جايگاه عالمان دين در مهندسي فرهنگي جامعه ديني
مهدی افضلی
درآمد:
عالمان دين در هر آييني نقش مهمي در جهت دهي انديشهها و انگيزههاي پيروان آن دين ايفا ميكنند؛ در اينكه اين صنف چگونه به وجود ميآيد و چه عواملي بقاي آن را تضمين ميكند مباحث زيادي مطرح شده است كه پرداختن به آن ما را از هدف اصلي دور ميسازد، مهم اين است كه هرديني براي بقاي خود نيازمند كساني است كه پس از بنيانگذارش بتواند تعاليم او را به نسلهاي بعدي برساند كه اين امر مستلزم آگاهي از تعاليم و آموزههاي آن دين است، نقش عالمان دين به تبع گستره تعالم دين مورد نظر متفاوت ميباشد, اگر ديني تنها در باب امور فردي و كنج خلوت انسان سخن گفته باشد، نقش عالم دين درحد تعليم و تعلّم همين آموزهها خلاصه ميشود، در صورتي كه ادعاي گستردگيِ قلمرو را داشته باشد نقش عالمان دين گسترده و مهمتر ميشود، اهميت اين امر وقتيعنصر جاودانگي وهمه جايي و همه گاهي در دعاوي يك دين به ميان آيد چند برابر خواهد شد؛ مساله اين است كه در دين اسلام همه اين عوامل هست: هم ادعاي گستردگي قلمرو را دارد وهم مدعي جاودانگي است؛ اگر چنين است كساني كه متوليان(1) تبيين، تنظيم، استنباط و دفاع از آموزهها و مفاهيم دينياند(2) وظايف بسياري بر دوش شان نهاده ميشود. براي اين كه بتوانيم تصوير درست تري از مساله به دست دهيم لازم است نگرههاي مطرح در باب قلمرو دين را به اجمال مرور نماييم تا روشن گردد كه چه انتظاري از يك عالم دين ميتوان داشت و چه وظايفي بر عهدة او نهاده شده است؟
متفكران مسلمان و قلمرو دين
در ميان متفكران مسلمان سه رويكرد عمده در اين مورد اتخاذ شده است كه از گذشتة دور تاكنون هر كدام طرفداراني داشته است، هر چند با توجه به عوامل سياسي، اجتماعي گاه برخي حاكم و ديگري در محاق رفته، ولي هيچ كدام از بين نرفته اند، اين ديدگاهها عبارتاند از :
قلمرو دين مشتمل بر آموزههاي ناظر بر امور فردي است، دين آمده است تا رابطه انسان و خدا را درست كند، كاري به امور دنيوي ندارد و آن را به عقل بشري وانهاده است، از دين نمي توان انتظار سامان دادن معيشت را داشت؛(3) دخالت دين در امور اجتماعي و سياسي موجب از ميان رفتن تقدس دين و ضربه به دين و سياست هر دو ميگردد.
گستردگي دايره وادعاي اينكه دايره آن علوم تجربي بشري از قبيل طب و ... و علوم پاية چون فيزيك و رياضيات را نيز شامل مي شود؛(4) بشر تمام علوم خويش را مديون انبياء ميباشد.
دين عبارت است از برنامه جامع و كامل براي زندگي اختياري انسان، اعم از زندگي فردي و جمعي؛ به بيان ديگر دين عبارت است از داشتن تعاليم مورد نياز براي هدايت بشر و مسيري براي رسيدن به كمال مطلوب؛ تعاليمخارج ازحوزة امور اختياري و بيرون از حيطة مربوط به هدايت از قبيل امور عارضي است كه هدف اصلي دين نيست.
نگارنده از ميان رهيافتهاي عمدة كه در باب قلمرو دين اتخاذ شده است؛ سومي را درست ميداند، اين ديدگاه از پشتوانه كافي و ادله درون ديني و برون دينيِ محكمي برخوردار است، پرداختن تفصيلي به اين مطلب ما را از اهدافمان دور ميدارد، اجمالا بايد يادآورشد كه ارسال دين براي هدايت انسان است و در اين راستا هر چيزي كه براي دست يابيِ انسان به هدايت لازم است بايد به نحوي در دسترسش قرارگيرد و اورا به سمت حقيقت رهنمون باشد.
مباحث را با طرح اين مساله پي ميگيريم كه باپذيرش وحي به عنوان يك منبع معرفتي وـ به باور معتقدانـ تنها راه مطمئن براي هدايت انسان به سمت كمال نهايي، مسايل مهمي از جمله مساله ختم نبوت مطرح ميشود، اگر وحي چنين نقشي دارد سوال اين است كه چرا امروزه دست ما كوتاه از افرادي است كه مستقيما پيامهاي الهي را براي آدميان بيان نمايند؟ طرفداران خاتميت و جاودانگي اسلام در پاسخ به اين مساله از عناصري نام ميبرند كه ميتوانند در عين ختم نبوت حضور دين در عرصة زندگي بشري و راهنمايي به سمت كمالرا تضمين كنند، اموري چون رشد عقل بشري، كتاب آسماني جامع و كامل و توان حفظ آن توسط بشر و به رسميت شناختن صنفي كه ميتواند با استفاده از متون ديني مسايل متغيّر انساني را با استفاده از اصول و مباني ديني پاسخ دهد و برنامههاي لازم را در زمينههاي مورد نياز در اختيارش قرار دهد، به تعبير صدرالمتألهين شيرازي علما با چند واسطه، واسطه خلق و خالق در تعليم آموزههاي ديني اند، چون اينان واسطه ميان ائمه و مردماند و ائمه واسطه ميان علما و پيامبر و پيامبر واسطه ميان فرشته و ائمه و فرشته واسطه نبي و خداوند متعال:
«كما ان الملك واسطة بين الله و بين النبي (ص) و النبي واسطة بين الاولياء و الحكماء من امته و هم الائمة عليهم السلام، فهم ايضا وسائط بين النبي و بين العلماء و العلماء وسائط بين الائمة و العوام»(5)
