تفکر و فرهنگ غرق در دریا؛ رهبر و سرهنگ غرق در ...
کشور ما با درصد سوادی پایین، در آخرین رتبهی افتخار آمیز سواد داری قرار دارد. نتیجهی حاکمیتهای کتاب سوز، مکتب سوز، قبیله پرور، خشک مغز، دشوار آفرین و کرامت کش؛ وضعیت کنونی است. اصرار بر تفکر سوختهی انحصارگرایی، یکسان سازی سلیقهها و حذف مخالف، جنگ است و فرهنگ سوزی! ماهیت کتاب شور های مدرن، نشان از فرسودگی تفکری است که فرصت حیاتش به پایان رسیده است. طالبان نیکتایی پوش وزارت فرهنگ و مسئولان دولتی در ولایت نیمروز، هزاران جلد کتاب را با استدلال یک سان سازی سلیقهها و برداشتها به آب انداختند تا چراغ نادانی شان شعله ور بماند.
کجایند مسؤولان حقوق دانایی بشر؟ کجایند دولت مردان، با ادعای مردم دوستی؟ چرا وزارت فرهنگ توبیخ نمی شود؟ چرا منطق کتاب سوزی قرون وسطایی توسط نیکتایی پوشان اجرا میشود؟
رهبران کشور در آزمون بزرگی قرار گرفته، یک بار برای همیشه تکلیف خود و ملت را روشن کنند، آیا مردم حق کتاب خوانی دارند؟ آیا باید عدهای خاص بگویند چه بخوانید و چگونه بیاندیشید؟ یا به خرد و حق انتخاب و تفکر ملت احترام میگذارند؟ کتاب شوری ولایت نیمروز یک نمونه از فرهنگ سوزی است. هر روز در هرات و نیمروز و....کتاب های بسیاری توقیف میشود، اما نتوانستهاند صدای شان را به جایی برسانند.
رهبرا جامعهی ما نیز در آزمون بزرگی قرار دارند؛ حکومتی که هفت سال طالب حمایت کرده، بیشترین امتیاز بازسازی را به سمت و مناطق خاصی سوق داده و با این کار طالب را جسور تر کرده و همان تفکر طالبانی قومگرایانه را حمل میکند؛ قابل حمایت هست؟ رهبرانی که با ادعای مظلومیت و عدالت طلبی به جایی رسیده اند، آیا مردم را فراموش کرده اند؟ رویگردانی عدهای از رهبران از خواست همگانی مردم و نادیده انگاشتن احساسات و شعارهای عدالت طلبانه، با این ایده که حاکمیت مال عدهای خاص است؛ جامعه را یک بار دیگر به سوی عدم اعتماد به نفسی سوق میدهد. رهبرانی که از کرزیِ کتاب شور حمایت کرده اند؛ در مقبولیت اجتماعی شان تردید کنند. چون مردم به این آگاهی رسیده اند که هنوز تفکر کور قوم مدارنه و فرقه گرایانه در مغز تکنوکراتهای کراواتی به همان میزان طالب با یک من ریش و یک سبد پتکی وجود دارد.
ناشر و کتاب فروش بی نوایی که نه تنها دولت از او حمایت نمی کند که کتاب هایش را به آب می اندازد تا هیچ کس دیگر جرئت نکند در بخش کتاب و دانایی سرمایه گزاری کند! این اقدام نمادین بوده تا چراغ دانایی مردم خاموش بماند. کرزی باید رسما از مردم عذر خواهی کند و وزیر بی کفایت فرهنگ و مسؤلان ولایت نیمروز را برکنار و مجازات و خسارت فرهنگی وارده به ملت را جبران کند.
ناشری که کتابهایی همچون «سرگذشت یتیم جاوید» (زندگی حضرت پیامبر اکرم)، «تجلّی خدا در آفاق و انفس»، «فیض قدس»، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، «افغانستان در قرن بیستم»، «تاریخ احمدشاهی»، «دیوان خلیلالله خلیلی»، «دیوان واصل کابلی»، «دیوان قاری عبدالله» و «نقد بیدل» را در کارنامه خود دارد و دور از حقیقت نیست اگر بگوییم که فعالترین ناشر افغانستان در دهه اخیر بوده است.
کتابهایی که اختلاف بر انگیز دانسته شده این کتابهاست؛ «تفسیر موضوعی قرآن کریم»، «نهجالبلاغه»، «آموزش عقاید»، «جنبشهای اسلامی معاصر»، «شکوفایی عقل»، «علوم عقلی»، «اصول کافی»، «حقوق اساسی»، «اخلاق کارگزاران در نظام اسلامی»، «انسان به انسان»، «کلام نور»، «ترجمه الغدیر»، «معراجالسعاده»، «گل سرخ دلافگار»، «شناسنامه افغانستان» و «هزارهها»!
باکدام منطق، تفسیر موضوعی قرآن مجید، نهجالبلاغه، کتاب مذهبی اصول کافی، معتبرترین کتاب روایی و فقهی شیعه، که در قانون اساسی به رسمیت شناخته شده، به آب انداخته میشود؟ این کار توهین به یک مذهب و نادیده گرفتن قانون اساسی است. آقایان حامی کرزی، در آزمون بزرگ دفاع از حیثیت فرهنگی، مذهبی و قانون اساسی قرار گرفته اند که باید کرزی را وادار به عذر خواهی کنند تا متخلفان را مجازات و تفکر محدودیت آفرین طالبانی را دفن کند و اگر نه مردم راه خود را خواهند رفت.
درهم آميزي هويت ملی و مذهبي هزارهها؛
سخنراني شوکت علي محمدي
جلسهاي از سوی جمعی از دانشجویان و طلاب افغانستانی جهت بررسي اوضاع سياسي- اجتماعي افغانستان با حضور مشاور حقوقي رياست مجلس مردمي افغانستان جناب حجت الاسلام و المسلمين عبدالعلي محمدي در مجتمع آموزش عالي حجتيه (حوزه علميه قم) برگزار شد، آقاي شوکت علي محمدي در بارهي «دليل درهم آميزي هويت ملي و مذهبي هزاره ها» سخنراني کرد که در پي خواهد آمد.
.....براي آن که روشن شود چرا هزارهها تا اين اندازه به هويت مذهبي شان دل بستهاند و هويت ملي و مذهبي شان درهم آميخته است؛ به تاريخ گذشتهي هزاهها نقبي ميزنم:
جامعه شناختي مذهبي مردم افغانستان نشان ميدهد که گرايش مذهبي مردم با يک نوع هماهنگي همگاني همراه است. به اين معنا که سران هر طايفه، به هر سوي گرايش يافته؛ قاطبهي آن مردم نيز به همان گرايش مذهبي دل بستهاند. اکثريت قاطع افغانها گرايش مذهبي حنفي دارند. تاجکها و اوزبيکها نيز همين گونهاند. اکثريت قاطع هزارهها نيز به مذهب تشيع گرايش دارند. گرايش قبيلهاي در افغانستان بسيار پر رنگ است. اسلامگراها، کمونيستها و غربگرايان، پيش از همه قبيله گرايند.
در پيشينهي ورود اسلام و تشيع در افغانستان، آمده که حاکمان غور و غرجستان، در سال 36هق. جناب شنسب(يا بهرام شاه سوري) و جناب ماهويَ براز نايب الحکومه مرو، که از خاندان غوري بوده در کوفه به حضور حضرت علي(ع) ميرسند و آن حضرت حکومت خراسان را به اين خاندان تفويض ميکنند. با توجه به جامعه شناختي مذهبي مردم افغانستان، و نيز انطباق سرزمين تاريخي غوريان بر سرزمين کنوني هزارهها؛ که در تاريخ از فيروزکوه، باميان، گيزيو، ورزگان، تمران، بُست، درمشان، غزنه، هژيرستان(شامل قرباغ، جاغوري، ناوور، مالستان، دايه، تگاب و بخشي از ورزگان کنوني) نام برده شده؛ نشان مي دهد که مردم هزاره همان غوريان قديمند.
