذارد سرزمین افغانستان در قدیم بنام باکتریا و یا باختر نامیده میشده و مجسمه های بودا در بامیان موید این نکته است
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
آقای مسعود بدون دلیل ادعا می کند که در افغانستان هیچ سندی مبنی بر ایران بودنش وجود ندارد، گل پسر همین اوستا که ۳۶۰۰ سال پیش نوشته شده همه از سرزمین افغانستان به عنوان شهرهای ائیرینم وئیجه یاد می کند. متن مقاله را با دقت و پیش داوری بخوان و حرف هایی هوایی دلیل کم اطلاعی شما است!
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
چند وقت که بحث های تاریخی در غرجستان راه افتاده. دولت مردان ایران با دست پاچگی بحث های را در رادیو وتلویزیون خود برای سرپوش گذاشتن دروغهای که به خورد مردم داده راه انداختن دروغهای تاریخی اش در رادیو ایران و حتی در تلویزیون داکتر ولایتی را میاره ولایت از سیمایش پیداست و خودش هم خود میدانه که ترسیده
۱۶ سرطان , ۱۳۹۱
جناب مهدی
اولا” در جایی گفته نشده اوستا در افغانستان به نگارش درآمده
ثانیا” در اوستا اسمی از افغانستان و هرات و کابل برده نشده
لطفا” بدون تعصب و با سند علمی و تاریخی بحث نمایید
۱۷ سرطان , ۱۳۹۱
من ایرانیم . شما افغانها چرا می خواهید خودتان را به ما بچسبانید ما شما را دوست نداریم و نمی خواهیم . بروید دنبال کار و بار و زبان و تاریخ خودتان . اصلا ایران صد سال قدمت دارد شما صد هزار سال . ما شما را نمی خواهیم . شما هزار سال قدمت دارید ما ده سال ما شما را نمی خواهیم . انقدر بحث گذشته را کنید که خسته شوید ما شما را نمی خواهیم
۱۷ سرطان , ۱۳۹۱
ما افغانستا نیها نیز هزار بار از دروغ گو یان و مردمی که با هویت جعلی و سرقتی زندگی میکنند، نفرت داریم و می خواهیم که با منطق و اسندلال و اسناد تاریخی، تاریخ و هویت کشور و مردم خود را از آنها پس بگیریم. آنان باید دنبال تاریخ ترک و کرد و لور و گیل و دیلم و تپور و دیو مازندران و دنبال تاریخ سگسار و گرگسار بروند، تاریخی که برای شان قابل اثبات است.
ایران و ایرانیت و پندار نیک و گفتار نیک و رفتار نیک و زردشت بلخی و شاهنامه و ادب پارسی را که میراث معنوی ما مردمان بلخی و زابلی و کابلی است، پس دهید. ما هم از شما نفرت داریم و هیچگاه نمی هواهیم خود را به دروغگویان بچسپانیم. ما از خود پدرران نیک نام و تاریخی داریم. مانند کسانی نیستیم که از دست بی پدری و بیچارگی و بی تاریخی ، با تاریخ و نام و هویت جعلی و دزدکی زندگی میکنند.
۱۷ سرطان , ۱۳۹۱
آقای شوکت محمدی
به خاطر تحقیق فاخر شما در این موضوع از شما سپاسگزارم.
خداوند به شما برکت بدهد و به قلمتان
۱۷ سرطان , ۱۳۹۱
آخی
افغانها که اصلا” سنگسار نمیدنند چیه
اصلا” در کشورشان جنک و قتل و غارت و خشونت و جنگ قومیتی نبوده
همه اینها فقط در ایران است !!!
۲۶ سرطان , ۱۳۹۱
بی چاره مسعود خان استدلال کم
آورده راه غیر فرهنگی در پیش گرفته است.
۳۰ سرطان , ۱۳۹۱
سلام تحقیق خوبی بود تشکر از شما