قومگرايي چيست؟
در پي پايداري سنت حاكم بر جامعههاي ابتدايي، كه امور بر اساس خوني و قبيلهاي طراحي و اجرا ميشده است؛ تقسيمات و حقوق اجتماعي نيز در اين دايره قابل پيگيري و استيفا بوده است. جامعه افغانستان بسياري از شاخصههاي دنياي ابتدايي را محفوظ داشته كه يكي از دلايل گرفتاري و پسماندگي اين كشور به شمار ميآيد. جامعه جاغوري نيز از اين قاعده مستثنا نيست. جامعه سنتي در برابر نمودها و شاخصههاي دنياي مدرن مقاومت ميكند.
يكي از مشكلات جامعه ما فقدان تفكيك مفاهيم جديد از مفاهيم سنتي حاكم بر جامعه است كه در پي اين خلط مفهومي، قضاوت و اقداماتي صورت ميگيرد و هر كس، از مفاهيم معنايي را در نظر ميگيرد و ديگري را كه مفهومي مغاير او را در ذهن دارد؛ با پيش فرض خود محكوم ميكند. خطرناكتر از همه اين است كه نيروهاي سنتي جامعه و نيز اناني اين مفاهيم را واكاوي نكرده و حوزههاي مفهومي را از هم جدا نكردهاند؛ نمودها، شاخصهها و فرصتهاي مدرن و جديد را به روشهاي ناكارامد سنت برميگردانند و هر روزنهي جديدي را به كورسويي تبديل ميكنند. بسياري از مفاهيمي كه به نحوي اشتراك لفظي و تشابه دارد؛ باهم خلط ميشود كه به قضاوتهاي نا مناسبي منجر ميشود. يكي از اين مفاهيم «قومگرايي» است كه از مؤلفههاي دنياي قديم است.
يكي از مؤلفههاي كه يراي خيليها تفكيك نشده و خلط مفهومي اتفاق افتاده، مسأله قومگرايي است كه به نوعي اشتراك دارد با «حق طلبي» در قالب حقوق شهروندي و عدالتخواهي كه از مؤلفههاي دنياي مدرن و مورد تأييد دين نيز ميباشد. هنگامي كه مجمع علما و طلاب جاغوري شكل گرفت؛ گپ و گفتهايي از اين دست داغ بود. با مراجعه به آرشيف سايتهايي كه اخبار تشكيل مجمع را منتشر كردند؛ اين خلط مفهومي به خوبي نمايان است. اكنون نيز وقتي عدهاي از حقوق اجتماعي برابر ظرفيت وجودي شان حرف ميزنند؛ با هجوم اين خلط مفهومي مواجه ميشود. براي روشن شدن حوزهي قومگرايي مذموم و منفي و حق طلبي در قالب عدالتخواهي و حقوق شهروندي؛ تأملي بر اين مسأله خواهم داشت.
انسان از نظر روان شناختي داراي سه مؤلفهي كلي است؛ «دانش»، «بينش» و «گرايش». دانش مربوط به حوزه شناختي است كه زير ساز دو مولفهي ديگر است. بينش همان قضاوت و اقدام اوليه بر اساس نوع تفكر شكل يافته و يا عادت است. گرايش همان حوزه عاطفي است كه شامل دوست داشتن، عشق و علاقه است.
قومگرايي
قومگرايي در حوزهي عاطفي طبقه بندي ميشود و به معناي دوست داشتن قوم، قبيله، خويشاوندان و سرزميني است كه به آن تعلق دارد. بنا براين قومگرايي نيز مانند هر دوست داشتني؛ داراي دو جنبه مثبت و منفي ميتواند باشد.