سرزمين هزاههاي کنوني افزون بر انطباق بر سرزمين غوريان، بر سرزمين زابلستان تاريخي انطباق دارد. غور و غرجستان از ريشه کلمه اويستايي «گئري» به معناي کوه است. در هزارستان که زبان هزارهها باز ماندهي زبان اويستايي است، اکنون نيز به طرف سايه رخ کوه، «گيرو» ميگويند و در جاغوري به يک منطقه کوهستاني «ناوه گري» ميگويند که با گونه اويستايي آن بسيار نزديک است. يکي از پاد شاهان کياني زابلستان به نام «گرشاسپ» است که از ريشه «گرش» به معناي کوه است. گرشستان، گَرجستان و غرجستان صورت هاي گوناگون يک کلمه است. «گرش» و «گرشستان» در پي تسلط زبان عربي که در بسياري کلمه ها، «ش» به «ج» بدل شده، «گرشستان»، به «غرجستان» تبديل شده است.
در نوع تعامل هزارهها (حاکمان غور) با اسلام و اسلام با آنان، «دليل درهم آميزي هويت نژادي و مذهبي هزارههاي شيعه» به خوبي پيدا است. در اين تعامل، چند نکته در خور توجه است:
1. پذيرش داوطلبانهی اسلام
مردم و حاکمان غور، به دليل پيشينهي روشن فرهنگي و خرد ورزي، براي تحقيق در آيين نو پديد اسلام، شخصاَ به مرکز حکومت اسلامي «کوفه» ميروند و به دليل درک درستي اين آيين، به آن ميگروند و مردم غور آن زمان، نيز از اين آيين پيروي کردند.
2. تفويض حکومت خراسان به غوريان
گزارش هاي تاريخي حکايت مي کند که سلطان غور در زمان حاکميت حضرت علي(ع) به اسلام مشرف شد و حضرت علي(ع) حاکميت غور را به "شنسب" پادشاه غور سپرد. منهاج سراج جوزجاني، مورخ دربار غور مي نويسد: "غالب ظن آن است که سلطان غور در عهد خلافت امير المؤمنين علي(ع) بر دست علي _کرم الله وجهه _ ايمان آورد و از وي عهد و لوايي بستد و هر که از آن خاندان به تخت نشستندي، آن عهد و لواي علي بدو دادندي. آن گاه پادشاه شدي، و ايشان، از جمله ي موالي علي بودند_کرم الله وجهه_ و محبت ائمه و اهل بيت مصطفي در اعتقاداتشان راسخ بود.( منهاج سراج جوزجاني، 1363: ج1/319و320 )
يکي از غوريان سوري که حاکم مرو بوده به نام ماهويه براز، نيز موفق ميشود به حضور امام علي (ع) شرفياب شود. او در سال 36ق. پس از جنگ جمل نوشته اي از آن حضرت در يافت ميکند: بسم الله الرحمن الرحيم. سلام علي من اتبع الهدي! اما بعد؛ فان ماهويه ابراز مرو، جأني، واني رضيت عنه و کتب سنة36(ناصري داودي، 1386: 93)
"به دليل رفتار شايستهي جعده، مردم غور از جان و دل به علي(ع) محبت مي ورزيدند. امراي غور که وضع را کاملا انساني مي يابند، بدون جنگ سر بر فرمان علي(ع) گذارده، به دين اسلام مشرف مي شدند، و به پيشنهاد جعده، حضرت علي(ع) فرمان حکومت سرزمين غور را به خاندان "شنسب" که از امراي قبلي آن سامان بود؛ صادر فرمودند، و اين فرمان نامه قرن ها در آن خاندان محفوظ بود و مايهي مباهات آن دودمان به شمار مي آمد."(ناصري داودي، 1378: 46 )
غبار، يکي از مورخان برجستهي اهل سنت کشورمان مينويسد:
«اسلام از قرن هفتم(ميلادي) در ولايت غور پا نهاد و تا قرن يازده مسحي به کلي در تمام ولايت تعميم يافت. در اين ميانه مدتي به کشمکش هاي مذهبي گذشت. حصص مسلمان شده با آن قسمت هاي که هنوز اسلام را قبول نه نموه بودند، از در بيگانگي داخل شد. و بعد از آن ولايت غور در دو حصه سياسي غور و غرجستان منقسم گرديد. و در مقابل پادشاهان محلي غور(خانواده سور) حکمرانان محلي غرجستان ملقب به «شارها» عرض وجود نمود. خانواده سوري غور از قديم ترين خانواده هاي حکمران ما قبل اسلام ولايت است. فخرالدين مبارکشاه روزي، مورخ اين خاندان شرح مبسوطي از شجره انساب قديم آن ها مينگارد. به طوري که فتوح البلدان و يعقوبي مينويسد: ماهوي سوري(منسوب به خاندان موصوف) يزد گرد آخرين شهنشاه فارس را به قتل رساند. ماهويَ در آن عهد نايب الحکومه ولايت مرو بود و در عهد حضرت خليفه رابع رضي الله عنه به کوفه آمد. حضرت خليفه ( رض ) به دهاقين و اساوره خراسان حکم نوشت که جميعآ جزيه و ماليات قلمرو خود را به او بپردازند. خوشيد جهان گويد، بهرام شاه سوري(يکي از پادشاهان محلي غور) در عصر حصرت اسدالله به کوفه رفته و منشور غور را حاصل نموده. بعضي مورخين بهرامشاه مذکور را همان شنسب جدا علاي خانواده سلاطين قرن دوازده غور دانستنه اند که معاصر خليفه چهارم(رض) بوده و بر دست او ايمان آورده است.(غبار، جغرافياي تاريخي افغانستان، 1368)
همان گونه که گزارشهاي تاريخي آمده، حکومت خراسان به خاندان غوري هزاره سپرده شده بوده است.
3. فرهيختگي مردم و شايستگي حاکمان غوري
به دليل پيشينهي روشن فرهنگي ، خرد ورزي و دادگري غوريان، حضرت علي(ع) حکومت خراسان را به اين مردم سپرد. اسلام در هر سرزميني رفته، تحول بنيادين در آن سرزمين ايجاد کرده و حاکمان زورگو و ظالم را به زير کشيده است. شما در تاريخ نميتوانيد جايي را پيدا کنيد که اسلام در آن نفوذ کرده باشد اما تغيير بنيادين ايجاد نکرده باشد، مگر سرزمين غور و غرجستان! اعتماد مجسمهي عدالت و دادگري، حضرت علي(ع) در زمان حاکميتش بر سرزمين هاي اسلامي، به حاکمان غور، نشانهي شايستگي و دادگري اين حاکمان است که مورد اعتماد و تأييد آن حضرت واقع شده است. فرهيختگي مردم غوري، آنان را دل بسته مشرب معنوي و سياسي اسلام و تشيع کرد.