بنابراين طبق آموزههاي اسلام از يك سو دين ادعاي راهنمايي بشر از گهواره تا گور و از آغاز تكوين تا انقراض عالم را دارد و از سوي ديگر عالمان ديني مدعيِ پاسخگويي به مسائل نو پيدا و نو پديدارند، و سنگ برنامههاي جامع براي حل مسائل را به سينه ميكوبند، اين عوامل وظايف بسياريرا بر دوش عالمان ديني مينهد، بر عالم دين لازم است درهمه عرصههاي اختياريِ زندگي انسان پاسخگوي پرسشهاي نو به نو باشد، پاسخهاي كه علاوه بر حل مسائل و مشكلات ريشه در دين داشته باشد، نيازهاي فرهنگي انسان در طول تاريخ به ويژه در دوران جديد پاسخهايي ميطلبد كه بايد بدان توجه شود، اگر انساني متدين باشد طبعا پاسخهاي ديندارانه ميخواهد، عالم دينِ آگاه به اين نيازها و آشنا با اصول و مبانيِ مسلم و منابعِ بيشمار قادر است پاسخهاي قناعت بخش را براي پيروان ارزاني دارد و در مرحله بعد همه كساني را كه تشنة معنويتاند و منصفانه برخورد ميكنند نيز جذب نمايد، نگارنده بر اين باور است كه عامل عمده مصرفي بودن كشورهاي مسلمان در مسايل فرهنگي به همين بر ميگردد كه تا كنون آن گونه كه شايسته است عالمان ديني حضور جدي در عرصه پاسخ گويي به مسايل عام فرهنگي نداشته اند، طبيعي است وقتي نيازي در كار باشد و ابزار درست ارضا مهيا نباشد، فرد نيازمند منتظر نخواهد نشست و دنبال ابزارهاي نقد خواهد رفت، اجارهاي و عاريتي بودن نظامهاي فلسفي، حقوقي، سياسي، اقتصادي و... به همين دليل است كه متوليان امر، دل به امور ديگري خوش كرده و در پي اين بر نيامدهاند كه نيازهاي مسلمانان را در حوزه انديشه و رفتار و انگيزه و هنجار بر آورده سازند، اگر نيازها را بر آورده نسازند مبارزه با فرهنگهاي مخالفِ معنويت و تدين بسان كوبيدن آب درهاون است، به گفتة ظريف نكته سنجي حالت ما نسبت به پاسداري از ارزشهاي مان در برابر ارزشهاي بيگانه مانند گرفتن چاقوي برنده از دست كودك ناداني با قهر و غلبه است، چنين كاري بي ترديد بيثمرخواهد بود، سرانجام طفل خود را به آن خواهد رساند، ليكن اگر همين چاقوي خطرناك را با دادن چيزي جذاب از او بگيريم ديگر به آن باز نخواهد گشت، سالهاست كه مناديان نيك انديش اصلاح در كشورهاي اسلامي نسبت به بيگانه گرايي و دل در گرو ديگران داشتن هشدار داده و زينهار كرده اند، اما ديده ايم كه عليرغم پيشرفتهاي دل انگيز، به اهدافي كه ميخواستهاند هنوز فرسنگها فاصله داريم، از ميان ميليونها مسلمان كساني كه با رد جمود و بدون التقاط و پينه ـ پيوندي دل به پياده كردن عملي آموزههاي اسلامي داشته باشند اندك اند، راز اين امر نه در اين است كه اينان التزام عملي به دين نداشته و سوداي متاع ديگران در سر داشته اند، شايد عدة چنين باشند، اما بيشتر به اين امر بر ميگردد كه متفكران مسلمان نقش اساسي شان را چنان كه بايد و شايد ايفا نكرده اند، متاعي پر جذبة را در برابر ديدگانِ مجريان فرهنگي نگذاشتهاند تا آنان از متاع ديگران ديده فرو شويند؛ اگر در جامعة با اجبار متاعِ دين ستيزِ موجود را ستاندهاند اثر معكوس داشته است؛ بنابراين چارة كار در اين است كه متفكران مسلمان نقش اساسي كه بر عهده شان نهاده شده است را به خوبي ايفا نمايند.
در سه قرن اخير بشر دوران پر طلاطمي را سپري كرده است، قرن نوزدهم و گفتمان غالب آن يعني عدالت به سردمداري ماركسيسم سپري شد و اينك نامي از آن به ياد گار مانده است، قرن بيستم با شعار ليبراليسم بشر را مشغول كرد، و متفكراني مدعي شدند كه بارانداز تاريخ بشر دموكراسي ليبرال است، پيش بيني پرفسور فوكوياما ”The end of history and the last Man“ درست ازآب در نيامد، بلكه اينك مدعيان دموكراسي و آزادي براي صدور آن حتا حاضراند از زور نيز بهره گيرند، اين به اين معناست كه بشر خود به اختيار به آن نرسيد و معلوم شد كه سير تاريخ بشر چيزي ديگري است كه با مقياسهاي عادي بسيار بعيد است بتوان باراندازي براي آن در نظر گرفت؛ نداي مخالفت با روند جاري در جهان به گوش رسيد، متفكراني ظهور كردند كه اعتقاد ديگري داشتند، گفتند اگر بشر به همين صورت به پيش رود در قرن آتي(قرن فعلي) ديگر بشري نخواهد بود، اگر بخواهد بشري باشد، اين بشر قطعا معنوي خواهد بود؛ لذا به نظر ميرسد اينك نوبت به گفتماني رسيده است كه اديان الهي و در رأس همه اسلام منادي آناند و آن گفتمانِ كرامت انسان است كه در آن هم آزادي واقعي وجود خواهد داشت و هم عدالت، به تعبير ديگر حيات انساني در آن حيات معقولي است كه به تمام ابعاد وجودي انسان پرداخته خواهد شد، در يك عصري حاكمان با ادعاي نيابت از خدا تسمه از گردة مردم كشيدند و در واقع خود شان خدايي كردند و در عصر ديگر مدعي شدند كه انسان خداست و خدا مرده است، در هردوي اين عصر گفتمان كرامت انسان و به شكل مترقي آن ”خلافت انسان در روي زمين“ در حاشيه سكنا گزيده بود، ولي شواهد چنين نشان ميدهد كه اينك بستر براي اين گفتمان مهياست، بشر نميتواند پاي بر طبع و فطرت خويش نهد، نميتواند از پرستش دست بردارد و نه نيازهاي اساسياش را سركوب كند.