قومگرايي مثبت
از نظر دانش جامعه شناختي، قوم و منطقه و واحد ساسي اداري، يك گروه اجتماعي شمرده ميشود. گروه، مجموعه افرادي است كه داراي اهداف مشترك و روابط پايدار است. آموزههاي اسلامي نيز گروه اجتماعي را محترم شمرده و ان را امضا و تأييد كرده است. آيه شريف «انا جعلناك شعوبا و قبائل لتعارفوا» ناظر بر اين است كه گروههاي طبيعي قومي را محترم شمرده است. آموزههايي از قبيل «ديهي عاقله»، «بلدي بودن زكات و فطريه» و اولويت داشتن اقاريب در پرداخت زكات، نشان آن است كه اسلام گروههاي اجتماعي را به رسميت ميشناسد. اسلام معياري دارد كه كلي و فراگير است و آن «حق» است. تا زماني كه از حق عدول نشده مورد تأييد اسلام است. بر كسي پوشيده نيست كه كارهاي جمعي و گروهي داراي بركات فرواني است. ديهي عاقله به نحوي ايجاد گروه قومي و خوني را به رسميت ميشناسد و همكاري را در آن نهادينه ميكند و از سويي، جريمه و جزاي گروهي به شمار ميآيد كه در تربيت افرادشان كوتاهي كردهاند.
از نظر دانش نيز مفهوم قوم دوستي مورد تأييد است كه مفاهيمي مانند «قوم مركزي» يعني توجه و علاقه به داشتهها، فرهنگ، تاريخ، سرزمين، رجال و...خود و حتي برتر دانستن آن مجاز شمرده شده و يكي ازمؤلفههاي نيرومند بسيج عمومي به هنگام تجاوز نيروي بيگانه و دفاع از سرزمين و داشتههاي شان به شمار ميآيد.
قومگرايي منفي
قومگرايي و منطقهگرايي به معناي مذموم و منفي، آن است در روند قوم دوستي و حب سرزميني، از جاده حق و انصاف خارج شود. براي ترسيم قوم و سرزمين خود، حقوق ديگران را پايمال كند. ديگران را به ديدهي تحقير بنگرد. خصوصيت فاشيسمي داشته و خود و قوم خود را برتر دانسته و در اين راستا از هر نوع حق كشي و برتري جويي بر اساس پررنگي خون قوم خود، دريغ نكند. در افغانستان، حاكميتهايي بوده كه قومگرايي داشته و حقوق اجتماعي شهروندان به دليل فقدان پيوست قومي و خوني به حاكمان، از حقوق اجتماعيشان محروم شدهاند.
در برابر چنين حاكميت و نوع نگرشي، مليتهاي محروم مقاومت كردند و در مرامنامهي همه احزاب اين مليتها، عدالتخواهي يك اصل شمرده شده است. در نتيجهي تقابل چنين نگرشهايي افغانستان درگير جنگهاي دراز دامن شد و سر انجام در بن، نظام دموكراتيك كه بر اساس حقوق برابر اجتماعي شكل گرفت.
در ادبيات سالهاي مقاومت، مفاهيمي مانند «عدالت اجتماعي»، «حقوق برابر شهروندي»، «مليتهاي محروم»، «رفع تبعيض»، «ستم مليتي»، «حقوق شيعيان»، «حقوق هزارهها» و....برجسته نمايي ميكند.
اكنون پرسش اساسي اين است كه آيا اين شعارها بر اساس قومگرايي منفي بوده و يا محمل مدرن عدالت طلبي و حقوق انساني و شهروندي داشته است؟
خواست حقوق شهروندي از مفاهيم پيشرفته، مدرن و مورد تأكيد اسلام است. به دليل تضييع حقوق شهروندي يك طبقه و طيف خاص، در دنياي مدرن براي جبران حقوق تضييع شده، «تبعيض وارونه» اجرا ميكنند تا طبقهي محروم به جايگاه برابر اجتماعي برسند. در افغانستانِ فراطالبانيسم، براي جبران حقوق از دست رفتهي زنان اكنون تبعيض وارونه اجرا ميشود كه زنان با سهميه و نه ميزان رأي به حقوق اجتماعي ميرسند. تا اينجا شايد كسي از جامعهي ما ترديد نداشته باشد كه شعارهاي حقوق مساوي هزارهها و مليتهاي محروم و رفع تبعيض، شعار به حق و غير قومگرايانه است. كمي در مراحل پايين تر به سادگي همديگر را به قومگرايي و منطقهگرايي متهم ميكنند.