4. حفظ و ارتقاي اقتدار سياسي- اجتماعي غوريان
انتخاب آگاهانه اسلام، شايستگي فرهنگي حاکمان و فرهيختگي مردمان غور، سبب شد که حضرت علي حاکميت خراسان را به اين مردم بسپارد. اعتماد و تأييد حضرت علي(ع) و تفويض حکومت خراسان، عزت و اقتدار سياسي اين مردم را حفظ و بلکه ارتقا بخشيد و عزتمندي دنيا و آخرت اين مردم را تأمين کرد. گرايش مذهبي اين مردم با اقتدار سياسي و اجتماعي همراه شد و عشق و علاقهي بي بديل مولا علي(ع) را در دل اين مردم ايجاد کرد. شيعه گري در ميان اين مردم، تنها يک گرايش استقرا نيافته نبود، بلکه با اقتدار سياسي اين مردم گره خورد. رفتار محبت آميز مولا با اين مردم، آنان را در دام عشق جاوداني مولا گرفتار کرد.
5. وفا داري مردم غور به پيمان با مولا علي(ع)
مردم غور که همراه حاکميت سياسي شان به مولا دل بسته بودند؛ بيشترين وفا داري را به مولا نشان دادند. در زمان حاکميت بني اميه، به دستور حکومتي، همه خطبا مجبور بودند در منابر به حضرت نا سزا بگويند؛ گزارشهاي تاريخي نشان ميدهد که از همه سرزمينهاي اسلامي تنها جايي که به اين ننگ، تن ندادند؛ مردم غور و غرجستان( هزارستان کنوني) بوده است، که گويا با تحمل جريمه و خراج، اين ننگ را نپذيرفتند. رفتار محبت آميز مولا، چنين عشق بي بديل در دل اين مردم ايجاد کرده است. با توجه به اين که شيعه در طول تاريخ، در اقليت بوده و حاکمان سرزمينهاي اسلامي همواره به دست مخالفان اهلبيت بوده، هزارهي شيعهي افغانستان نيز تحت فشار بوده است. از زمان حاکميت ترکهاي غزنوي، که به دليل نداشتن پايگاه مردمي در اين سرزمين همواره در تلاش بود خود را به مرکز خلافت«بغداد» نزديک کند؛ بار ها مردم هزاره را تکفير کرد و به نام رافضي اين مردم را آزار داد که جنگ غور و غزنه، هم ريشه نژادي داشت و هم ريشهي مذهبي. غزنويان مردمي را تکفير کرد نام شان محمد و حسن و حسين و علي بود. غزنويان با حاکم غور به نام «امير محمد» وارد جنگ شد و او را کافر اعلام کرد. هزاره ها از آن زمان تا کنون بار ها تکفير شده و تحت فشار قرار گرفته و قتل عام شده اند، اما هيچگاه از عشق شان به مولا کاسته نشده است. مردم هزاره به دليل انتخاب آگاهانهي مذهب تشيع، همواره مورد تهديد واقع شده و از حقوق انساني و سياسي شان محروم بوده اند. هزارهها تمام مکانيسم هاي رواني و امکانات سياسي و اجتماعي شان را براي حفظ اين گوهر بسيج کردند که از همان آغاز نامهاي مذهبي در ميان اين مردم رواج يافت. اکنون در هزارستان اسلامي شيعي به جز نامهاي مذهبي، نامهاي ملي هزاره مانند بهرام، شنسب، ماهويه، براز، طهماسب، لهراسب، گرشاسب و... رايج نيست. با مقايسه مردم هزاره که ناديده عاشق مولا شده بود ند با مردم کوفه، که مولا شبانه انبان نان بر پشت، يتيمان، بيوه زنان و مسکينان کوفه را حمايت ميکرد؛ اما در يک تحول سياسي، به علي و آل علي(ع) پشت کردند و در کربلا جنايت ضد بشري را به وجود آوردند؛ ميزان عشق و وفاداري مردم هزاره به مولا روشنتر نمايان ميشود. وفا داري اين مردم به اهلبيت در موارد زير تجلي مييابد:
الف/5. قيام ابومسلم خراساني و امير پولاد غوري
ابو مسلم خراساني پوشنگي، به دليل عشق و علاقه مردم غور، به حمايت عباسيان که با شعا «الرضا من اهل البيت» بر خاسته بودند، با آنان همراه شد. پوشنگ اکنون در هرات قرار دارد و به نام «زنده جان» معروف است که ولسوالي ديگري در کنار اين منطقه به نام «غوريان» قرار گرفته است. هرات نيز از قلمرو غور است. همراه ابومسلم سردار ديگري به نام «امير فولاد غوري» با هزاران سرباز از هزارستان و به احتمال قوي از «هژيرستان» تاريخي به حمايت و آرزوي حاکميت اهلبيت(ع) قيام کرد و بني اميه را بر انداختند. مأمون عباسي، با زيرکي تمام در يافته بود رضايت مردم خراسان و در رأس همه غوريان، ولايت اهلبيت بستگي دارد؛ براي جلب رضايت اين مردم، امام رضا(ع) را از مدينه به خراسان آورد و ولايت عهدي را به او سپرد. در دستگاه عباسيان، فضل بن سهل نوبختي و نوبختيان شيعه و عاشق اهلبيت، نقش برجستهاي داشتند که دو تن از نواب خاصهي امام زمان(عج) از همين خانواده اند، نوبختي پدر و پسر!
ب/5. رشادت طاهريان
طاهريان، پوشنگي از نسل ماهويَه براز است و محب علي. به همين دليل جذب دستگاه عباسيان شدند. خراسانياني که در دربار عباسي بوده اند؛ بسياري شان شيعه بوده و دليل ديگري براي همکاري نداشته اند. نويسنده طبقات ناصري در مورد طاهريان آورده است که: «و هو الحسن ابن الطاهر بن المصعب بن زايق بن اسعد بن اسد بن رشد بن بلد بن بادان بن ماى [ماهوي براز] بن خسرو بن بهرام. و ماىَ بن خسرو اول من اسلم على يد على رضى الله عنه، و سماه اسعد، و هو ابن بهرام ريز بن موت بن رستم بن السديد، بن روسان بن برسان بن جورك بن گرشاسپ بن اشراط بن اسهم بن تورك بن اتشب بن شيد بن ادرشب بن طوح بن روشيد بن منوچهر الملك. رحمهم الله المسلمين منهم. و ملوك طاهريان با هنر و عدل بودند، و ابتداء دولت ايشان از عهد أمير المؤمنين مامون بود، به خراسان مخالفت ظاهر شد. امين، على عيسى ماهان را براى دفع مامون به خراسان فرستاد... پادشاهى طاهريان سى و اند سال بود، و در دو فرسنگى رى با چهارده هزار سوار آورده بود بكشت، و سر او نزديك مامون فرستاد. (طبقاتناصرى،ج1،ص:190)
ج/5. قيام برازبندهي غرجستاني
در پي پيمان شکني و دروغگويي عباسيان و خيانت به اهل بيت(ع)، خراسانيان دست به قيام زدند که کشته شدن ابومسلم خراساني يکي از آن ها است. در پي کشته شدن ابومسلم، خيزشهاي زيادي اتفاق افتاد که قيام «برازبنده» غرجستاني يکي از آنها است. عبدالحي حبيبي به نقل از تاريخ سيستان در اين مورد مينويسد :«در اين هنگام «برازبنده» حرکتي را در مقابل سلطهي عباسيان به وجود آورده بود. وي عبدالجبار را هم به خويشتن دعوت کرد و او را به خلاف دربار بر انگيخت. عبدالجبار با «برازبنده» بيعت کرد و «علم سپيد» را که شعار حرکت براز بنده بود؛ بر افراخت. و جمعي از خزارعيان تازي را که طرفدار سلطه عباسيان بودند و اين دعوت را اجابت نکردند بکشت که در آن جمله سرهنگان و رجال معتمد دربار مانند «عصام» سرهنگ امنيه، ابو داود خالد و قدامه حرشي فرستادهي منصور هم بود. چون اين خبر به به در بار عباسي رسيد؛ منصور گفت: «خراسان از طرفداران ما خالي کردند.» بنا بر اين در 141هق. خليفه منصور پسر و وليعهد خود«محمد المهدي» را با لشکر فروان به خراسان ارسال داشت، تا به دفع برازبنده و عبدالجبار پردازد.