يكي از نويسندگاني كه با تلاش مداوم در پي تئوريزه كردن انديشههاي بر خواسته از تمدن نوين غربي در جوامع اسلامي است اعتراف دل انگيزي را در باب پيامدهاي فراق سياست و دين نقل ميكند كه چنين پيامدهايي را در تمام حوزههاي انديشه و انگيزه ميتوان بر شمرد، وي پرداختن به دموكراسيِ منهاي معنويت و دين (مهم ترين ميوه تمدن جديد) را زيان بار معرفي ميكند:
«در جامعههايي كه به مردم سالاري بهاي كامل داده شد، ولي سرمايه و ميراث معنوي انسان به فراموشي سپرده شد امروز آن جامعهها با بحران معنويت و اخلاق مواجه هستند و اين امر واضحي است، بحران معنويت و اخلاق و از دست رفتن معناي زندگي، انقطاع انسان از عالم غيب و پيدا شدن گسست ميان انسان و خدا در كشورهاي غربي آفت و ضرر و زياني است كه انسانهاي بزرك و متفكران همان جامعهها به آن اعتراف ميكنند،چنين چيزي وقتي به اوج خود رسيد كه سياست را از اخلاق معنوي ـ ديني به كلي جدا كردند، اما وقتي جنگ اول و دوم پيش آمد متوجه شدند كه چه خطايي اتفاق افتاده است، امروز دوباره اين موج قدرت گرفته است كه سياست را از اخلاق جدا نكنند، عالم سياست و حكومت را از ارزشهاي معنوي پاك سازي نكنند».(6)
هر چند دير يا زود دنيا به اين سمت كشيده خواهد، ليك تاكنون به طور غالب از يكسو سردمداران اصالت سرمايه با شعار اصالت بشر با دريافت اين نكته به كمك رسانههاي بيشمار خود با تحريف حقايق در پي انصراف بشر از دل سپردن به اين گفتمانِ بر خاسته از فطرت بشر اند، واز سوي ديگر افرادِ دل زده از كم كاري متوليان تغذية فكري تخيل نفي انديشه معنوي را به گونه ديگر در سر ميپرورانند و از ناحيه سوم كساني ديگري كه با نيت خالص با رنج بردن از اين اوضاع آشفته درپيِ پينه، پيوند دين و تمدن نوين بودند، سرانجام ديو هزار سر تكنيك و تاكتيك برتر غرب براي شان دلبر دلربا شد و در پي كوتاه آمدن از آموزههاي ديني به سود يافتههاي انساني بر آمدند، حتا شايد برخي از همينها كاسههاي داغ تر از آش شدند. و برخي از نويسندگان قابل ترحم وطن ما ـ اين كودكان مدام آويخته به پستان مادرـ كه در اين باب نيز همانند ساير مقولات تاخير فاز دارند، مشغول نگارش يك انشاي پر از اغلاط املايي شده اند، انديشههاي متفكراني كه يا در دام التقاط گرفتار آمده و يك لحاف چهل تكه و رنگارنگ درست كردهاند و يا با قيچي انديشههاي تمدن غربي به برش گليمِ ديانت مشغول گشتهاند با يك واسطه ديگر و بدون تعمق به خورد جوانان معصوم وطن داده ميشود، كمترين مخالفت با اين گونه تفكر انگ طالباني بودن ميخورد، و در اين حيص و بيص عدة هم بي پروا و با خيال آسوده فتوا به نفي دين در عرصه اجتماعي ميدهند، و حتا با اتخاذ رهيافت پوزيتويستيك به مسايل، عصر ديانت را سپري شده ميانگارند ... .
اين چنين است كه تفكر معنوي مخصوصا تفكري كه مدعي دخالت در معاش افراد است بايد از چند زاوية متفاوت به پاسخ گويي بپردازد، از يك سو با علمداران سرمايه و مسخ كنندگان هويت انساني و خالفان معنويت و از سوي ديگر با بريدگان از دين و معنويت و سرگردانان وادي حيرت و سرگشتگي و مستأصل شدگان، و از ناحيه سوم با پينه پيونديان و يا به عبارت ديگر ملتقطان، در اين نبرد نابرابر تنها معدود و محدودي از افراد سينه سپر كرده و ميكنند و سايران شايد هنوز نميدانند قصه چيست و ما را به كجا ميبرند!؟
خواجه در بند نقش ايوان است خانه از پاي بست ويران است
اضلاع مهندسي فرهنگي
با كاوش در اضلاع مهندسي فرهنگي به چهار ضلع عمده بر ميخوريم، كه اين چهار ضلع عبارتاند از مولدان، موزعان، مجريان و مخاطبان فرهنگي، اينك ضمن توضيح اين اضلاع، نقشي كه بر عهده عالمان دين نهاده شده و لازم است در اين راستا حركت كنند بيان خواهد شد. در عين حال نيم نگاهي هم به وضع كنوني عالمان دين و اين كه در كجاي اين ماجرا قرار دارند نيز خواهيم انداخت، پيش از همه منظور مان از فرهنگ و توليد فرهنگ را بيان مينماييم، آنگاه آن چه را مهندسي فرهنگي ميخوانند بيان خواهيم كرد.
فرهنگ
خود فرهنگ نيز همانند مقولات فرهنگي از اين ابهام در رنج است كه مراد از آن چه چيزي است؟ شامل چه اجزايي است؟ تعريف فرهنگ و پرداختن به تعاريف گوناگون آن ما را از مسير اصلي دور ميسازد، تنها با بيان اجزا و عناصر تشكيل دهندة آن بحث را دنبال مينماييم، جامعه شناسان در يك تقسيم كلي آن را به دو بخش مادي و معنوي تقسيم كرده اند، بخش مادي آن كمّي و قابل اندازه گيري است، اما بخش معنوي آن در قالب معيارهاي كمي نميگنجد، در اين بخش از اموري چون آداب و رسوم، اخلاقيات، باورها و هنجارها نام بردهاند.(7) بنابراين فرهنگ شامل باورها، رفتارها، ارزشها و هنجارها ميشود، طبعا بخش مادي آن مطمح نظر عالم دين نيست. هر چند به دليل تعامل دوسويه دو بخش مادي و معنوي از آن نبايد غفلت ورزد، ولي هدف اصلي پرداختن به بخش معنوي فرهنگ است، توليد در اين بخش است كه بر عهدة عالم دين نهاده شده است.
