با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس(۴)
شوکت علی محمدی
بخش آخر
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی شماره 225 به چاپ رسیده که بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
منظر دوم
(فرم، زبان و تکنیک)
با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس(۴)
شوکت علی محمدی
بخش آخر
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی شماره 225 به چاپ رسیده که بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
از منظر دوم، شعر تابش، جلوهی روشنی دارد و مجموعه، از فرم، زبان و تکنیک قوی برخوردار است. شاعر، کلمات را خوب میشناسد و با آنان صمیمی است. تصویرها، صفات و ترکیبهای ابتکاری فراوان مشاهده میگردد که دلنشین است، «یک چمن بنفشه رنگ چادرش»، «خالی از آتش مبادا» « شمشیر شیوای دریا» صفت شیوایی برای شمشیر، سخت هنجارشکن است. اما تناسب زیبا دارد با لهجهی دریا- از نظر طبیعت- که دلانگیز است و «وحدت کلمه»- که برترین شعار مردم است- که دریا نماد مردم است. و «تپش واهمه خیز نفس صحرا»، «نور بیحوصله در پنجر میآشوبد»، «بازکن پنجره بسته گلدانها را»، «آشوب رنگ است » ،« شورش فانوس» و... البته دایره این گونه تعبیرها در شعر «نو»ی ایشان گستردهتر است که گاهی «مرحوم سهراب» را در اذهان تداعی میکند و «آشفته بود خواب پنجره دیشب/ و من بالا رفتم از پلههای نیلوفر» و تعبیرهای مثل «هوس نیلوفر» و... البته! این سایه بسیار کمرنگ است و به جز در شعر «شب پنجره» مشاهده نمیشود.
سعی بر آوردن صفتها و ترکیبهای ابتکاری گاهی به «انتزاع» منجر میشود، مثل «چکچاک میچکید/ خون ارغوانی شقیقههای آفتاب پیر/ روی شعله طلایی غروب سنگفرش» و گاهی بعضی از مصرعها، نامفهوم میگردد: «چشم با اشارههای روشن زلال/ از میان سبزهها کشید/ ردپای یک شغال» مفعول فعل «کشید» به گونه آزار دهندهاینامشخص است. شاید «ردپای یک شغال» مفعول باشد که از نظر معنا، مشکل ایجاد میکند و اگر نه، ردپای یک شغال کاملاً بیجا است- یا حداقل من نمیفهمم.
در چند شعر این مجموعه، مشکلاتی دیده
میشود، که بدان میپردازم:
حجله غریب:
به خلوت نسیم و نخل و نی نمود
چه غمگینا نخل را شهید داس
... به کنج باغ حجله غریب او
چمن چمن ستاره را ندید داس
در بیت اول- در این جا- کلمه «خلوت» مجمل است. منظور، یا عدم حضور یا حضور بدون مزاحمت است. اگر عدم حضور باشد، چگونه نخل شهید میشود و اگر دومی باشد، با فضای شعر سازگاری ندارد و تکرار «نخل» نیز ضرورت ندارد. کلمه «به» برای ضرورت وزن آورده شده که معنای «در» را حمل میکند.
در بیت دوم، تتابع اضافات و انتزاع آزاردهندهای وجود دارد، که اندکی شعر را مغلق کرده است و کلمه «حجله» هیچ زمینه حضور ندارد.
پیر پامیر:
کلیت این غزل از نظر فرم و محتوا ضعیف است، تتابع اضافات، کلمههای زاید و گنگ، از مشخصه بارز این غزل است. باتوجه به وسواس شاعر در انتخاب شعرهای مجموعه، علامت سوءال در برابر حضور این غزل برجسته است. البته، این غزل از تجربههای اولیه شاعر است و به هرحال، از «قدر» این مجموعه گرانسنگ و شاعر آن، نخواهد کاست.
چاه ماتم:
در بلوغ باد و برگ و نغمه کاریزها
خشم دستیار باران گسترم گم میشود
درهم آمیزی کلمات نامتناسب به وضوح مشاهده میگردد. «بلوغ باد» یعنی توفان و «بلوغ برگ و نغمه کاریز» یعنی بهار دلانگیز طبیعت، که نامناسب کنار هم نشسته است. و افزون بر آن «خشم دست یار باران گستر» نیز خیلی مفهوم نیست که «خشم» با گسترش «باران» که مظهر طراوت است، همخوانی ندارد.