المهدي با قواي سنگين به «ري» رسيد و خازم بن خزيمه را با حرببن زياد به سرکوبي سران اين جنبش گماشت و خود خود المهدي در نشابور قواي خود را تمرکز داد، و در اين هنگام مرکز قواي شورشي خراسان، در مرو بود. برازبنده و عبدالجبار، پنجهزار مرد جنگي را به سرهنگي سوار نامي، به ميدان فرستادند، ولي اين لشکر شکست خورد و حرب بن زياد متوجه مرو شد، چون نزديک مرو رسيد، خود عبدالجبار و برازبنده، به جنگ بر آمدند ولي برازبنده در ميدان جنگ بر دست حرب کشته(شهيد) شد و قواي خراسان هزيمت ديدند.(تاريخ افغانستان بعد از اسلام، ص312- 314)
د/5. خراسان، پناهگاه شيعيان
به دليل پيوست هزارهها به اردوگاه ولايت علي(ع)، خراسان پناهگاه مطمئن براي محبان علي(ع) تبديل شد که يکي از کتابها چهار گانه شيعه يعني «من لايحضره الفقيه» در اين ديار نوشته شده است. شهير مطهري در کتاب گرانسنگ «خدمات متقابل اسلام و ايران» از مکتب حديثي خراسان به شکوهمندي ياد ميکند.
تاملی در هزارستان شناسی
بخش پنجم
وَرَس
وَرَس، يکي از مناطق معروف هزارستان است. به گفته آقاي آريان پور، وَرَس يک نوع بوتهي گل است که در اين منطقه وجود دارد. ممکن است اين گياه با آن چه در لغت نامه دهخدا آمده يکسان باشد:
ورس[ وَ ] (ع اِ) اسپرک و آن گياهي است شبيه سمسم و منبت آن بلاد يمن است و بس، مي کارند آن را و تا بيست سال باقي باشد. (منتهي الارب ) (از اقرب الموارد). گياهي است زرد رنگ گويند چون يک سال بکارند ده سال باقي ماند و نبات آن شبيه به نبات کنجد باشد و جامه اي که از آن رنگ کنند پوشيدنش قوت بسيار دهد و آن را به عربي خُص خوانند. (برهان). ورس، ممکن است با ورزگان(با همه ریشه یابی آن) مشترک باشد!
ورَزگان
ورزگان/ارزگان/اروزگان/ورسگان.
ورزگان يکي از 34 ولايت افغانستان است که در جغرافياي تاريخي هزارستان قرار گرفته و اکنون نيزبخش اعظم آن هزاره نشين است. مرکز اين ولايت شهر «ترينکوت» مي باشد. ورزگان ساحه وسيعي را در شمال شرق قندهار تشکيل مي دهد. در چند سال اخير، بخش مهمي از از اين ولايت جدا شده و ولايت جديدي به نام «دايکندي» تشکيل شده است. شايسته بود؛ نام اين ولايت را «وَرَزگان شمالي» ناگذاري ميکردند.
در مورد معنا و املاي درست آن اختلاف بسياري وجود دارد. در لهجهی هزاره ها به صورت «ورزگان» گفته مي شود، اما برخي از نويسندگان آن را به صورت «ارزگان» مي نويسند. بسياري از نويسندگان هزاره به ويژه ورزگاني ها آن را «ورزگان» مي نويسند. این کلمه به صورت «وَرَزگان» و «وُرُزگان» تلفظ میشود. اگر اين واژه را با همين املا در اينترنت سرچ کنيم؛ درستي اين ادعا روشن خواهد شد. نویسنده ارجمند و فرهیخته ورزگانی جناب علی نجفی(مسیح ورزگانی) میگفت در اسناد رسمی دولتی مانند تذکره و قباله ها کلمه به صورت «ورزگان» نوشته شده است.
منهاج سراج جوزجاني، صاحب طبقات ناصري ورزگان را از شهرهاي قديم غور ميداند. در طبقات ناصری، ج1، ص370 ورزگان جزو سرزمین غوری ها شمرده شده است. «و در عهد (حيات) سلطان غياث الدين، از خطه غور و خطه بست و وجير و گرمسير و درمشان وروزگان و غزنين، اقطاع ملك علاء الدين بود»
مرحوم حبیبی، به دلیل آن که این ولایت را با املا «ارزگان» می شناخته و به تلفظ مردم بومی آگاهی نداشته؛ «درمشان وروزگان» را که به اضافه نوشته شده؛ دو منقطقه پنداشته و آن «درمشان» و «روزگان» خوانده و در پاورقی توضیح داده که: «اصل: بست و [؟] و بلاد گرمسير و درمشان و آوركان و غزنين. مط: بست و بلاد گرمسير و درمشان و اوركان و غزنين. پ: اركان. طورى كه گذشت و جير همين اجرستان، موجود است و آوركان هم عبارت از (روزگان يا ارزگان) سمت شمالى قندهار مقارن صفحات غور است و اكنون هم همين نام دارد. اما نام درمشان هم تاكنون زنده است به طرف شمال غربى قندهار مربوط به نواح غور و زمين داور. حدود العالم گويد كه درمشان دو ناحيتست يكى از بست و ديگر از گوزگانان، كه در اين جا مقصد درمشان بست خواهد بود.»( طبقات ناصری، ج1، ص370)
در ورزگان منطقهای به نام «درفشان» وجود دارد که که ممکن است، «درفشان» ورزگان منظور باشد! این منطقه با املا های مختلفی مانند درفشان، دروشان، زرفشان نوشته شده است.
سنگ نبشه هاي متعددي در آن موجود است که بيانگر کيش مهر پرستي در سدهء پنجم ميلادي در آن وادي بوده است.
معناي اين واژه ممکن است ريشه کهن و تاريخي داشنه باشد که بخش مهمي از هويت مردم هزاره را روشن مي کند! ورزگان، ممکن است از ريشهي «ورز» (با فتح واو و سکون را و زا) باشد به معناي کشاورزي يا زمين و جاي کشاورزي باشد؛ در لغت نامه دهخدا این گونه معنا شده است:
وَرز
(بافتح اول و سکون دوم و سوم)
ورز [ وَ ] (اِمص، اِ) حاصل کردن؛ پياپي کاري کردن.(برهان)؛ حاصل و کسب.(انجمن آرا)؛ کشت و زراعت(برهان)، (انجمن آرا)، (ناظم الاطباء)
و بر اين قياس است ورزيدن و ورزش. حاصل و فايده و منفعت و کسب(ناظم الاطباء)
ز گاوان ورز و ز گاوان شير
ده و دو هزارش نوشت آن دبير
فردوسي
که اقصاي اين دل گشاينده مرز
حوالي بسي دارد از بهر ورز
نظامي
ورز به معناي کسب، حرفه و کار هميشگي و کشت و زراعت است. با توجه به زمين محوري دوران قديم که شغل اصلي مردم کشاورزي و دهگاني بوده؛ به نظر مي رسد ورزگان به معناي به معناي «جاي کشاورزي» يا «کشاورزان» باشد.
در زبان دري، برخي از حرف ها به همديگر تبدّل مييابند؛ مانند «ف» و «و»؛ «ب» و «و» و...این واژه نیز به صورت «ورز» و «اين کلمه ممکن است ريشه در «وَراز/ بَراز» داشته باشد که بسياري از شواهد آن را تاييد مي کند. وَراز و بَراز به معنای زمین کشاورزی نیز آمده است؛
در ايران کنونی نيز شهري به نام «ورزگان» وجود دارد که در دامنهي تاثير زبان عربي به صورت «ورزقان» مشهور شده است که نويسندگان به نام اصلي آن به صورت «ورزگان» تاکيد دارند.
ورزقان
لغت نامه دهخدا می نویسد: «ورزقان [وَ رَ ] (اِخ ) نام يکي از بخش هاي پنجگانهي شهرستان اهر است. اين بخش يکي از مهمترين و حاصل خيزترين بخش هاي شهرستان است و در قسمت باختري شهرستان اهر سر راه قديمي تبريز به اهر واقع است. از شمال به رودخانهي ارس و از جنوب به بستان آباد و از خاور به کليبر و از باختر به بخش جلفا محدود است.(از فرهنگ جغرافيايي ايران ج4.)
در لغت نامه دهخدا شکل قديميتر واژهي ورزقان را «ورزگان»، ثبت کرده و آن را نام فارسي به معناي «محل برگزاري» دانسته است.
در دانشنامه آزاد ويکي پديا، ورزگان را به معناي سرزمين دهگانان آورده: ورزگان: ورزقان = سرزمين دهگانان.
با توجه به اين که «وَرز» با فتح «واو» و سکون «را» و «زا» مي باشد؛ با تلفظ رايج کلمهي وَرَزگان(با فتح «واو» و «را» و سکون «را» همخواني ندارد.
در زبان دري، برخي از حرف ها به همديگر تبدل مييابند؛ مانند «ف» و «و»؛ «ب» و «و» و... اين کلمه ممکن است ريشه در «وَراز/ بَراز» داشته باشد که بسياري از شواهد آن را تاييد مي کند. وَراز و بَراز به معنای زمین کشاورزی نیز آمده است؛
براز
براز. [ ب َ ] (ع اِ) صحرا و فضاي فراخ و جاي گشادهٔ بي درخت. (منتهي الارب )، (آنندراج ). زمين فراخ و خالي. (مهذب الاسماء). البرزايضاً (مهذب الاسماء) که کوه «برز» یا همان البرز معروف نیز از همین ریشه و به همین معنا است.
به معنای برازندگی نیز آمده است؛
بَراز
براز. [ ب َ] (اِمص ) برازندگي و زيبائي و نيکويي و آراستگي(برهان ). برازندگي. زيبائي. (فرهنگ اسدي)
به حق آن خم ّ زلف بسان منقار باز
به حق آن روي خوب کز او گرفتي براز.
بَراز/ وَراز؛ به معني برازندگي، زيبائي، نيکويي و آراستگي است. بر اساس اين معنا ورزگان، يعني خوبان و نيکان.
کلمه ورزگان، به فتح «و» و «را» و نیز به ضم «و» و «ر» در زبان عامیانه رایج است؛
وُراز
وراز. [ وُ ] (اِ) بر وزن و معني گراز است! و به فتح اول و تشديد ثاني هم به اين معني گفته اند. (برهان ). گُراز و آن خوک نر است. (ناظم الاطباء). و اين به تشديد نيز آمده چنان که فريد احول اصفهاني گفته :
چو وراز، خوک است خوش پوي و چابک (انجمن آرا) (آنندراج)
آن چه در معنای ورزگان مهم و قابل توجه است؛ این نکته است که ورزگان پیوست تاریخی به زابلستان تاریخی و غور و غرجستان دارد که هر دو سرزمین منطبق بر هم و مراحل تاریخی یک سرزمین و مردم آن را حکایت می کند. در زابلستان قدیم برازو وراز یکی از مناصب مهم نظامی و مملکتی بوده است. افزون بر این، وراز عنوان حاکمان غرجستان بوده است. مرحوم دهخدا می نویسد: ورازبندگ (اِخ ) نام عام امرای غرجستان . (یادداشت مرحوم دهخدا) لقب امراي غرجستان ورازبندگ بوده است. (ايران در زمان ساسانيان چ 1332 ص 524). در زبان هزاره ها خصوصیت زبانی اویستایی محفوظ است. در زبان دری معیار، فعلا (ها) غیر ملفوظ در آخر برخی کلمه ها جانشین (گ) در زبان قدیم شده که در زبان هزاره هنوز همان صورت قدیمی حفظ شده است کلماتی که در زبان دری معیار با (ه) غیر ملفوظ می آید در زبان ما با (گ) می آید مانند: شال برگ، روزنگ، مردگ، سبزگ، و...که در زبان دری معیار به صورت شال بره، روزنه، مرده، سبزه، تلفظ و نوشته می شود. بنا براین ورازبندگ و ورازبنده که در برخی کتاب ها آمده یکی است. ورازگان نشان و نام همان حاکمان غرجستان است.
در زابلستان؛ گراز، نماد ايزد بهرام است که ايزد جنگ و پيروزي است. وُرازگان تعبير کنايي از دليري و شجاعت اين مردمان است. بنا براين معناي ورزگان، دليران و پهلوانان است. در سرزمين آريان(ائيران وئیجه)، وُراز، يک لقب نظامي و سرداري بوده که به بسياري از سرداران لقب «شهربراز» يا «شهروُراز» به معنای سپهبد مي داده اند.
دانشنامهٔ آزاد ويکيپديا مي نويسد: «شهربَراز» يا شهروَراز به معناي «گراز کشور» يا «گراز امپراتوري» است و اشارهاي است به مهارت نظامي و جنگاوري. در ايران باستان گراز، نماد ايزد بهرام است که ايزد جنگ و پيروزي است (همان طور که در ميان روميان مارس يا همان مريخ نماد جنگ بود). واژه ورازگان، به مرور زمان، الفش حذف شده و فتحه جانشین آن شده است.
در سرزمین هزارستان قدیم که به نام زابلستان و بعد ها غور و غرج الشار و غرجستان یاد می شود، نیز کسانی لقب و منصب «براز»ی داشته اند که یکی از آنان «ماهویَ بَراز» از خانواده غوریان و نایب الحکومه «مرو» بوده است.
ماهويَ براز يکي از حاکمان مرو که از خاندان سوري غورند که نايب الحکومة مرو بوده است.
مرحوم غبار در کتاب جغرافیای تاریخی افغانستان می نویسد؛
«ماهويَ (يا ماهويه) در آن عهد نايب الحکومه ولايت مرو بود و در عهد حضرت خليفه رابع (رضي الله عنه) به کوفه آمد. حضرت خليفه ( رض ) به دهاقين و اساوره خراسان حکم نوشت که جميعآ جزيه و ماليات قلمرو خود را به او بپردازند. خوشيد جهان گويد، بهرام شاه سوري(يکي از پادشاهان محلي غور) در عصر حصرت اسدالله به کوفه رفته و منشور غور را حاصل نموده. بعضي مورخين بهرامشاه مذکور را همان شنسب جدا علاي خانواده سلاطين قرن دوازده غور دانستنه اند که معاصر خليفه چهارم(رض) بوده و بر دست او ايمان آورده است. بعد از قرن دوازده، تمام سلسله هاي سلاطين سوري و غوري که در هندوستان سلطنت کرده اند، منسوب به همين خاندان سوري غور اند.»(غبار، 1368)
یکی دیگر از نویسندگان کشور می نویسد؛ «يکي از غوريان سوري که حاکم مرو بوده به نام ماهويه براز، نيز موفق ميشود به حضور امام علي (ع) شرفياب شود. او در سال 36ق. پس از جنگ جمل نوشته اي از آن حضرت در يافت ميکند: بسم الله الرحمن الرحيم. سلام علي من اتبع الهدي! اما بعد؛ فان ماهويه ابراز مرو، جأني، واني رضيت عنه و کتب سنة36»(ناصري داودي، 1386: 93)
برازنده، نیز یکی از سران هزاره در دوره غوریان و غزنویان است که نامه او را در پست قبلی مشاهده کردید.