مهندسي فرهنگي
مهندسي فرهنگي به اين معناست كه در حوزههاي باورها و ارزش ها و هنجارها خوراك معنوي براي انسان فراهم گردد، نيازهاي فكري، عاطفيِ او در عرصههاي فردي و جمعي پاسخ داده شود. در جوامع ديني و از جمله جامعه اسلامي افغانستان كه يكي از منابع و مهم ترين منبع معرفتي مردمان آن دين است، اين مهم بر عهده آگاهان به مباني و منابع ديني قرار دارد، جامعة كه افراد آن در پي حجت شرعي براي كارهاي خود است لاجرم متوليان دين ميبايست با استفاده از اصول و مباني ديني رهيافت راهگشا و ملهم از دين را فراروي آنان قرار دهند، البته در گذشته هر چند با طرح مسالة به نام مسايل مستحدث چنين كاري را در علم فقه انجام ميداده اند، ليك از آن جا كه در فقه به شكل موجود بيشتر ”حكم محور“ كار ميشود و به موضوعات آن گونه كه بايد پرداخته نميشود، انتظار حضور فعالانه را نميتوان داشت، در گذشته اين علم بيشتر به حوزههاي فردي زندگي ميپرداخت، كارها واكنشي بود، در جوامع ديگر كشفي صورت ميگرفته آن گاه فقيهان مسلمان در مقام فتوا سخن از حليت و حرمت استفاده از محصول آن به ميان ميآورده اند، گذشته از اين، كليت دين اگر در نظر گرفته شود فقه تنها بخشي از آن را در بر ميگيرد كه هر چند بخش مهمي است، ولي سهم آن تنها بخشي از قلمرو عمليِ دين است كه خود بخشي از كل دين به شمار ميآيد. دين بخشهاي ديگري دارد كه مهم تر از احكام است و آن بخش اعتقادات و ارزشهاي اخلاقي است، مراد اين است كه در تمام اين حوزههاي سخن معقول و كارامد داشته باشيم. در مهندسي فرهنگي وقتي دقيق ميشويم چند ضلع را ميتوان برشمرد، مولدان، موزعان، مجريان و مخاطبان، اينك به ترتيب در حد توان و مجال اين اضلاع را بيان مينماييم.
مولدان فرهنگي
توليد فكر و فرهنگ از مهم ترين اضلاع مهندسي فرهنگي است، غذايي است كه حيات اجتماع را تامين ميكند، در جامعه اسلامي بخش عمده اين مهم بر دوش متفكران مسلمان نهاده شده است، از آموزههاي قطعي اسلام كه بگذريم ـ هر چند همانها نيز نياز به تنسيق و باز پيرايي دارند ـ در ساير موارد نياز جدي به تبيينهاي درست و كارآمد داريم، در پاره موارد همانند نيازها و مسايل نو پديد و نو پيدا لازم است با استفاده از منابع و مبانيِ ديني توليد فرهنگ صورت پذيرد و چارههاي ملهم از دين براي چالشهاي فراروي انسان مسلمان معاصر قرار گيرد. بالا تر از آن نيازهاي بشر معاصر را پاسخ دهد، اما اين امر اگر در همين حد بماند كاري خواهد بود بيفرجام، اقتضاي زبان و ادبيات اين مرحله اين نيست كه براي همگان قابل فهم باشد، اين مرحله نيازمند مرحله ديگري است كه مكمّل آن باشد، اجمالي است كه تفصيل آن مرحله ديگري ميطلبد. همان گونه كه آموزههاي ديني در قرآن به عنوان سند اصلي تنها در حد كليات بيان شده و جزئيات به عهدة اولياي الهي و افراد آگاه به مباني و منابع نهاده شده است تفصيلِ اجمالِ اين مرحله نيز بر عهدة افراد غير از مولدان نهاده شده است، و گرنه سعي بيحاصل خواهد بود. داستان مردي كه گوسفند بيمار داشت و براي سوال از نحوة ذبح شرعي فرزندش را نزد ملاي ده فرستاده بود معروف است، گويند ملا در پاسخ جوانك چنين گفته بود: «فري اوداج الاربعه بالسكين الحديدي» جوانك بر گشت و به پدر گزارش داد كه ملا در حال خواندن قران بود با سوال من رو به من كرد و آية قران خواند دو باره سرش را برگرداند!! اگر مرحله بعدي ـ كه توزيع نظريه و فرهنگ است ـ به ميان نيايد داستان جامعه اسلامي و نظريات متفكران مسلمان بسان پاسخ ملا به جوانك است كه در عين پاسخ به پرسش بودن و درست بودن راه چاره، پاسخ و چارة چالهها نيست!
در اين حلقه آن چه كه مطمح نظر است امور بنيادين است، اموري كه زير ساخت ساير امور اند، از باب نمونه توصيف، تدوين و تبيين ديدگاههاي دين در باب هستي به طور عام و جهان به طور خاص و انسان به صورت اخص است. مبدا و مقصد جهان و انسان هدف زندگي انساني و اموري از اين قبيل، به عبارت ديگر در تفكر ديني انسان بسان كودكي است خوابيده درون گهوارة كه از از دو سر بسته به دو چيز است، آغاز و انجام، و با بررسي منابع معرفتي موجود بشر، به اين نتيجه ميرسيم كه با اين منابع نميتوان به طور كامل و با تمام جزئيات اين صفحات هستي را مطالعه كرد.(8)
ما زآغاز و ز انجام جهان بيخبريم ـ اول وآخر اين كهنه كتاب افتاده است
لذا منبع ديگري بر اساس حكمت و رحمت الهي در اختيار او قرار ميگيرد تا بر اساس آن اول اول و آخر اين كهنه كتاب را ورق بزند، در راستا است كه فرد با آگاهي از منابع و مباني ديني و با كمك ابزارهاي عادي فهم به توليد فرهنگ
رو ميآورد.
