تبليغاتX
NEW SOCIETY جامعه ی نو - «خيابان‌هاي سرگردان»

«خيابان‌هاي سرگردان»

 

نخستین مجموعه شعر "عبدالشكور نظری" است كه به تازگی وارد بازاركتاب كابل شده است.

این مجموعه در برگیرده  57 عنوان شعر است كه  در 134 صفحه  جای دارد. غزل و شعر و سپید تجربه‌های شاعر در این دفتر هستند. اگر از قالب سپید در گذریم در مورد غزل های این دفتر این نكته را می‌توان یاد‌آوری كرد كه با ذهن متفاوت آفریده شده‌اند. شاعر با همین ذهنیت شخصی‌اش دست به آفرینش در یك زبان فخیم زده است. واژه‌ها عمدتاً در كنار شنزار‌های ساحلی پهن شده‌اند و در جدال با همدیگر آغوش به‌هم باز كرده‌اند. قافیه و ردیف‌ها در پناه دست پرتوان شاعر به میدان كشیده شده‌اند. گاهی سایه نشینی‌های شاعر كه ناشی از چیرگی رنج راه است، نیز در این دفتر چشم ما را به خود می‌زند. با این وصف، این دفتر، روح و روان برتافتة شاعر را، در یك پویش ناهموار نشان می‌دهد. به این نشانه توجه نمایید

مثل باریك راه كوهستان در فراز و فرود خود مانده

مثل رودی كه یخ زده در جا، ایستا در ركود خود مانده


از كه می گویم؟ از خودم، آری! از خودِ این چنین پریشانم

این كه در دخمة وجودش سرد، سیر از این هست وبود خود مانده


این منم، این منم كه می پوسد در دل انزوای موهومش

مثل سنگی كه بر سرگوری... بی صدا در جمود خود مانده

 

آی سوداگران خوشبختی! بشنوید این صدای لرزان را

این كه سر در كلاف خود دارد، این كه در گیر خودِ خود مانده


این منم، این منم، كه سرشار است از سكوت، از سؤال، از ابهام

این كه همزادة فراموشی است، این كه شك در سجود خود مانده


همچنان كومه‌ای كه بعد از ظهر لحظه های غروب در صحرا

بی قرار غریبه‌ای ماند، بی قرار ورودِ خود مانده

 ای میل

ای میل تو رسید که حالت بد است، بد!

ای میل تو خدا! چه قدر تلخ می رسد

ای میل تو ـ همیشه ـ پر از آه و حسرت است

ای میل توست روح مرا تنگی لحد

گفتی خیال خودکشی ات می زند به سر

ای هدیه تو زندگی من سبد، سبد

بانو! بمان و بر سر پاهای خود بایست

بانو که با نبود تو بودن نمی شود

بی تو، فرشته همه لحظه های من

دنیاست در تصرف هرچه که دیو و دد

آنلاین باش، مثل همیشه، امید من!

با توست زندگی من آنلاین تا ابد

دستان من برای رسیدن به تو کم است

دریام ـ ماه ـ با تو پر از حس جزر و مد

هرچه شود بدون تو دنیا نمی شود

با تو ! شوند ناشدنی های تا ابد

 

بانو

بانو، کنار پنجره باز، ایستاد

بانوی گیسوان پریشان به دست باد

بانو، کنار پنجره بر چوکی اش نشست

پرسید از خودش که جوابم چرا نداد؟

بار دگر مبایل خودش را اُکی نمود

بانو ـ ولی ـ دوباره کشید آه از نهاد

بانو، هزار راه دلش زار رفته بود

ساعت، نگاه بانو و جاده در امتداد

عادت نداشت دیر بیاید عزیز او

عادت نداشت بی خبر...ای داد، داد، داد

بانو سپس گرفت خبرهای تازه را:

"خود را کسی حوالی عصر انفجار داد"

اما محل حادثه نزدیکِ وای، وای!

بانو دوان به سوی محل بود؛ برق و باد

****

این بار هم به عهده گرفته ست طالبان

این بود باز هم خبر تازه از جهاد!

نوشته شده توسط <- shavkat ali mohammadi-> در شنبه 1387/09/23 ساعت 23:31 | لینک ثابت |
قالب وبلاگ
.....................

Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
...........