ارزگان:
در منابع مکتوب رسمی و تلفظ غیر بومی به شکل «ارزگان» رایج شده است. ملا افضل ارزگانی در کتاب «مختصر المنقول فی تاریخ هزاره و مغول» این واژه را از «ارگون قون» گرفته و با ذهن صرفی و اعلالی افسانه ای برای آن تراشیده است که با زبان و تلفظ مردم کاملا بیگانه است. ملا با ذهنیت و پیش فرض مغولی بودن هزاره آن را نوشته که اکنون کسی هزاره ها را مغولی نمی دانند.
در وبلاگ یکی از هموطنان ترک تبار چنین آمده: «اروزگان(ارگنه قول) ولایتی گه عاید بولگن بیر منطقه نینگ اسمی ناوه چقماق دیر. شونینگ دیک فاریاب ولایتی گه هم بیر قشلاق نینگ اسمی چقماق دیر.»
نامه برازنده به سلطان محمود غزنوي ترک تبار
اين شعر، مضمون نامهي فرمانرواي غرجستان، «برازنده» است که سلطان محمود غزنوي در جريان جنگ غور و غزنه، نوشته است.
اين شعر را جوان پر تلاش، جناب آقاي چمن علي رضايي، يکي از دوستان و ارادتمندان آقاي آريان پور، چند سال پيش در اختيار اين جانب گذاشته بود. اين شعر را آقاي آريان پور از کتاب قديمي و چاپ نشدهي «تاريخ منظوم زابلستان»، که نزد اکبر خان نرگس، از خوانين پنجاب داي زنگي بوده؛ نوشته است.
برازنده بنوشت نامه يکي
که اي «ترک» نادن مکن خود سري!
همي خواهي از من که باژت دهم؟
گمان کردي از لوليان کمترم؟
مرا بيم دادي به جان و به مال
همي دان که اين امر باشد محال
نه «ترکم»، نه «تازيک»، نه «افغان»، نه ديو
نشان دارم از «سام» و «گودرز» و «گيو»
منم پور «گرشاسب» آريان نژاد
منم يادگاري ز «هوشنگ» راد
تو يک بردهي «ترک» «دادو» نسب
به خود ره دهي همچو سوء ادب؟
نه «زابل»، نه «کابل»، تو را بايدت
گرت زاد «دادو»، به تاد آيدت!
کجا کهتران شهرياري کنند؟
به جز آن که تيمار داري کنند!
به تو پيشکاري سزد، نه که تاج
نهي بر سر، از ما ستاني خراج!
گرم سوي ما آيي اي بد نژاد!
نشايد تو را گشت حاصل، مراد
تو را کي گذارند که اين جا رسي
مگر آن که از ما نماند کسي
ز «پولاد» و «جرکه»، ز جم «کيان»
«هژير» و «پشين»، «رامي» و «برمکان»
ز «برکه»، ز «نيکا»، چه «جم بد» و «زار»
نماند يکي زنده در اين ديار!
چه «باکا» و «کبک» و چه «راموز» «وند»
همه کشته گردد به تيغ نژند
تو را مي سزد آوري نام خويش
وگرنه، هماني که بودي زپيش
به ياد آور آن روز گار کهن
مرا بيش از اين نيست با تو سخن
تو را نام دادو چه زيبنده است!
کجا کاخ و گاه در خور بنده است!؟
تو حب علي(ع) را رها کرده اي!
ز کيش محمد(ص) اب کرده اي!
.........................................................................
باژ: باج
سام: سام نريمان، جد رستم
گرشاسب: از پادشاهان پيشداديان
هوشنگ: دومين پادشاه پيشداديان
گاه: بارگاه
گرشاسب: گرش+اسب؛ گر، گرش و گرج به معنای کوه است که غرشستان، غرجستان و غرج الشار از همین خنواده است.
دادو: دادو، دادي؛ غلام و پيشکار. در هزارستان، طوايفي که نسب روشني ندارند؛ دادي يا دادو مي گويند.
طوايف هزارستان: «پولاد»، «جرکه»، «کيان»، «هژير»، «پشين»، «رامي»، «برمکان» «برکه»، «نيکا»، «جم بد»، «زار»، «باکا»، «کبک» و «راموز»، «وند».
فيل مولانا؛ يا قانون احوال شخصيه؟
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
تأملی در هزارستان شناسی
بخش چهارم
دی یا دای؟
بسیاری از اقلیم هزارستان با پیشوند "دی" نامیده می شود مانند دی زنگی، دی کندی، دی میر داد، و...که دلیل نام گذاری این سرزمین ها بر گرفته از نام مردمان و اقوامی است که در این جا ها زندگی می کنند. بسیاری از تیره های هزاره نیز با پیشوند «دی» نامیده شده اند مانند دی زنگی، دی کندی، دی میر داد، دی چوپان، دی میرک شه(که به اشتباه و به دلیل رسم الخط چسبان قدیمی، دی میرکشه تلفظ می شود)، و...
در مورد ضبط درست واژه «دی» یا «دای» بحث هایی صورت گرفته و احتمالاتی داده شده است؛
ادامه مطلب
تأملی در هزارستان شناسی ۳
شار زایده

عکس قریه شار زایده "جاغوری"
شار زایده قریه ای در "جاغوری" حد فاصل "قره باغ" قرار دارد که مردم
"شارزیده" تلفظ می کنند، اما کاتبان ما – متأسفانه-"شهر زایده" می نگارند. این مورد به روشنی بیشتری، دلالت داد که این منطقه، منسوب به "شار"ها است. هیچ گونه نمودی از "شهر" در این منطقه وجود ندارد. علاوه بر این، کلمه "زایده"، در عرف جامعه ما تلقی خاصی دراز، ک هدر عرف عام "زیده" تلفظ می شود و مراد، انتساب نسبی است. می توان گفت که یکی از "شارزادگان" در آن جا زندگی می کرده است و یا جمعی که از نظر نسب به شارها، منتهی می شده، این نظر از آن جهت، قوت بیشتری دارت که در حوالی این منطقه کوهی به اسم "شار" است که شاید یکی از "شارها" در آن، زندگی می کرده است و یا به یاد شارها، نامیده شده است. "شار"، چه به معنای قله باشد یا شهر، نمی تواند در این جا تلقی صحیحی باشد، چون قلعه زاده و شهر زاده معنایی ندارد.