در مرحله بعد از تبيين و تدوين مسائل بنيادين، نوبت به مسائلي ميرسد كه مستقيما با اجتماع سر و كار دارند، شايد چالش بر انگيز ترين بخش ديانت به ويژه دين مقدس اسلام فلسفه حقوق و اخلاق و سياست و به طور كلي بخش ارزشهاي ديني باشد. عالم دين ميبايست اين عرصه را نيز به جد پي گيرد و به حل يا منحل ساختن چالشها مبادرت ورزد.
موزعان فرهنگي
اين حلقه بسان لَخَك دروازه و كليد قفل گنجينه عمل ميكند، همان وظيفة كه براي مولدان فرهنگي در جامعة اسلامي نسبت به منابع ديني مطرح بود براي اين طايفه نسبت به مولدان مطرح است. اينان با ادبيات قابل فهم براي مخاطب خويش غذاهاي آماده تري را در اختيار مردم قرار ميدهند، وظيفه اينان در حوزه امور اجتماعي ارائه راهكار درست و راهگشا براي مجريان فرهنگي و در حوزه امور فردي براي همگان است، بنابراين كار اين حلقه ساده سازي و عملياتي كردن فرهنگي است كه توسط دين شناسان طراز اول توليد شده است. موزع فرهنگ، بسته به اين كه در كدام حوزه فعال باشد سراغ آموزههاي مربوطه ميرود و آنها را براي مجريان عملياتي ميسازد. نگارنده هر چند خود باختگي تعدادي از مجريان و كارگزاران سياست و اجتماع را منكر نيست، ولي بر اين باور است كه در موارد زيادي مجريان امور به دليل نداشتن برنامههاي درست و عملي به سمت نظريات غير بومي رفتهاند كه ثمرة آن بسي تلخ بوده است، همان گونه كه با كم رنگ شدن توليد فرهنگ، موزعان فرهنگي سراغ تلفيق و تطبيق و التقاط و يا برش برخي آموزهها رفته اند. لذا توزيع نيازمند اجراي درست و مجريان سالم و صالح اند.
مجريان فرهنگي
روشن است كه اجرا مرحلة مكمل توزيع است، اگر اجراي درستي در كار نباشد، فرهنگ توليد شدة عملياتي شده به صورت سياهة باقي خواهد ماند، و زمينه براي محك خوردن آن به ميان نميآيد، و هيچ گاه معلوم نميشود كه اين ايدهها قابليت اجرا و كارايي دارند يا خير، و اگر محك نخورند موزعان و مولدان نميتوانند روشهاي بهتري را به دست آورند. البته اجراي هر فرهنگي نيازمند آن است كه مجري پيشاپيش با برنامهها و ساز و كار اجراي آن آشنايي داشته و به آن باورمند باشد، و به نيكي آن را به اجرا بگذارد. مجري نا آشنا و نا معتقد موجب لوث شدن آن فرهنگ و انزجار مخاطبان فرهنگي خواهد بود.
جمعبندي
بنابراين در يك جامعه ديني كه در پي حجت شرعي براي رفتارهاي فردي و اجتماعي است، و آموزههاي ديني نيز ناظر به هر دو حوزه است، تنها فرهنگي قابل قبول است كه يا نص ديني باشد و يا ملهم از آموزههاي آن. براي توصيف، تبيين و تدوين برنامهها نيازمند آن است كه عالِم ديني توليد و توزيع فرهنگ را بر دوش گيرد. در عرصه اجرا لزومي ندارد كه عالم ديني عهده دار اجرا باشد، هر چند منعي هم وجود ندارد، بلكه مجري بايد از ويژگيهاي مورد تاكيد دين برخوردار باشد. طبيعتا در يك جامعه ديني كسي كه برخوردار از تعليم و تربيت ديني است و از توان اجرايي برخوردار است قابليت آن را دارد كه عهده دار اجراي برنامهها گردد. مسبوقيت مجري به آشنايي و در مشاوره بودن با كساني كه نبض تفكر ديني به دست آنهاست و مورد كنترل قرار گرفتنش توسط افراد ذي صلاح امري است مفروغ عنه؛ بنابراين در چنين اجتماعي همانگونه كه مولدان نيازمند ايناند كه فرهنگ توليد شده توسط عدة توزيع گردد موزعان نيازمند توليد فرهنگ اند. همين سان موزعان نيازمند آناند كه كساني فرهنگ توزيع شده را به مرحله اجرا بگذارد و مجريان نيز محتاج برنامههاي جامع و راهگشا. اگر اين فرايند طي نگردد كارگزاران اجتماعي نيازهاي جامعه را به تعليق در نميآورند، بلكه اگر متدين هم باشند پس از مدتي سرگرداني سراغ برنامههاي ديگر خواهند رفت. اينكه در باب رفتارها تاكيد بيشتر بر توليد فرهنگ در عرصه رفتارهاي اجتماعي داشتيم بدان خاطر است كه در امور فردي و رابطه انسان و خدا آن چه مورد نياز بشر بوده بيان شده و فروعات اندكي دارد كه مشكلات حادي در آن بروز نخواهد كرد. آن چه بيشتر در پي رشد تمدن جديد غربي به چالش گرفته شده نظام اجتماعي ديني است. نظامهاي حقوقي، سياسي، اقتصادي و اجتماعي است كه بديل يافته و كساني مدعي شدهاند كه ميتوان با علوم انساني نيازهاي اجتماعي انسان را رفع كرد و نياز به دين نداريم. اين تفكر بر اين استوار است كه بشر در دورههاي كودكي نيازمند دين بود اينك علوم اجتماعي قادر بر اين است كه اين سنخ نيازها را به خوبي پاسخ بگويد، در چنين ميداني است كه ادله فيلسوفان مسلمان ـ مبني بر اينكه چون انسان مدني بالطبع است و مدينه قانون ميخواهد و قانون بايد به نفع همه باشد و چون قانون گذار بشري نميتواند منافع همه را تامين كند، لذا نيازمند دين و انبيا هستيم(9) ـ مورد چالش جدي قرار ميگيرد؛ ليك اگر تن محور و اينجا و اكنوني شديم تا حدي حق با مخالفان است، علوم انساني قادر است زندگي بشر را تامين كند هر چند در اين تامين حرف و حديث بسيار است، بشر منهاي دين و معنويت گرگ گرسنة ميگردد كه جز با دريدن ديگران به هيچ چيزي قانع نمي گردد. آنچه امروزه مانع از دريدن شده است ترس از هم ديگر ست. در چنين فضايي زندگي براي ساكنان جهنم خواهد شد،(10) اما از آن جا كه در منظومه فكري يك متدين دنيا آخرين منزلگه انسان نيست، گذرگاهي است كه از آن به يك حيات جاويد راه مييابيم، لذا نيازمند راهي هستيم كه بتواند رابطه ميان رفتارهاي ما و نتايج آن را براي مان بيان نمايند؛ خواجه نصيرالدين طوسي در مورد ادعايي كه بشر بدون دين بتواند زندگي خود را اداره كند بعد از تبيين ديدگاه شيخ و دليل ايشان بر ضرورت دين مينويسد:
«ثم اعلم ان جميع ماذكره الشيخ من امور الشريعة و النبوة ليست مما لا يمكن ان يعيش الانسان الا به . انما هي امور لا يكمل النظام المودي الي صلاح العموم في المعاش و المعاد الا بها ...»(11)
بنابراين تامين كننده صلاح معاش و معاد جز دين چيز ديگر نميتواند باشد، زيرا خداست كه آغاز و انجام ما را ميداند و از رابطه فعل و نتيجه آگاه است.(12) پس در نظام شناختي انسان مومن جايي براي اينجايي و اكنوني بودن و به تعبير ديگر سكولاريسم وجود ندارد. همين امر ضرورت مهندسي فرهنگي بر اساس باورهاي ديني را به ميان ميآورد كه عالم دين نقش بسيار سنگيني را بر عهده دارد؛ صداي جز اين در چنين جامعة يا از ناداني صاحب صدا حكايت ميكند، يا از دل باختگي به ديوِ دلبر نماي تاكتيك و تكنيك تمدن تن محورِ غرب. مقايسة جامعه اسلامي با جوامع غير اديان ابراهيمي كه هيچ، حتي مقايسه آن با جوامع ابراهيمي يهودي، مسيحي نيز مغالطة است كه عدة بدان دچار گشته اند. قرآن نه همانند تورات تاريخ قوم برگزيدة خداست، (تصوري كه يهوديان از كتاب ديني شان در ذهن دارند) و نه شرح احوال و اقوال پيامبر (تصوري كه مسيحيان از انجيل دارند)؛ بلكه سخن خدا با انسانها از طريق ويژه به فرد برگزيده ميباشد، و اين كتاب بدون كم و كاست اينك در اختيار ماست و تنها نيازمند آن است كه فروعات و مسايل مستحدث به آن ارجاع داده شود و جواب نفي يا اثبات خود را دريافت نمايد. به بيان ديگر نيازمند ارائة تفاسير موضوعي از قرآن كريم به تلقي يكي از بزركترين مولدان فرهنگي معاصر شهيد محمد باقر صدر.(13)
رد يك مغالطه
برخي از پارة عملكردها به چنين تلقيِ رسيدهاند كه وقتي كساني سخن از دين و حاكميت ارزشهاي ديني به ميان آورند ضرورتا روش و منش و پندار و كردار شان همانند طالبان و جنبشهاي مرتجع است. عدة ديگر با آگاهي و ناتواني از رويارويي منطقي چنين مغالطة را مرتكب ميشوند تا در پشت مخالفت با افكار طالباني خود را مخفي كنند و با شعارهاي تن محورانه و موافق طبع حيوانيِ انسان از آب گل آلود ماهي بگيرند و ارزشهاي اينجايي و اكنوني را تبليغ كنند. بالا تر از آن، از اين ارزشها بتهايي بسازند كه جزاي ابراهيمان شكنندة چنين بتهايي در آتشِ انگ طالباني و بنياد گرا بودن افكندن است، و در نزد ملتي كه حاكميت طالبان و طالب مسلكان را تجربه كرده متصف به چنين صفتي جرم كمي نيست!!
از سوي ديگر در عين متاسف بودن از كارهاي برخي سر دمداران دين شناسِ جهاد، به خاطر فراموش كردن ارزشهاي ديني و چسپيدن به مال اندوزي و آرمان سوزي بايد گفت كه اينان نه نماينده تفكر دينياند و نه ميتوان رفتار آنان را معيار درستي و فضيلت يا نادرستي و رذيلت قرار داد، چنانكه رفتار هيچ كسي جز معصوم حجيت ندارد.(14) بنابراين اگر كسي دوران حاكميت چنين افرادي را سمبل حاكميت دين قلمداد كند بازهم گرفتار مغالطه شده است، آن چه ما از آن دفاع ميكنيم حاكميت آموزههاي ديني توسط افراد صالح و سالم و مهندسي فرهنگي در اين راستاست. از عالمان دين انتظار داريم در راستاي چنين هدفي در حركت باشند و عالمان دين در وطن ما با در نظر داشت زمانه و زمينه در پي مهندسي فرهنگي
ويژه بر آيند.