«گاهی از تعبیرهای معمولی بهره جسته است:
پر و بال آهم چنان در گرفت
که ققنوس شد تحت تأثیر من
که مصرع دوم و تعبیر تحت تأثیر قرار گرفتن کاملاً معمولی است.
در روزگارانی که، استعدادهای زیادی قربانی «نان» میشود میتوان به تابش و امثال او دل بست که آینده درخشانی داشته باشند. تابش، از اندیشهوران شعر امروز ما است، اگر همچنان از سیاست پیشگی برکنار بماند و «سردبیری»، او را از مطالعه باز ندارد؛ بیشک خاطرات سنایی و ناصرخسرو و... را زنده خواهد کرد. در روزگاران «ریا» و «تملق» تابش حضور جدی و «ناگزیر» شعر مقاومت و امروز ما است. با آرزوی توفیق بیشتر برای او و همه اندیشهوران ادب غنی «دری» والسلام.
13رجب 1420
پینوشتها:
ء در باور عامیانه مردم «هزارهجات»- افغانستان-افسانههای شیرین و بسیاری وجود دارد که نشانه ارادت مردم به شاه مردان- حضرت علی(ع) است.
گفته میشود که «پادشاه چهل دنیا» حضرت علی(ع) در روزگاران حیات خویش، بین فقرا، دامن دامن جواهر تقسیم میکرده است.یکی از صحابهها به آن حضرت شک میبرد و میگوید «او، این جواهرات را میدزد و بین فقرا تقسیم میکند» روزی آن صحابه از حضرت علی(ع) میپرسد که شما این جواهرات را از کجا میآورید؟
آن حضرت فرمود: «پاهایت را رو پاهایم بگذار و چشمانت را ببند» او چنین کرد و حضرت فرمود: «چشمانت را بازکن»، در چشم به هم زدنی، خود را در یک دنیای دیگر دید، جهانی سرسبز و خرم که دیگهایش همه لعل و جواهر بود. دید مردی قلبه میکند (شخم میزند) و پشت سرش، بلافاصله گندم سبز میشود و جوانه میزند.
آن صحابه، بسیار متعجب و مبهوت شده بود، نزدیک رفت که این مرد میگوید «یا علی لعنت به شیطان یا علی...» و تکرار میکند. آن صحابه، قلبه را گرفت و به قلبه کردن شروع کرد، دید پشت سرش گندم سبز نمیکند. از آن مرد، علت را پرسید و او گفت اگر بگویی «یا علی، لعنت به شیطان...» گندم سبز میشود. آن صحابه چنین کرد و پشت سرش، گندم سبز کرد. آنگاه به حقانیت آن حضرت پیبرد و آنجا «چهل و دنیا» بود.
در محاوره مردم ترانه و منقبتهای زیادی آمده که این مسأله را در بردارد مانند: «یا علی مولا علی
سلطان چل دنیا علی و...»
مردم «هزارستان» که افتخار دارند که تنها مردمیاند که اجدادشان به حضرت علی(ع) «سب» نکردهاند، بند زیبا و شگفتانگیز «بربر» را به حضرت علی(ع) نسبت میدهند که اکنون به «بندامیر» معروف است که افسانههای شیرینی دارد. دربهسود، اژدهای سنگی عجیب و طبیعی وجود دارد که به قول «چارلس میسن»، «تخیل مبتکر هزاره آن را بقایای اژدهایی میدانند که توسط امام قهرمانشان حضرت علی(ع)، کشته شده است. از نظر جیالوژیکی، اژدهای مذکور از ساختمان آتشفشانی بوده و سنگ طویل و برجستهای هست که حدود 170متر طول دارد و قسمت عمده آن از سنگ جالی مانند تشکیل شده و در قسمت فوقانی آن، برجستگی مسطحی وجود دارد که روی آن خالیگاهی است به عمق دوفوت و... پهنای شش اینچ که از آن بوی «سلفر» به مشام میرسد و...»
ر.ک. «سایه روشنهای از جامعه هزاره»، ص 200 (ضمیمه-میریزدانبخش)
از این گونه مجسمههای سنگی اژدها گونه، درجاهای مختلف هزارهجات هست. و همچنین نقش سم اسب که به اسم «پای دلدل» معروف است و مردم معتقدند که جای پای «دلدل» حضرت علی(ع) است و...