کوه شار:
ادامه مطلب
بخش دوم
شار:
واژهی "شار"، کلمهی اصیل دری است که در پسوند یا پیشوند نام اقلیم مختلف سرزمین هزارستان رایج است که پرده از هویت، اصالت و منشاء نژادری این مردم بر می دارد! در آغاز مستند های تاریخی و متون کهن و معنای لغوی "شار" را بررسی خواهم کرد؛ سپس نقبی به ریشه تاریخی و نسبت آن با هویت و منشاء نژادی هزاره ها خوهم زد؛
شار: "پادشاه غرجه بود.(لغت فرس) نام پادشاه غرجه باشد (اوبهی). پادشاه غرجستان را نامند، چنان که پادشاه ترکستان را، "خان" و پادشاه چین "فغفور" و پادشاه ایران را "کی" و پادشاه روم را، "قیصر" و پادشاه هند را، "راجه " و "رانا" خوانند (فرهنگ سروری). الشار، هوالملک، (معجم البلدان- ذیل غرشستان) "شار"، لقب مهتر ناحیت غرجستان باشد به خراسان، که در قصبهی پشین نشیند-(از حدود العالم). پادشاه "غرشستان" را در اصطلاح اهل آن بقعه، "شار" خوانند، چنان که "خان" ترکان را، "رأیِ" هندوان را، و "قیصرِ" رومیان را (ترجمه یمینی نسخه چاپی ص 337). پادشاه "غرجستان" را "شار" خوانند.(مجمل التواریخ و القصص) "شار"، پادشاه غرجستان، نزد اعراب معروف بود به "ملک الغرجه" (سرزمین های خلافت شرقی ص 442) با این تصریحات و شواهدی که ذیلا خواهد آمد، مسلما "شار"، همان لقب امیران غرجستان است."
ادامه دارد
ادامه مطلب
در پی انتشار دوبیتی های زخمی در این وبلاگ؛ شاعر ارجمند وطن جناب نورالله وثوق، دوبیتی های زیر را فرستاده اند که با سپاس از ایشان، نشر می شود.
سربزیران
بلندای صدا را پست کردند
به پستی با هوس پیوست کردند
از آن رو پیش یاران سر بزیرند
که شوق دشمن بد مست کردند
ادامه مطلب
به احترام احساس لطیف تان از عکس گذلری پرهیز شد!
چه بشکوه استاده درخون شناور
درخت کهن سال سبزینه گستر
درختی که گل کرده آغوش؛ گنجشک
پر از شاعری های سار و کبوتر
ادامه مطلب

نذر کودکان "غزه"
خداوندا! چه سربینه دقایق
گلوی تلخ و خونینه حقایق
هوای "غزه" امشب فسفری شد
شب شعرش چه رنگینه شقایق!
ادامه مطلب
زمينهها و علتهاي تأثير زبان پارسی دري در زبان تازی۳
بخش سوم
ه. ترجمه متون پهلوي و عربي نويسی آريان ها
پس از اسلام و پي ريزي تمدن اسلامي به ويژه در زمان عباسيان، متنها و شاهكارهاي پهلوي به ترگماني (ترجماني) دري زبانان به عربي گردانده شد و در حقيقت با اين ترجمهها نثر عرب (كم از كم نثر فني عرب) پايه گذاري شد. زبان زد همگان است كه ابن مفقع را خالق و پايه گذار نثر عرب ميدانند. ترجمهي متنهاي پهلوي و نيز نويسندگي دري زبانها و تاليف كتاب به زبان عربي و تنگ دستي واژگاني زبان عربي ناگزير بخشي از واژگان دري وارد زبان عربي گرديد. بخشي از واژه هاي پهلوي و دري نو سدههاي نخست كه در زبان معاصر دري مهجور مانده و يا نا بود شده؛ در زبان عربي زنده و پويا است. با اندوه فراوان بخشي اندكي از متنهاي پهلوي به دست رسيده است و اگر بيشترينهي متنهاي زبان پوياي پهلوي زنده مي ماند هزاران واژهي ديگر در زبان عربي شناسايي و گونهي گرته برداري آن ها روشن ميشد. در زير بخشي از كتاب هاي ترجمه شده را ميآوريم:
ادامه مطلب
زمينهها و علتهاي تأثير زبان پارسی دري در زبان تازی۲
بخش دوم
ج.حضور و حكومت دري زبانها در يمن
در زمان انوشيروان، دولت حبشه از راه دريا به يمن حمله و اين كشور را اشغال كرد. سيف بن ذي يزن پادشاه يمن به دربار انو شيروان پناه آورد تا از او ياري خواهد و حبشيان را از يمن بيرون كند. مورخان نوشتهاند «سيف» مدت هفت سال در تيسپون (مدائن) منتظر ماند تا اجازهي ديدار با انوشيروان به او داده شد. سيف، خواستار فرستادن نيرو به يمن و آزاد سازي آن شد. اوشيروان گفت: درآيين من روا نيست كه لشكريان خود را فريب دهم و آنها را به كمك افرادي كه با من هم رأي نيستند بفرستم.
ادامه مطلب
زمينهها و علتهاي تأثير زبان پارسی دري در زبان تازي
بخش نخست
شوکت علی محمدی
به دليل ويژگي جغرافيايي سر زمين عرب هاو آريانهاي دري زبان، بيشترين داد و ستد زباني هر يك از دو زبان عربي و دري با زبان ديگر، بين اين دو زبان گونه بسته است. پيش از اسلام و ظهور زبان قرآن، آريانها داراي تمدن ديرينهي با شكوه، فرّ سياسي، ادبي و هنري بوده و همواره بر بخش بزرگي از سر زمين امروز عربها حاكميت داشته اند. به دليل فرا دستي تمدني و سياسي دري زبان ها، پيش از اسلام، تأثير پذيري از سوي عربها بوده است. بخش بزرگي از واژههاي فني در حرفههاي گوناگون، واژههاي معنوي، نظامي و... گرفته شده از زبان دري است. پس از اسلام اين داد وستد دو سويه بوده است. در پي، زمينهها، علت ها و چگونگي تأثير پذيري زبان عربي از دري و بخشي از واژههاي دري در زبان عرب را نشان خواهم داد.
الف. تمدن باشكوه و اقتدار سياسي آريان ها
ادامه مطلب
«خيابانهاي سرگردان»
نخستین مجموعه شعر "عبدالشكور نظری" است كه به تازگی وارد بازاركتاب كابل شده است.
ادامه مطلب
تأملی در "هزارستان" شناسی
شوکت علی محمدی
بخش نخست
اهمیت و ضرورت پژوهش:
پیش تر ها که سواد در دراختیار طبقه های خاصی بوده و گسترش همگانی نداشته است. از سوی دیگر ضرورت ثبت نام شهر ها و قریه ها درک نمی شده است. چون آن زمان مردم همه چیز را می دانستند و فکر می کردند تا قاف قیامت این آگاهی پایدار خواهد ماند. بی خبر از آن که زندگی انسان ها پویا است و همواره در حال تغییر. من مطلبی در مورد زادگاهم نوشتم و اطلاعاتی دادم که آقایی نظر داده بود؛ بی کاری بد دریه و این مطالب بیهوده را نوشته ای! یعنی ضرورت ثبت فرهنگ، فولکلور، اطلاعات منطقه ای و... را به در ستی درک نمی کنیم! چون امروز این ها را می دانیم؛ فکر می کنیم تا همیشه چنین خواهد ماند! اگر زایر چینی "هیوانگ تسنگ" به زیارت بودا در بامیان نیامده بود همان اطلاعات روز مره را او ننوشته بود امروز بخش مهمی از تاریخ ملت ما نابود شده بود. اگر علامه کاتب هزاره به دستور عبدالرحمان خان همان اطلاعات روز مره را ثبت نمی کرد؛ امروزه ما بخش مهمی از تاریخ و هویت خود را از دست می دادیم!
نام بسیاری از مناطق هزارستان از ریشه های تاریخی این مردم اصیل و با فرهنگ کهن و باستانی روایت می کند! من و عده ای از دوستان عقیدهی مشترکی در مورد منشاء نژادی مردم شریف هزاره داریم که با پارادایم حاکم در این زمینه متفاوت است و از پشتوانهی علمی قوی بر خوردار است. این نوشته در حقیقت مقدمه ای است برای طرح این تیوری و این نظریه را باور پذیرتر خواهد کرد!