نفي تحجر و التقاط ضرورت اول توليد فرهنگ
آن چه همه جوامع ديني و از جمله جامعه ما را گرفتار ساخته آفات تحجر و التقاط است، روزگاري تحجر برتري مييابد و روزي التقاط و گاه هم لائيسيته، هر سه يك پديدهاند كه با سه چهره پديدار ميگردند. همگي مآلاً به نفي دين منجر مي شوند، البته هر كدام پيامدهاي خاصي داشته اند، ليك از اين ميان لائيسيسم در هيچ كشور اسلامي جواب نداده است. نمونه بارز آن تركيه و مصر و برخي ديگر از كشورهاست كه با گذشت چندين دهه از حاكميت ارزشهاي سكولار اينك موج ديگر دين خواهي سر بر آورده و در پي طرد ارزشهاي نا چسپ غير ديني بر آمده اند. اين امواج است كه كشورهاي منادي حقوق بشر و آزادي و دموكراسي را به تعارض رسانده است، به گونة كه همين مناديان آزادي و حقوق بشر از استفاده يك متر پارچه بر سر زنان مسلمان به وحشت افتاده و دم به دم به نفي و تحديد آزادي و حقوق بشر مبادرت ميورزند، دموكراسي را به زور صادر ميكنند، اما چه گونه ميتوان با فطرت بشر مبارزه كرد؟ كمونيسم با شعار بر حق عدالت اما استفاده نابجا از آن چندين دهه بر بيش از نيمي از كره زمين حكومت كرد، ولي از آن جا كه پاي اين عدالت به جايي بند نبود چه آسان محو شد! امروز ليبرال سرمايه داري نيز با شعار آزادي ميخواهد جهان را به تسخير در آورد، ليك او نيز از همان بيماري در رنج است، و آن بيماري مبارزه با فطرت بشر است و رفتارهاي كنوني به خوبي زوال و اضمحلال آن را نشان ميدهد، تحكيم مفاهيم بنيادين اخلاقي از قبيل آزادي و عدالت بدون تحكيم خود اخلاق و بنيادهاي آن ره به جايي نميبرد. وقتي اين امور حاكم خواهد شد كه انسان رفتارهايش را نه با بريدن از آغاز و انجام هستي كه در پيوند با آن تنظيم كند، و تنظيم آن با پيوند به مبدأ و معاد نه با ليبراليسم سامان مييابد و نه با كمونيسم، بلكه با گفتمان كرامت انسان است كه ميتوان زندگي را به نيكي سامان داد، تنها راه نجات بشر از بيابان برهوت بيهويتي دل سپردن به اين طريق است و هر مسيري جز اين به حكم تجربة تاريخ بشر و سنتهاي قطعي الهي به شكست منتهي خواهد شد.
از سوي ديگر تعدادي زيادي از آناني كه با پذيرش دين ميخواهند در دنياي كنوني زندگي را سامان دهند و دل از دين نبريدهاند با آفات تحجر و التقاط دمساز گشته اند، برخي چناناند كه هيچ چيزي جز كليشههاي نخ نما را قبول ندارند، و به جاي خداوند يك سري گزارهها و باورها را ميپرستند، كه گاه از خرافات هم در امان نمانده است، شايد اينان مشرك ترين افراد روي زمين باشند، به تعداد آموزهها خدا دارند، بيآنكه خود از آن اطلاع داشته باشند، چون و چرا و تبيين و تنسيق ديگر را كفر ميدانند و چنان در اين فكر مستغرقاند كه شايد خواب رفتگان به خواب مغناطيسي نيز چنين نباشند، كاري به هيچ چيز ندارند، بر اين خيالاند كه روش و منش آنان وحي منزلي است كه چون و چرا در آن بنياد دين را متزلزل خواهد كرد. از آن سو كسان ديگر براي نجات دين يا نجات از دين(15) چسب و قيچي به دست مشغول قيچي از دين يا چسپاندن به دين اند، و در پيكار تحجر و التقاط آن چه قرباني ميشود اجتهاد يا همان توليد فرهنگ با استفاده از منابع و مباني ديني است. به همين دليل باور ما اين است كه شرط رسيدن به وادي امن گفتمان كرامت توليد و توزيع درست فرهنگ ديني است كه همت عالمان دين را طلب دارد، نه با تحجر جلو بدعت و انحراف ديني گرفته شده است و نه با التقاط مردم به سمت دين سوق داده شده و از خرافات دست كشيدهاند و نه با لائيسيسم بشر از اصل دين دست كشيده است؛ اگر تلقي درست از دين و دينداري وجود نداشته باشد نحلهها و فرقههاي شبه ديني رشد خواهد كرد و اين جاست كه هيچ يك از سه طايفه به مراد خويش دست نمييابند، تجربه شكست هر سه رويكرد را به خوبي نشان داده است، تنها راه باقي مانده گفتمان كرامت با توليد درست و توزيع نيكو و اجراي صادقانه فرهنگ ديني است.
پينوشتها
1. نا گفته پيداست كه در اين جا مراد مان از عالمان دين نه هر كسي است كه دين شناس باشد كه اين امر هر چند لازم است، ولي كافي نيست، زيرا ما كساني را داريم كه هيچ باوري به يك دين ندارند، ولي گسترهي معلومات شان به گونهي است كه شايد در بسيار موارد بر اندوختههاي بسيار از معتقدان دين شناس كما و كيفا ميچربد، از باب نمونه كسي مانند پروفسور توشي هيكو ايزوتسو دانشمند اسلام شناس جاپاني معلوماتش در باب علوم قرآني و قرآن بسي بيشتر و بهتر از بسياري از كساني است كه سالهاي سال در الازهر و نجف و رياض و قم و... استخوان خرد كرده اند، نگاهي به دو اثر زير ادعاي ما را به نيكي روشن ميسازد: خدا و انسان در قرآن ، ترجمه احمد آرام، از انتشارات دفتر نشر فرهنگ اسلامي و ساختمان معنايي مفاهيم اخلاقي ـ ديني در قرآن، ترجمه فريدون بدرهاي از انتشارات قلم . يا هانري كربن و دل بستگي اش به اسلام از طريق ميراث باطني آن، به ويژه آشنايي اش با اسلام از طريق انديشههاي شيخ اشراق و صدر المتالهين شيرازي و خانم آنه ماري شيمل و عشق به ابعاد معنوي اسلام و ... ستودني است اما در عين حال هيچ يك نميتوانند نقشي را كه بر عهده يك دين شناس يا عالم دين نهاده شده ايفا كنند. كار اين جماعت توصيف و حد اكثر دفاع از همان توصيف .خود شان است، از باب نمونه رد تروريستي بودن آموزههاي اسلام توسط شيمل تنها به معناي اين است كه وي در مطالعاتش اسلام را اين گونه يافته است، هر چند به تعبير خودش او به اسلام عشق ميورزد و كتابهاي متعددي را در معرفي اسلام به ويژه ابعاد معنوي آن نگاشته است و كشورهاي اسلامي را خانه دوم خود مينامد، ليك هر چه باشد حد اكثر كارش توصيف صرف است و به تبيين و تدوين و دفاع كاري ندارد. براي آشنايي بيشتر با ابعاد كار شيمل ر.ك به زندگي نامه اش به نام زندگي غربي شرقي من .ترجمه سعيد فيروزآبادي (تهران، نشر افكار، چ1، 1382).