مقدمه:
ادامه دارد
ادامه مطلب
با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس(۴)
شوکت علی محمدی
بخش آخر
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی شماره 225 به چاپ رسیده که بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
منظر دوم
(فرم، زبان و تکنیک)
ادامه مطلب
با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس (۳)
شوکت علی محمدی
بخش سوم
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی در شماره 225 به چاپ رسیده که بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
۴.نفس در نفس پایداری:
«مقاومت» ازجمله واژگان پرهیاهو است که تعریف آن در این رهگذر، گم شده است. عدهای دایره آنرا، آن قدر وسعت دادهاند که حتی شعرهای عاشقانه و مبتذل را شامل میگردد و عدهای دیگر معتقدند فقط شعری که در سنگر سروده شده شعر مقاومت است و نیز عدهای دیگر، باور دارند شعری که در فضای خفقانآور رژیم و با ایما و اشارههای فراوان سروده شده، شعر مقاومت است.
ادامه مطلب
با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس
شوکت علی محمدی
بخش دوم
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی شماره 225 به چاپ رسیده که بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
۲. هویت اصیل:
شالودهی «مجموعه»ی حاضر را هویت، اصالت، دردها، باورها و آرمانهای بزرگ شاعر شکل میدهد. شاعر، هویت اصیل و عناصر شکلدهندهی آن را به خوبی میشناسد. او، هویت اندیشگی و اصالت بومی را به کارگاه هنر سپرده است. هویت اصلی او را، اندیشه برین شرقی میسازد. شاعر مهاجر ما به خاک، باور متعالی مذهبی و فرهنگ بومی (عناصر هویت) عشق میورزد. در این جا هویت، اصطلاحی که بیانگر تعلق به خاک و فرهنگ معین است، مدنظر است. شاعر چونان مردمش دردهای بزرگ تاریخی و کنونی دارد و از این که کشورش در تندباد هوسها، نابود میشود؛ شعلهور است:
ادامه مطلب
با شورش فانوس؛ تا دور تر از چشم اقیانوس
شوکت علی محمدی
بخش نخست
این نوشته با عنوان « شعر آوارگی و پایداری » در ماهنامه علمی کیهان فرهنگی در شماره 225 به چاپ رسیده که من تا کنون اطلاع نداشتم و در سایت "مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی" دیدم و بد ندیدم آن را در معرض دید و داوری دوستان ارجمند گذارم!
مقدمه کیهان فرهنگی:
ادامه مطلب
قریهی قشنگ «المیتو»ی جاغوری
«آه قریه قشنگم!
چشمهی شفاف تر
از اشک چوپانان عاشق
و درختی مقدس ایستاده بر تیغهی کوه
شب که چراغ قریه «گل» می شود
خون از تن درخت «جرجر»/ بر خاک می ریزد
و زنان چشم به راه/ قلب های خوش را / با تار مویی از شاخه هایش می آویزند....
شب ها از اولین کوه/ پیر مردی به ستاره چینی می رود
تا سحر گاهان/ درخت/ لبریز از بغض گنجشکان گرسنه نباشد
سر کوه دیگر/عروسی گریان/ ماه را نهاده بر دامن/ عکس یک شیر بسته در زنجیر را/ بر آن گلدوزی می کند
و سومین کوه/ در بغض چوپانی گره خورده است/ که در پی گوسفندان گمشده/ سنگ به سنگ می شود
آه! قریهی قشنگم! با این همه/ خدا چقدر مهربان تر بود؛
اگر آوارگی نبود!»

قریه ی زیبا، سرسبز و پرطراوت «المیتو» یکی از روستا های بزرگ اولسوالی «جاغوری» از توابع ولایت باستانی غزنی است. «المیتو» در شمال مرکز جاغوری قرار دارد.
ادامه مطلب
امير خسرو دهلوی؛ شاعر هزاره تبار
شوکت علی محمدی
امير خسرو بدون شك يكي از سرامدان تاريخ ادب دري است. او يكي از برجستگان دري سرايان هند است. او به قولي دو صد تا چهار صد هزار بيت شعر سروده است. افزون برآن كه اشعار او در ادبيات دري جايگاه ويژه دارد و به قول استاد سعيد نفيسي « سه كتاب نثر بر جاي مانده او، از شاهكار هاي نثر دري آن دوران است؛ از پيشگامان «سبك هندي» به شمار مي آيد.نازك خيالي هاي او در اين روزگاران نيز تازگي دارد. صايب تبريزي، كليم،بيدل و...با الهام ازنازك انديشي و لطف خيال او سبك هندي را به اوج رساندند.
ادامه مطلب
تأثیرترجمهي قرآن بر شعر دري
شوكت علي محمدي
راز بلند مرتبگي شعر و شاعران دري در غناي انديشهي قرآني و زيبا آفرينيهاي الهام گرفته از قرآن است. اين راز هنگامي از پرده برون ميافتد كه انديشهي قرآني و اسلامي را از قلههاي شعر دري؛ مولانا جلال الدين بلخي، نظامي گنجوي، حافظ و سعدي شيرازي و... بگيريم؛ كه جز تلّ خاكستري بر جاي نخواهد ماند. اگر فرض شود كه اين خداوندگاران انديشه و سخن در جامعهي ديگري, غير از جامعهي اسلامي رشد ميكردند و با انديشه و زيباييهاي قرآن آشنا نميشدند؛ بدون دو دلي مي توان گفت كه ديگر قله هايي فتح ناشدني نبودند. شاعران انديشمند دري، بهرهي كافي و الهام شگفتي از قرآن بردهاند به گونهاي كه ديوان شان سايهي روشن آفتاب قرآن به شمار ميآيد.
ادامه مطلب
جاغوري
چون كه مينياتور پرديس است خاك جاغوري
نبض كوثر مي تپد در آب پاك جاغوري
پيچ و تاب دره اش، چل باغ، چل دنياي عشق
رستخيز سبز پوش و رازناك جاغوري
ادامه مطلب
كوهكن
زان لاله كه مي سوخت به جز ياد نمانده است
يك شعله نفس در گذر باد نمانده است
زان روز كه طوفان زده شد باور گل ها
جز باغ خراب و گذر خاد نمانده است
ادامه مطلب
قرآن؛شعر و شاعر
قرآن شعر نيست:
قرآن شعر را به دو دسته بخش پذير دانسته است كه يكي از دو شاخه ي شعر مورد تاييد قرآن نيز مي باشد؛ باز هم قرآن شعر بودن خود را به شدت رد مي كند و قرآن را برتر از شعر معرفي مي كند. جاي گفت و گو و كاوش ژرف در اين باره گسترده است. مفسران و دانشمندان گفتار هاي بسياري ر اين باره دارند, اما بازهم جاي بحث هست. با تاييدآشكار قرآن بر شعر رحماني, برخي از مفسران پنداشته اند كه اسلام و پيامبر(ص) با شعر ميانه ي خوبي نداشته, كه پيامبر(ص) شعر نمي خوانده و يا وزن آن را خراب مي كرده است.[1][306]
اين پرسش در ذهن برجسته نمايي مي كند كه با وجود تاييد قرآن بر شعر رحماني و جايگاه بلند شعر در ميان عرب ها، چرا قرآن را از شعر بري دانسته و فراتر از آن كه به نام شعر آلايش داده شود؟ مفسران عمدتاً به يك سوي اين پرسش نگريسته و پاسخ ناتمام داده اند. به اين پرسش مي توان از دو سو پاسخ گفت:
ادامه مطلب