2. البته اين وظيفه را بر عهده متكلمان نهاده اند.
3. متفكران متجدد مسلمان غالبا اين رويكرد را دارند، متفكراني كه هم سوداي دين در سر دارند و هم اندكي متاثر از تمدن نوين غربي اند، نمي تواتند از هيچ يك دل بردارند، كشورهاي مسلماني كه تجدد گرايي ناخواسته ضمير شان را در سيطره گرفته است، كشورهاي مانند تركيه ، مصر و... طبق آنچه در برخي رسانههاي جمعي گزارش داده بودند در مصر حتي اقامه «اذان» به دليل ايجاد آلودگي صوتي ممنوع اعلام شده است!!
4. اين ديدگاه طرفداراني در گذشته و حال دارد، از گذشتگان متكلم و صوفي بزرك مسلمان امام محمد غزالي را مي توان نام برد كه معتقد بود تمام علوم بر اثر تعاليم انبيا پايه ريزي شده است، از ميان معاصران استاد ايت ا... جوادي آملي بر اين باوراند كه هر آن چه را عقل كشف كند جزو دين به شمار است، منتها با اين بيان كه ايشان دين را اراده تشريعي الهي مي داند كه راههاي كشف اين اراده گاه عقل است و گاه وحي و گاه سنت، لذا هر آن چه را عقل در علوم انساني و حتا علوم پايه كشف كند ديني به شمار است براي تفصيل بيشتر نك: از فلسفه ارسطويي تا فلسفه اسلامي، فصل نامه معرفت فلسفي سال اول، ش3، صفحات 27-53.
5. شيرازي صدر المتالهين: المبدأ و المعاد، (بيروت، دارالهادي، ط اول، 1420)ص 627.
6. مجتهد شبستري، محمد: تاملاتي در قرائت انساني از دين (تهران، طرح نو، چاپ 1، 1383) صص 148-149.
7. براي تفصيل بيشتر در اين باب رك: منصور وثوقي و... مباني جامعه شناسي، (تهران، انتشارات خردمند، چاپ سوم 1370) صص 123-127.
8. براي تفصيل در اين باب رك استاد محمد تقي مصباح يزدي، راه و راهنما شناسي، (قم موسسه آموزشي پژوهشي امام خميني ، 1376، چاپ اول) صص9 ـ 16.
9. در اين باب رك: محمد بن طرخان ابو نصر فارابي: آراءاهل المدينه الفاضلة، با مقدمه و تعليق دكتر البير نصري نادر، ( بيروت، دار المشرق، ط 7، 1996) فصل 26،ص117. و همين طور محقق طوسي شرح الاشارات و التنبيهات، ج3، نمط 9، فصل 4،ص 371. و علامه طباطبايي : الميزان في تفسير القرآن ج 2. ص 118-119.
10. براي تفصيل بيشتر در مورد پيامدهاي حاكميت عقلانيت منهاي دين و فرمان روايي سكولاريسم رك: عبدالكريم سروش، سنت و سكولاريسم، گفتارهاي از عبد الكريم سروش و ديگران، (تهران، صراط ، 1381، چاپ اول) ص 94 ـ 96.
11. شرح اشارات ج3 ص 374.
12. در اين باب به نظر نگارنده هر چند دليل مرحوم محقق طوسي تا حدي ميتواند پاسخ دقيق باشد، ولي بهترين تبيين در باب نيازمندي به دين در عرصه فردي و اجتماعي همان است كه توسط استاد مصباح يزدي اقامه شده است، دليلي است كه راه را بر هر گونه اشكالي ميبندد، براي تفصيل ديدگاه ايشان به همان راه و راهنما شناسي قسمت پيش گفتار
مراجعه گردد.
13. تلقي اين شهيد والا مقام از تفسير موضوعي خلاف تصور سايران از تفسير موضوعي است، تفاسير موضوعي كنوني جز گردآوري آيات متحد الموضوع چيزي بيش نيست، در مورد تلقي ايشان از تفسير موضوعي رك : مقدمات في التفسير الموضوعي للقرآن ، ص 21، به نقل از محمد كاظم شاكر، مباني و روشهاي تفسيري، (قم مركز جهاني علوم اسلامي،1382،چاپ اول) ص 67.
14. اين كه مصاديق معصوم كياناند كاري به آن نداريم، در منظر اهل سنت انبيا معصوماند و رفتار خلفاي راشدين حجيت دارد، اما در نگاه اهل تشيع علاوه بر انبيا امامان شيعه نيز از عصمت بر خوردار و كردار و رفتار شان حجيت دارد.
15. نكتة شايستهي بيان اين است كه التقاط با دو هدف صورت ميگيرد، گاه با هدف اين كه دين را توانا تر كند، چيزهايي را از جاي ديگر به آن ميچسپاند و گاه به هدف اينكه ميخواهد دين را سبك دوش تر كند و از ساحت آن چيزهايي را كه خرافي ميانگارد بزدايد و گاه هم ميخواهد خود را از شر!! دين خلاص كند، ولي جامعه به او اجازه چنين كاري را نميدهد با زهم دست به برش ميزند، كه اين قسم اخير بيشتر شبيه لائيسيسم است تا التقاط، نمونههاي زيادي براي هر يك از دستهها در سطح جوامع اسلامي و كمي هم در سطح جامعه خودمان و البته بيشتر به صورت تقليد قابل مشاهده است كه اهل نظر خود بدان آگاهاند و نيازي به ذكر نمونه نيست.





